بعد از مدتها که برای شرکت در چند سمینار علمی در رابطه با کارم، از کشور دور بودم، زمانِ برگشت، تلفنِ همراهم را که روشن میکنم و پیش از آنکه پیام محبتآمیز شما، آقای عباس یاری عزیز را ببینم، چشمم به پیامکِ دیگری از سوی یکی از سازمانهای قضایی میافتد که قاطعانه هشدار میدهد: «کِشتِ گیاهانِ مخدر، از جمله خشخاش ممنوع و جرم است.»
از خودم میپرسم در این روزهای نزدیک به انتهای بهار ۱۴۰۵ و در این شرایطِ پیچیده و اندوهبار که کمتر ایرانی دیده میشود که بغضی در گلو نداشته باشد، چه باید کرد که تحمل رنج، آسانتر باشد. بهنظرم بخشی از پاسخ را میتوان در آئینهی فرهنگ جستوجو کرد. رابطه ما در برابر محصولاتِ فرهنگی مراتبی دارد. در وهلهی نخست، رویارویی با یک آیتمِ فرهنگیِ جدید، توام با حیرت است، یک کتابِ سحرکننده، یک تابلوی زیبا و یا یک موسیقیِ درخشان، مخاطب را به بهت و وجد میآورد. در گامی جلوتر او لذتی را تجربه میکند که برای شریک شدنِ مجدد در تصاحب آن، از مالی که میتوانست با آن غذا و سرپناه بخرد میگذرد.
طبیعی است واکنشِ پدری که فرزند دانشجویش اکثر مستمریِ ماهانهاش را برای خریدنِ نسخهای از «هشت و نیم» فلینی خرج کرده، همراه با تحسین نباشد و اشتیاق او را درک نکند؛ چرا که فکر میکند حیف پولی است که میشد با پسانداز آن یک چیز بادوامتر خرید. در گامی فراتر، جمعیتِ بیشتری اعم از پدر، مادر و اطرافیان هم به این حلقه میپیوندند و متقاعد میشوند که محصولِ فرهنگی آنقدر ارزشمند و والا است که آدمی از وقت و مال و اموالش برای تجربهی آن خرج کند؛ چرا که آن محصول میتواند حاوی جلوهای باشد که زندگی را راحتتر و زیستن شخص را بامعناتر کند. در این صورت تلاش کسی که سالها برای پیدا کردنِ یک گوشهی موسیقیِ گمشده، یا یک اجرایِ نایاب، به این سو و آنسو میرود، قابل فهم میشود. بدیهی است رسیدن به این مرتبهی تدریجی، مستلزمِ گذشتِ سالها آموختن و اندوختن است.
ایران تا همین چندی پیش به نقطهای رسیده بود که بخشِ بزرگی از جامعه، اهمیت این پیوند با فرهنگ را دریافته بود، فرهنگ یک امر تزئینی نبود و جزٔ جدایی ناپذیرِ بلوغِ ذهنی و پیراستگیِ خیلی از اهالی این دیار شده بود. ولی چند وقتی است که خیلی از ما از این وجه ظریفِ شفابخش، دور افتادهایم. در روزهای سخت، هنر میتواند پناهگاه باشد، اما وقتی رنج از حدی فراتر میرود، حتی توان پناه بردن هم تحلیل میرود. حوصلهی ورق زدنِ کتاب کم میشود، موسیقی نیمهکاره رها میشود و فیلمی که مدتها پیش دانلود شده، روزها در گوشی میماند بیآنکه رمقی برای تماشایش باشد. طبیعی است در این شرایط که خیلی چیزها سرِ جایش نیست، فرهنگ نیز جایگاه والای خود را از دست میدهد و از محصولات فرهنگی فقط جنبهی بیحسی و سحر شدنِ گذرا را میطلبیم، انگار همین که کمک کند این دم بگذرد کافی است.
مَخلصِ کلام: «این دوران نیز میگذرد و سطحی که تجربه کرده بودیم را دوباره به دست میآوریم، چرا که حلاوتِ هنر قابل جایگزینی نیست. و اینگونه انتظار میرود که دوباره و به سرعت به سطح قبلی برگردیم. مطمئن باشید بار دیگر تالارهای نمایشیمان پر میشوند، مخاطب برای دیدن فیلم خوب سر و دست خواهد شکست، آتلیهها جان میگیرند و هنرمندان رغبت پیدا میکنند داشتههایشان را در پیشگاهِ مخاطب عیان کنند. آنکه مزهی کشف عظمتِ دریای هنر را دریافته باشد، وقتی به زندگی برگشت، با هر قیمتی، باز به کشف آن خواهد رفت.»
عباسآقا! تا رسیدن روزِ رونقِ آثار تازه، شاید بهتر باشد اهل فرهنگ و اندیشه با یادآوری و معرفی گنجینههای پیشین، چراغِ دلِ مردم را روشن نگه دارند. بعید نیست همین نورهای کوچک، زمستان ما را کوتاهتر کند.

