Skip to main content

«جشنواره بین‌المللی فیلم کن» در سال ۲۰۲۶ تلاشی را آغاز کرده تا بحران‌ها را تبدیل به تعریفی جدید از زیبایی‌شناسی کند. جشنواره‌ی امسال، از پیش‌تولید تا همین روزهای برپایی، دارد تلاش می‌کند خودش را به عنوان یک بازگشت به «سینمای جدی» عرضه کند.

حتی اگر کسی مستقیم نپرسد، پرسش ساده این است: «آیا این بازگشت واقعا در حالِ رخ دادن است، یا فقط نسخه‌ای شیک‌تر و صیقلی‌داده شده از بازآراییِ یک برند؟!» کن، طی سالیانی دور، با روندی که داشت، به طورِ پیش‌فرض، در مرکزِ فرهنگ فیلم جهان قرار داشت. جشنواره‌ای که یک مرکز قدرت فرهنگی بود؛ اگر فیلمی آنجا دیده می‌شد، انگار وارد تاریخ سینما شده بود اما چند سالی است این جایگاه در حال تضعیف است. در این فاصله، جشنواره بین پرستیژ و نمایش و شویی پر زرق و برق در رفت و برگشت بوده. فرش قرمزها اهمیتی بسیار بیشتر از آنچه باید داشته باشند، پیدا کرده‌اند و فشارِ پنهانیِ دیده شدن در عصر استریمینگِ پلتفرم‌هایی مثل Netflix, Amazon, M G M Studios, یا Apple همیشه در پس‌زمینه حضور دارد و زیرِ همه‌ی این‌ها یک نیاز دائمی وجود دارد برای اثبات این که جشنواره هنوز مهم است!

امسال هم شواهد تبلیغاتیِ پیش از شروع جشنواره، نشان می‌دهد که بیشتر از آن‌چه شبیه تغییرِ مسیر باشد، شبیه سفت کردنِ بند‌ها و قوانینِ زبانی، برای همان ساختار قبلی است. به توضیحی ساده‌تر یعنی لحن و مفاهیم سنگین‌تر و روشنفکرانه‌تر برای توصیفِ همان سیستم قبلی، همان ماشین، فقط با واژه‌های سنگین‌تر:
ــ سینمای مؤلف،
ــ فوریت سیاسی،
ــ تبعید،
ــ مهاجرت،
ــ و جابه‌جایی.
شاید چارچوبِ چند سالِ اخیر، عوض شده باشد، اما منطقش اصلا نه.

انتخابِ «پارک چان ووک» به عنوان رئیس هیئت داوران هم اتفاقی نیست. کاملاً در همین بازیابی و تنظیم مجدد جا می‌گیرد. سینمای او همان کنترل فرمیِ دقیق و تنش اخلاقی را دارد که کن این روزها به آن گرایش دارد. نوعی سینما که بدون اینکه مستقیم بگوید، جدی بودنش را نشان می‌دهد. اطراف او، ترکیب هیئت داوران هم برخلاف تلاش برای شبیه بودن به یک بیانیه‌ی جسورانه، بیشتر شبیه مدیریت تعادل است: «دمی مور» برای شناخته شدن و دسترسی عمومی، «کلویی ژائو» برای اعتبار معاصر سینمای مؤلف، «استلان اسکارشگورد» برای وزن تاریخی و …

هر اسم یک نقش مشخص در کلِ ترکیب دارد، بدون اینکه چیزی بیش از حد سنگین، یا بی‌تعادل شود. اینجا خبری از برهم زدن نیست. بیشتر مدیریت شده است، با مرزهایی که از قبل کشیده شده‌اند. آنچه می‌بینیم جشنواره‌ای است که تلاش می‌کند هویت خودش را با نشانه‌های آشنا تثبیت کند، در حالی که اصرار دارد همان نشانه‌ها معنای جدیدی داشته باشند. روایت پررنگِ امسال، ادامه‌ی توجه به سینمای ایران و خاورمیانه است. بعد از بردن نخل طلا توسط جعفر پناهی در سال گذشته، این «صنعتِ موفقیت‌سازی»، خیلی سریع این پیروزی را به یک نقطه‌ی نمادین برای «سینمای مقاومتی» تبدیل کرده است. اما ریسک، روشن است. فوریت سیاسی خیلی راحت می‌تواند به برندینگ زیبایی شناختی تبدیل شود. چیزی که از تجربه زیسته شروع می‌شود، می‌تواند به سرعت به سرمایه جشنواره‌ای بازتولید شود.

