Skip to main content

فیلم تکان‌دهنده و نفس‌گیرِ «پدر» ساخته‌ی «ترزا نووتووا»، با یک برداشت بلند و دقیق آغاز می‌شود؛ نمایی پیوسته و حساب‌شده که زندگیِ عاشقانه و آرامِ یک زوجِ طبقهٔ متوسطِ رو به بالا، و دختر خردسال‌شان را به تصویر می‌کشد: «میخال رهاک، مدیرعاملِ یک روزنامهٔ محلی در اسلواکی است و همسرش زوشکا، شغلی مهم و پرمسئولیت دارد، اما هیچ‌کدام اجازه نمی‌دهند فشارِ کاری مانع از عشق و توجه‌شان به دختر شیرین و ملوسِ دو ساله‌شان شود.»

فیلم با تمرکز کامل بر چهرهٔ میخال، با برنامهٔ صبحگاهی‌اش آغاز می‌شود: دویدن در محله‌ای سرسبز و آرام، سلام کردن به همسایه‌ها، نگاه کردن به ساعت، و سپس بالا رفتن از پله‌های بیرونیِ خانه تا تراسی سبز (جایی که برای نخستین بار همسر و دخترش را می‌بینیم). دوربین گاه میخال را در آماده شدن برای رفتن به محل کار دنبال می‌کند و گاه زوشکا را که دوُمی دخترِ کوچک‌شان را برای مهدکودک آماده می‌کند. تنها تفاوتِ امروز با روزهای دیگر این است که این بار پدر باید دختر را به مهد برساند. در حالی که برداشت بلندِ این صحنه همچنان ادامه دارد، میخال صندلیِ کودک را در ماشین نصب می‌کند و دوُمی را با دقت و اطمینان، روی صندلیِ عقب، می‌بندد. او مطمئن است که این بار دخترش دیگر نمی‌تواند کمربند را باز کند.

در مسیرِ مهدکودک، میخال و دوُمی همراه با آهنگِ کودکانهٔ «اگه خوشحالی دست بزن!» همخوانی می‌کنند. هرچند دوُمی آن صبح کمی بدخلق بوده، اما در آن دقایق کوتاه، پدر و دختر در هماهنگی عاطفی کاملی هستند. وقتی دختر کوچولو خوابش می‌برد، سکوتی سنگین ماشین را فرامی‌گیرد و میخال در فکر فرو می‌رود. برداشت بلند فیلم برای لحظه‌ای کوتاه با عبورِ آهسته‌ی پیرمردی که واکرش را در خیابان هل می‌دهد قطع می‌شود؛ میخال با نگاه به او شاید به پیری و مرگ خود فکر می‌کند، به‌ویژه که همان صبح لکه‌ای نگران‌کننده روی صورتش، کمی او را نگران کرده بود. وقتی به مهد می‌رسند، میخال از ماشین پیاده می‌شود و با تعجبی گذرا می‌بیند که دوُمی کنار اوست و به سمت دوستانش می‌دود. ما باز شدن در ماشین یا باز کردن کمربند کودک را نمی‌بینیم. او برای یکی از مربیان دست تکان می‌دهد و سپس راهیِ ساختمانِ بزرگِ محلِ کارش می‌شود؛ و برداشتِ بلند همچنان ادامه پیدا می‌کند.

در محل کار، لحن فیلم از آرامش خانوادگی به اضطراب تغییر می‌کند. مشخص می‌شود که روزنامهٔ او در آستانهٔ ورشکستگی است. مردی به نام دانیل که در نجاتِ شرکت‌های بحران‌زده تخصص دارد، وارد شده تا راه‌حل‌هایی ارائه کند. جایی از فیلم میخال با تلخی می‌پرسد: «وقتی همه گوشی هوشمند دارند، اصلاً چه کسی به روزنامهٔ محلی نیاز دارد؟» فشارِ روانیِ فیلم همزمان با گرمایِ شدیدِ هوا بالا می‌رود. سیستم خنک‌کنندهٔ اداره خراب است و دمای هوا هر لحظه بیشتر می‌شود. وقتی دانیل دربارهٔ آیندهٔ شرکت سخنرانی می‌کند، میخال از پنجره پسربچه‌ای را می‌بیند که در پارکینگ، آب روی سرش می‌ریزد. گرمای خفه‌کنندهٔ هوا به ضدقهرمانِ ناپیدا، اما عمیقاً محسوسِ فیلم تبدیل می‌شود. ما ماشین میخال را می‌بینیم، اما هیچ دلیلی نداریم که به آن توجه کنیم؛ همان‌طور که خود او هم ندارد. وای که خیلی زود از این بی‌توجهی پشیمان خواهیم شد.

