Skip to main content

فیلم رد پا Vanishing Tracks ساخته‌ی «حامد ذوالفقاری» در ظاهر مستندی است درباره‌ی یک خانواده‌ی عشایر قشقایی در دامنه‌های زاگرس؛ روایتی از کوچ، دام، و زیستی که قرن‌ها بر تکرار و حرکت استوار بوده است. اما آن‌چه فیلم را از یک ثبت صِرفِ مردم‌نگارانه فراتر می‌برد، نه فقط موضوع آن، بلکه نحوه‌ی مواجهه‌اش با «زمان» است، زمانی که در این فیلم، دیگر خطی و یک‌دست نیست، بلکه به شکلی چندلایه و ناهم‌زمان تجربه می‌شود.
در اوایلِ دهه‌ی ۲۰۰۰، دوره‌ای که بسیاری از جوامع عشایری ایران در حال فاصله گرفتن از الگوهای کلاسیکِ زیست بودند، پدرِ خانواده همچنان بر تداومِ همان مسیرِ سنتی اصرار می‌ورزد. این انتخاب را نمی‌توان صرفاً ادامه‌ی یک عادت تاریخی دانست؛ بلکه بیشتر به نوعی ایستادگیِ آگاهانه در برابر تغییراتِ زمانه شباهت دارد. در این میان، ابزارها و نشانه‌ها نقش مهمی در صورت‌بندیِ این وضعیت ایفا می‌کنند: «لندرور خاکستری، که سال‌ها نماد حضور نهادهای مدرن، مانند بهداشت و آموزش در روستاها بوده، در صحنه‌ای معنادار، عروس را به زیر چادر می‌رساند؛ لحظه‌ای که در آن، مدرنیته نه جایگزینِ سنت، بلکه در خدمت تثبیت آن قرار می‌گیرد.»

در ادامه، چادرهای سنتی به‌تدریج جای خود را به سازه‌های تیرچه‌بلوکِ سیمانی می‌دهند؛ تغییری که نه کامل است و نه پایدار، بلکه نشانه‌ای از زیستن در مرزی نامشخص میان دو جهان است. در این میان، «نیسانِ آبی» به یکی از مهم‌ترین موتیف‌های فیلم بدل می‌شود: نشانه‌ی گذر از سنت به مدرنیته که برای تداوم یک شیوه‌ی زیستن، پیشامدرن به کار گرفته می‌شود. این تضاد، هسته‌ی مفهومیِ فیلم را شکل می‌دهد، زیستی که با ابزارهای امروز، در تلاش برای حفظ جهانِ دیروز است.

یکی از جزئیاتِ بصریِ ظریف، اما معنادارِ فیلم، استفاده از اشیایی ساده مانند بشکه و فرغون در بالای تپه‌هاست، جایی که اعضای خانواده برای دسترسی به آنتن تلفنِ همراه ناچارند بر آن‌ها بنشینند یا تکیه کنند. این تصویر، در عین سادگی، به یکی از دقیق‌ترین استعاره‌های فیلم تبدیل می‌شود: تلاقیِ ناگزیرِ سنت و مدرنیته در زیستی که هنوز بر پایه‌ی کوچ و دامداری شکل گرفته، اما هم‌زمان به شبکه‌های ارتباطیِ جهانِ معاصر وابسته است. در این قاب‌ها، بدنِ انسان بر ابزارهایی ابتدایی و بومی قرار می‌گیرد تا بتواند به امری کاملاً مدرن، ارتباطِ دیجیتال، دست پیدا کند. این هم‌نشینی، نه به‌صورت دراماتیک، بلکه در سکوت و با نوعی طنزِ بصری شکل می‌گیرد؛ گویی فیلم، بدون تأکیدِ مستقیم، نشان می‌دهد که مدرنیته نه جایگزین سنت، بلکه لایه‌ای است که به‌صورت ناهماهنگ بر آن نشسته است.