مشکل از جایی شروع می‌شود که جشنواره‌ها این دردِ واقعی را تبدیل می‌کنند به «هویت فرهنگی» یا «برند هنری». یعنی فیلمی از ایران، فلسطین یا سودان ممکن است از دل تجربه‌ی واقعی خشونت یا سرکوب بیرون آمده باشد اما وقتی وارد سیستم جشنواره می‌شود، کم‌کم ممکن است بیشتر از اینکه به عنوان یک تجربه انسانی دیده شود، به عنوان: «فیلم سیاسی مهم»، «سینمای مقاومت»، «صدای جنوب جهانی» و در کل یک کالای فرهنگیِ پرستیژدار معرفی شود.

اصغر فرهادی بر سر صحنه «قصه‌های موازی»

بازگشت اصغر فرهادی با فیلمِ «قصه‌های موازی» همین تنش را پررنگ‌تر می‌کند. سینمای او همیشه در منطقه‌ی خاکستریِ اخلاقی حرکت کرده، با فشارهای اجتماعی و تناقض‌های اخلاقی. اما در اکوسیستم کن، این پیچیدگی خیلی وقت‌ها به یک برچسب آشنا تقلیل پیدا می‌کند؛ فیلمسازِ انسان‌گرای اخلاقی. مسئله خود فیلم‌ها نیستند. مسئله این است که چقدر سریع نهادها یاد گرفته‌اند آن‌ها را جذب کنند، بخواهند تا بسازند، برچسب بزنند و تبدیل به دسته‌بندی‌های امن کنند.

کن ۲۰۲۶ دوباره روی زبانِ فوریت تکیه کرده: جابه‌جایی، جنگ، تبعید. فیلم‌هایی از ایران، فلسطین، سودان و دیگر مناطق درگیر جنگ و سانسور، با تجربه‌ی زیسته، واردِ جشنواره می‌شوند. اما چارچوب جشنواره و قانون‌های نانوشته و نوشته‌اش هم‌وزن خود فیلم‌ها مهم است. فیلم‌ها وقتی وارد سیستم جشنواره می‌شوند، آن تجربه‌ی زیسته دیگر فقط زمینه نیست، تبدیل می‌شود به بخشی از یک مسیر و روایت مدیریت شده که کن دقیقا بلد است چطور آن را صحنه‌بندی کند.

حالا سوال اصلی این نیست که این فیلم‌ها چه می‌گویند؟‌ سوال این است که بعد از ورود به سیستم جشنواره، چه بر سرشان می‌آید؟! آیا در دلِ روایت باقی می‌مانند یا تبدیل می‌شوند به یک زیبایی شناسیِ آشنا از «بحرانِ جهانی» که کن به خوبی بلد است کادو پیچی و بسته بندی‌اش کند.

همین تنش در حضورِ کارگردانان شناخته شده‌ای مثل پدرو آلمودوار، هیرکازو کورئیدا، کریستیان مونگیو و پاوئو پاولیکوفسکی هم دیده می‌شود. بازگشتِ آن‌ها معمولا به عنوانِ تداوم خوانده می‌شود، اما در واقع وابستگی را هم نشان می‌دهد. جشنواره‌هایی مثل کن هنوز به نام‌های قابل تشخیص نیاز دارند تا وزن فرهنگی خود را نگه دارند. نه چون این فیلمسازان امن هستند، بلکه چون خود سیستم امن است.

نمایندگی جنسیتی هم در همین فضا حرکت می‌کند. هر سال درباره‌اش صحبت می‌شود، هر سال قاب‌بندی می‌شود، هر سال نمادسازی می‌شود. اما ساختارش تقریبا تغییری جدی نمی‌کند. حتی وقتی به آیکون‌هایی مثل «تلما و لوییز» در تصویرسازی رسمی ارجاع داده می‌شود، بیشتر نقشِ نشانه‌ی فرهنگی دارد تا نشانه‌ی یک تغییرِ واقعی. زبانِ پیشرفت، راحت‌تر از خودِ پیشرفت گردش می‌کند.

اما شاید زیر همه این‌ها، بحران بزرگی وجود ندارد، چیزی تکراری‌تر از بحران است: «یک الگو». یک الگو که مدام در شکل‌های مختلف برمی‌گردد تا جایی که دیگر تازه به نظر نمی‌رسد و زبان‌های جدید جایگزین می‌شوند.

کن بین دو میل در حرکت است. یکی میل به اینکه هنوز خودش را به عنوان مرجعِ فرهنگی حفظ کند. و دیگری نگرانیِ آرامی که می‌گوید این نوع مرجعیت دیگر مثل قبل در جهانی که با پلتفرم‌ها، تکه تکه شدن و توجه پراکنده تعریف می‌شود ،کار نمی‌کند.

سینما در حال ناپدید شدن نیست. این برداشت بیش از حد ساده است! چیزی که در حال تغییر است مرکز ثقل آن است. و کن، با وجود تمام پرستیژش، هنوز دارد جای خودش را در این جابه‌جایی پیدا می‌کند، نه اینکه آن را تعریف کند.