روز ادامه پیدا می‌کند. پنکه‌ای بزرگ به دفتر میخال آورده می‌شود. ناهار سرو شده و او برای فرار از اضطراب‌هایش، مشغول تماشای ویدئوهای خانوادگی از سفرها و جشن‌ها و لحظاتِ شادِ زندگی با زوشکا و دوُمیِ ملوس می‌شود. این آرامشِ کوتاه با ورودِ همکارِ قدیمی‌اش، داشا، قطع می‌شود؛ زنی که از وضعیتِ نگران‌کنندهٔ شرکت شکایت دارد. در میانهٔ بحث آن‌ها، تلفن زنگ می‌زند. زوشکاست که می‌پرسد: «دوُمی کجاست؟»
میخال پاسخ می‌دهد: «معلومه، مهدکودکه.»
اما زوشکا می‌گوید: «نه، اونجا نیست…»

میخال بدون ادامه دادن بحث، با وحشت از دفتر بیرون می‌دود، از پله‌ها پایین می‌رود و خود را به ماشین می‌رساند. دوربین فقط روی چهرهٔ او متمرکز است. درِ عقب ماشین را باز می‌کند و ناگهان فریادی آکنده از شوک و وحشت سر می‌دهد. صورت و بدنش از درد و ناباوری پیچ می‌خورد و مدام فریاد می‌زند: «من کشتمش… من کشتمش!» او روی زمین، فرو می‌ریزد، در حالی که صدای قدم‌های مردم و فریادهای وحشت‌زده‌ای را می‌شنود که می‌گویند:
«مُرده!»

آنچه ما پیش‌تر دیده بودیم، دویدن دوُمی به سمت مهد، در واقع خاطره‌ای جعلی در ذهنِ میخال بوده، نه واقعیت. ترزا نووتووا از همین نقطه، تماشاگر را با پدیده‌ای جهانی به نام «سندرومِ کودک فراموش‌شده» آشنا می‌کند. کارگردانِ فیلم در مصاحبه‌ای با ددلاین، در دسامبر ۲۰۲۵، توضیح می‌دهد که تهیه‌کنندهٔ فیلم، ورونیکا پاشتکووا، کتابی دربارهٔ این موضوع خوانده بوده و آن را به او معرفی کرده است. دوشان بودژاک، که بعدها همراه نووتووا فیلمنامهٔ «پدر» را نوشت، پیش‌تر کتابی دربارهٔ دوست صمیمی‌اش نوشته بود که قربانی پیامدهای این سندروم شده بود.

نووتووا ابتدا فکر می‌کرد ساخت چنین فیلمی غیرممکن است، چون داستان بیش از حد تراژیک به نظر می‌رسید. از سوی دیگر، اغلب مردم تصور می‌کنند مرگ کودکان در ماشین داغ فقط ناشی از بی‌مسئولیتی والدین است. اما این موضوع ذهن او را رها نکرد و با تحقیق بیشتر دربارهٔ سندروم کودک فراموش‌شده، تصمیم به ساخت فیلم گرفت. مطالعات روانشناسی توضیح می‌دهند که این سندروم نتیجهٔ اختلال میان حافظهٔ عادتی و حافظهٔ آینده‌نگر در مغز است. در شرایطی مانند استرس شدید، کم‌خوابی یا تغییر در برنامهٔ روزمره، مغز ممکن است خاطراتی جعلی بسازد و فرد واقعاً تصور کند کاری را انجام داده است.

در لحظات آغازین فیلم، هرچند هنوز صحبتی از بحران مالی روزنامه نیست، اما نشانه‌های ظریفی از اضطراب میخال دیده می‌شود؛ نگرانی دربارهٔ لکهٔ صورتش، گم کردن کراوات یا تلفن همراهش، و آشفتگی ذهنی‌ای که به تدریج آشکار می‌شود. نووتووا با انتخاب فیلمبرداری جسورانه و بسیار پویا به نام آدام سوزین، تماشاگر را کاملاً در ذهن و بدن میخال غرق می‌کند. ما از بیرون او را قضاوت نمی‌کنیم، بلکه همراهش هستیم، در درونش زندگی می‌کنیم، اضطراب و عذاب وجدان و فروپاشی روانی‌اش را حس می‌کنیم. بازی درخشانِ میلان آندریک، Milan Ondrík در نقشِ میخال، یکی از مهم‌ترین نقاطِ قوتِ فیلم است.

فیلم به‌درستی یادآوری می‌کند که: «حافظهٔ همهٔ ما دچارِ خطا می‌شود؛ فراموش کردنِ کلید داخل ماشین، گذاشتن کارت بانکی در رستوران، یا رفتن به اتاقی و فراموش کردنِ دلیل رفتن‌مان.» اما تفاوت اینجاست که اغلب این اشتباهات قابل جبران‌اند، در حالی که فراموش کردنِ یک کودک در ماشین، زخمی جبران‌ناپذیر بر روح انسان می‌گذارد.