فیلم از منظر فرمی نیز همین وضعیتِ تعلیق را بازتولید می‌کند. آن‌چه در تصویر شکل می‌گیرد، بیش از آن‌که ثبت بی‌واسطه‌ی واقعیت باشد، نوعی ساختنِ «حس واقعیت» است، واقعیتی که در مرزی باریک میان خواب و بیداری، میان امرِ عینی و ادراکِ ذهنی حرکت می‌کند. حضور گوسفندان در فضای شهری، در خیابان‌ها، ایستگاه‌ها یا مسیرهای عبور، کیفیتی ایجاد می‌کند که از سطح رئالیسمِ صِرف فراتر می‌رود. این تصاویر، با برهم زدن نظم آشنای شهر، فضایی می‌سازند که در آن، جهان برای لحظاتی از منطق روزمره فاصله می‌گیرد. در این سطح، می‌توان رگه‌هایی از تجربه‌ی فضایی سینمای «ویم وندرس»، به‌ویژه در فیلم «زیر آسمان برلین» را به یاد آورد که دربارهٔ فرشته‌هایی نامرئی و فناناپذیر است که در سطح شهر برلین پخش شده‌اند؛ البته این فیلم، نه از حیث روایت، بلکه در نحوه‌ی مواجهه با شهر به‌عنوان فضایی ناآشنا و ازخودبیگانه، به موضوع پرداخته است. با این حال، این کیفیت سوررئال در فیلم به‌طور کامل بسط نمی‌یابد و بیشتر در حد لحظاتی پراکنده باقی می‌ماند. در نتیجه، آن‌چه می‌توانست به یک زبان بصری منسجم تبدیل شود، در مرزی میان مشاهده و مداخله‌ی فرمی معلق می‌ماند، تعلیقی که هم‌زمان از جذابیت‌ها و محدودیت‌های فیلم است.

تنها لحظه‌ای که می‌توان با اطمینان از حضور یک تصویر آرشیوی سخن گفت، صحنه‌ی برخورد گله‌ای از گوسفندان با جریان ترافیک در یکی از بزرگراه‌های شیراز است؛ تصویری تکان‌دهنده که می‌توانست به نقطه‌ای عاطفی در روایت بدل شود. اما آن‌چه این صحنه را به‌مراتب پیچیده‌تر می‌کند، نحوه‌ی مواجهه‌ی نسل جوان با آن است. پسرانِ دامدار، به‌جای واکنش احساسی به مرگ حیوانات، تمرکز خود را بر زیان اقتصادی ناشی از این اتفاق می‌گذارند، گویی مرگ، نه به‌عنوان یک فقدان زیستی، بلکه به‌مثابه اختلالی در چرخه‌ی تولید فهم می‌شود.

این جابه‌جایی در ادراک، شکافی عمیق میان دو نسل را آشکار می‌کند. در همین راستا، حضور مداوم گوشی‌های هوشمند و بازی‌های ویدیویی در زندگی روزمره‌ی نوجوانان، لایه‌ی دیگری به این بی‌تفاوتی می‌افزاید. جهانی که آن‌ها در آن زیست می‌کنند، جهانی مبتنی بر تصویر، سرعت و تکرار، به‌تدریج نسبت آن‌ها را با امر واقعی دگرگون کرده است. در چنین بستری، مرگ نیز از تجربه‌ای زیسته فاصله می‌گیرد و به امری قابل‌عبور تبدیل می‌شود.
این وضعیت را می‌توان در افقی گسترده‌تر نیز خواند. مواجهه‌ی انسان با بدن حیوان، و تبدیل آن به موضوعی برای تماشا یا محاسبه، یادآور لحظاتی از واقعه‌ی *Oregon whale explosion 1970 است؛ جایی که مرگ یک نهنگ، به‌جای آن‌که صرفاً سوژه‌ای برای سوگواری باشد، به رویدادی عمومی و حتی تماشایی بدل شد. با وجود فاصله‌ی زمانی میان این دو موقعیت، در هر دو، حیوان نه به‌عنوان موجودی مستقل، بلکه در نسبت با کارکردش برای انسان معنا می‌شود: گوسفند، در زندگی، منبع رزق است و در مرگ، معیاری برای زیان.