میخال علاوه بر عذاب وجدان، با پروندهٔ قضاییِ «رها کردن کودک» نیز روبه‌رو می‌شود. او دچار فروپاشیِ روانی، توهم‌های روزانه، کابوس و حتی اقدام ناموفق به خودکشی می‌شود. رسانه‌ها نیز بی‌رحمانه با عباراتی مانند «پدری بی‌مسئولیت» یا «سوختن کودک در ماشین» به او حمله می‌کنند. در یکی از تأثیرگذارترین صحنه‌های فیلم، میخال مقاله‌ای دربارهٔ «سندرومِ کودکِ فراموش‌شده» پیدا می‌کند و تلاش می‌کند برای زوشکا توضیح دهد که چگونه مغز او در حالت «خلبان خودکار» عمل کرده است؛ حالتی که فرد بدون آگاهی کامل، طبق عادت روزانه رفتار می‌کند و ممکن است خاطره‌ی واقعی با خاطره‌ای خیالی جایگزین شود.

اما زوشکا با تلخی پاسخ می‌دهد: «این اتفاق افتاد چون تو از اول هم نمی‌خواستی دوُمی به دنیا بیاد.» فیلم هیچ‌گاه پاسخِ قطعی به این جمله نمی‌دهد. حدود یک ماه بعد، میخال را می‌بینیم که در خانه مانده، یش‌نتراشیده، بی‌حال و وابسته به دارو. دانستنِ توضیحِ علمی ماجرا نتوانسته او را نجات دهد. در مقابل، زوشکا آرام‌آرام نشانه‌هایی از بازگشت به زندگی نشان می‌دهد. اما رابطهٔ آن‌ها فرو می‌پاشد و او تصمیم به جدایی می‌گیرد.

دادگاهِ میخال صحنه‌ای طاقت‌فرسا است. هرچند همسرِ فعلی و همسرِ سابقش دربارهٔ عشق او به دخترش شهادت می‌دهند، اما دادستان با لحنی تند و قضاوت‌گر او را تحت فشار قرار می‌دهد. در نهایت، روانشناسِ دادگاه توضیح می‌دهد که این حادثه نتیجه‌ی فقدانِ عشق پدرانه نبوده، بلکه محصول استرس شدید و عملکرد خودکار مغز بوده است. در بخش پایانی فیلم، نووتووا با کارگردانیِ هوشمندانه، بدون سقوط به دامِ ملودرام، روزنه‌ای از آشتی و امکان ادامهٔ زندگی را نشان می‌دهد. میخال و زوشکا بار دیگر به هم نزدیک می‌شوند و زوشکا جمله‌ای می‌گوید که شاید مهم‌ترین لحظهٔ احساسی فیلم باشد: «می‌خوام دوباره بچه‌دار بشیم

صبح روز بعد، فیلم از نظر بصری به نقطهٔ آغاز بازمی‌گردد. میخال بار دیگر برای دویدن صبحگاهی بیرون می‌رود. دوربین آرام‌آرام او را از بالا دنبال می‌کند تا سرانجام به نقطه‌ای کوچک در جاده‌ای باریک میان طبیعت اسلواکی تبدیل شود؛ انسانی تنها در برابر جهان، حافظه و گناه. نووتووا در مصاحبه‌ای با هالیوود ریپورتر در دسامبر ۲۰۲۵ گفته بود که نمی‌خواسته میخال را نه قربانی مطلق نشان دهد و نه هیولا: «می‌خواستم تماشاگر میان این دو احساس معلق بماند، بدون آن‌که پاسخی قطعی دریافت کند.»

فیلم «پدر» تاکنون جوایز بین‌المللی متعددی از جمله برای بهترین فیلم، بهترین بازیگر مرد، بهترین کارگردانی و بهترین فیلمبرداری دریافت کرده و از جمله برندهٔ جایزهٔ «پلی میان مرزها»، در جشنواره‌ی فیلم جنوب شرق اروپا در لس‌آنجلس.

و در پایان، نویسندهٔ مقاله به نکته‌ای شخصی اشاره می‌کند: وقتی اخیراً ماشین قدیمی‌اش را عوض کرده، در نخستین رانندگی با ماشین جدید، پس از خاموش کردن موتور، پیامی روی داشبورد ظاهر شده: «صندلی عقب را چک کنید!» او می‌نویسد پیش‌تر با دیدنِ چنین هشداری، خنده‌اش می‌گرفت و فکر می‌کرد منظورش برداشتنِ خریدها از صندلیِ عقب است. اما بعد از دیدنِ «پدر»، دیگر نمی‌تواند به آن بخندد.