با این حال، پیش از آن‌که به جمع‌بندی برسیم، باید به یکی از انسانی‌ترین و در عین حال تأثیرگذارترین بخش‌های فیلم اشاره کرد، بخشی که در سکوت، یکی از عمیق‌ترین پیوندهای درونی اثر را شکل می‌دهد. صحنه‌ی شستن گوسفندان در رودخانه، جایی که پدر با دقت، شدت و نوعی لذت درونی، بدن حیوانات بیمار را تمیز می‌کند و سپس پشم‌هایشان را کوتاه می‌سازد، صرفاً یک عمل روزمره نیست، بلکه نوعی مراقبت عاطفی را تداعی می‌کند؛ گویی این گوسفندان امتداد وجود او هستند.

در تقابلی ظریف، صحنه‌ای دیگر شکل می‌گیرد: زمانی که پدر و پسران برای شست‌وشوی خود به همان رودخانه می‌روند و پسر بزرگ‌تر، بدن پدر را می‌شوید. در این لحظه، وجود یک غده در پشت بدن پدر آشکار می‌شود، نشانه‌ای از فرسودگی که تا پیش از آن نادیده مانده بود. این هم‌نشینی، نوعی آینه‌سازی درونی ایجاد می‌کند: پدری که با وسواس از بدن گوسفندان مراقبت می‌کند، در مقابل بدنی قرار می‌گیرد که خود نیازمند توجه است، اما به حاشیه رانده شده.

رودخانه در این میان، به فضایی دوگانه بدل می‌شود: برای پسران، مکانی برای بازی و رهایی؛ و برای پدر، فضایی تقریباً آیینی برای حفظ گله. این تفاوت در ادراک یک مکان مشترک، بار دیگر شکاف نسلی را برجسته می‌کند و در عین حال، یکی از زیباترین لحظات انسانی فیلم را رقم می‌زند، جایی که مراقبت، برای لحظه‌ای از حیوان به انسان بازمی‌گردد.

در کنار این لایه‌های مفهومی، فیلم در برخی عناصر اجرایی نیز دچار ناپایداری است. طراحی صحنه و لباس، در مواردی بیش از حد تمیز و برجسته به نظر می‌رسد، به‌ویژه در مورد شخصیت مادر، که تغییر مداوم و نو بودن لباس‌ها با شرایط سخت زیست عشایری هم‌خوانی کامل ندارد. این «بیرون‌زدگی» اگرچه می‌تواند در امتداد همان وضعیت بینابینی فیلم تفسیر شود، اما در برخی لحظات، به‌جای تعمیق معنا، حس تصنع را تقویت می‌کند.

در بخش بازی‌ها نیز، به‌ویژه در میان نوجوانان، نوعی ناپیوستگی دیده می‌شود. حضور و غیاب نامنظم آن‌ها و کیفیت اجراها، مانع از شکل‌گیری یک پیوند عاطفی کامل با مخاطب می‌شود. رابطه‌ی مادر با سه پسر، که می‌توانست یکی از محورهای مهم دراماتیک باشد، در پرداخت روایی به‌اندازه‌ی کافی بسط نمی‌یابد و بخشی از ظرفیت احساسی فیلم را ناتمام باقی می‌گذارد.

با این‌همه، Vanishing Tracks در نهایت مستندی است درباره‌ی ناپدید شدن یک شیوه‌ی زیستن، درباره‌ی جهانی که نه ناگهان، بلکه به‌تدریج و در سکوت از میان می‌رود. ردپاهایی که عنوان فیلم به آن‌ها اشاره می‌کند، تنها نشانه‌های عبور گوسفندان نیستند، بلکه بقایای یک حافظه‌ی جمعی‌اند که در آستانه‌ی فراموشی قرار دارد. در این میان، پرسش اصلی فیلم همچنان باقی می‌ماند: آیا می‌توان با ابزارهای امروز، جهانی دیروز را حفظ کرد، یا آن‌چه باقی می‌ماند، صرفاً تصویری بازسازی‌شده از چیزی است که دیگر وجود ندارند ؟ در چنین بستری، مرگ نیز از تجربه‌ای زیسته فاصله می‌گیرد و به امری قابل‌عبور تبدیل می‌شود. این وضعیت را می‌توان در افقی گسترده‌تر نیز خواند.

مواجهه‌ی انسان با بدنِ حیوان، و تبدیل آن به موضوعی برای تماشا یا محاسبه، یادآورِ لحظاتی از واقعه‌ی Oregon whale explosion 1970 در Oh Whale است؛ جایی که مرگِ یک نهنگ، به‌جای آن‌که صرفاً سوژه‌ای برای سوگواری باشد، به رویدادی عمومی و حتی تماشایی بدل شد. با وجود فاصله‌ی زمانی میان این دو موقعیت، در هر دو، حیوان نه به‌عنوان موجودی مستقل، بلکه در نسبت با کارکردش برای انسان معنا می‌شود: «گوسفند، در زندگی، منبع رزق است و در مرگ، معیاری برای زیان

با این حال، پیش از آن‌که به جمع‌بندی برسیم، باید به یکی از انسانی‌ترین و در عین حال تأثیرگذارترین بخش‌های فیلم اشاره کرد، بخشی که در سکوت، یکی از عمیق‌ترین پیوندهای درونیِ اثر را شکل می‌دهد. صحنه‌ی شستن گوسفندان در رودخانه، جایی که پدر با دقت، شدت و نوعی لذت درونی، بدن حیوانات بیمار را تمیز می‌کند و سپس پشم‌هایشان را کوتاه می‌کند، صرفاً یک عمل روزمره نیست، بلکه نوعی مراقبت عاطفی را تداعی می‌کند؛ گویی این گوسفندان امتداد وجود او هستند. (این صحنه‌ی عاطفیِ لطیف من را یاد فیلمِ «گاو» ساخته‌ی زنده‌یاد داریوش مهرجویی انداخت.)

در تقابلی ظریف، صحنه‌ای دیگر شکل می‌گیرد: «زمانی که پدر و پسران برای شست‌وشوی خود به همان رودخانه می‌روند و پسر بزرگ‌تر، بدن پدر را می‌شوید. در این لحظه، وجود یک غده در پشت بدن پدر آشکار می‌شود، نشانه‌ای از فرسودگی که تا پیش از آن نادیده مانده بود. این هم‌نشینی، نوعی آینه‌سازی درونی ایجاد می‌کند: پدری که با وسواس از بدن گوسفندان مراقبت می‌کند، در مقابل بدنی قرار می‌گیرد که خود نیازمند توجه است، اما به حاشیه رانده شده است.

رودخانه در این میان، به فضایی دوگانه بدل می‌شود: برای پسران، مکانی برای بازی و رهایی؛ و برای پدر، فضایی تقریباً آیینی برای حفظ گله. این تفاوت در ادراکِ یک مکانِ مشترک، بارِ دیگر شکاف نسلی را برجسته می‌کند و در عین حال، یکی از زیباترین لحظات انسانی فیلم را رقم می‌زند، جایی که مراقبت، برای لحظه‌ای از حیوان به انسان بازمی‌گردد. در کنار این لایه‌های مفهومی، فیلم در برخی عناصر اجرایی نیز دچار ناپایداری است. طراحی صحنه و لباس، در مواردی بیش از حد تمیز و برجسته به نظر می‌رسد، به‌ویژه در مورد شخصیت مادر، که تغییر مداوم و نو بودن لباس‌ها با شرایط سختِ زیستِ عشایری هم‌خوانی ندارد. این «بیرون‌زدگی» اگرچه می‌تواند در امتدادِ همان وضعیت بینابینیِ فیلم تفسیر شود، اما در برخی لحظات، به‌جای تعمیق معنا، حس تصنع را تقویت می‌کند.

در بخش بازی‌ها نیز، به‌ویژه در میان نوجوانان، نوعی ناپیوستگی دیده می‌شود. حضور و غیاب نامنظم آن‌ها و کیفیت اجراها، مانع از شکل‌گیری یک پیوند عاطفی کامل با مخاطب می‌شود. رابطه‌ی مادر با سه پسر، که می‌توانست یکی از محورهای مهمِ دراماتیک باشد، در پرداخت روایی به‌اندازه‌ی کافی بسط پیدا نمی‌کند و بخشی از ظرفیت احساسی فیلم را ناتمام باقی می‌گذارد. با این‌همه، Vanishing Tracks در نهایت مستندی است درباره‌ی ناپدید شدن یک شیوه‌ی زیستن، درباره‌ی جهانی که نه ناگهان، بلکه به‌تدریج و در سکوت از میان می‌رود. ردِ پاهایی که عنوان فیلم به آن‌ها اشاره می‌کند، تنها نشانه‌های عبور گوسفندان نیستند، بلکه بقایای یک حافظه‌ی جمعی‌اند که در آستانه‌ی فراموشی قرار دارد. در این میان، پرسش اصلی فیلم همچنان باقی می‌ماند: «آیا می‌توان با ابزارهای امروز، جهانِ دیروز را حفظ کرد؟ یا آن‌چه باقی می‌ماند، صرفاً تصویری بازسازی‌شده از چیزهایی است که دیگر وجود ندارند؟»

—————————————–

  • حادثهٔ مشهور «انفجار نهنگ اورگن» در سال ۱۹۷۰ یکی از عجیب‌ترین و معروف‌ترین رویدادهای تاریخ آمریکا بود که هنوز هم دربارهٔ آن صحبت می‌شود. در ۱۲ نوامبر سال ۱۹۷۰، یک نهنگ اسپرم عظیم‌الجثه به طول حدود ۱۴ متر و وزن تقریبی ۸ تُن در ساحل شهر فلورنس در ایالت Oregon به گل نشست و مرد. لاشهٔ این نهنگ به‌سرعت شروع به پوسیدن کرد و بوی بسیار بدی در منطقه پخش شد. مسئولان ادارهٔ راه‌سازی اورگن تصمیم گرفتند برای از بین بردن لاشه، از دینامیت استفاده کنند! فکر آن‌ها این بود که انفجار باعث می‌شود بدن نهنگ به تکه‌های کوچک تبدیل شود و پرندگان و حیوانات دیگر باقی‌ماندهٔ آن را بخورند. برای این کار حدود نیم تُن مواد منفجره زیر لاشه قرار دادند. مردم زیادی هم برای تماشای این «عملیات» جمع شدند و حتی خبرنگاران تلویزیونی حضور داشتند. اما نتیجه فاجعه‌بار و در عین حال خنده‌دار بود. انفجار بسیار شدیدتر از حد انتظار شد و تکه‌های بزرگ و سنگین گوشت و چربی نهنگ صدها متر به اطراف پرتاب شد. بعضی از این تکه‌ها روی ماشین‌های مردم افتاد و خودروها را له کرد. تماشاگران وحشت‌زده فرار می‌کردند و آسمان پر از قطعات نهنگ شده بود. فیلم خبری این حادثه بعدها به یکی از مشهورترین ویدیوهای طنزآمیز تلویزیونی آمریکا تبدیل شد و بارها در برنامه‌های مختلف پخش شد. امروز این اتفاق به نام “Exploding Whale” یا «نهنگ منفجرشده» شناخته می‌شود و بخشی از فرهنگ عامهٔ آمریکا شده است. بعد از این حادثه، کارشناسان محیط زیست فهمیدند که استفاده از مواد منفجره برای از بین بردن لاشهٔ نهنگ اصلاً روش خوبی نیست و بعدها از شیوه‌های ایمن‌تر استفاده شد.