Skip to main content

فیلم جذاب و تلخِ «شمالگان» ساخته‌ی «جو پیانا» محصولِ مشترکِ ایسلند و امریکا، داستانِ مردی است که در قطبِ شمال زندگی می‌کند، او خلبانی است که هواپیمایش در قطب شمال، سقوط کرده اما خودش جانِ سالم به در برده و منتظرِ رسیدن گروه نجات است. از بدِ حادثه، هلیکوپتری هم برای نجات او می‌آید، سقوط می کند و دو سرنشین آن کشته می‌شوند.

فیلم قصه‌ی تنهایی این مرد در دلِ یک و برف و سرما در قطب است. حرف کلیدی و مهمِ فیلم این است که زندگیِ انسان، از مسیرِ رنج و خطر می‌گذرد، ای‌کاش راه میان‌بُری وجود داشت. کمتر فیلمی را در سینمای چند سال اخیر، به خاطر می‌آورم که این‌گونه تسلسل میان غریزه و رستگاری را نمایش داده باشد و از تقابل میان انسان و طبیعت، به معنایِ واقعیِ زندگی برسد.

«شمالگان» از آن فیلم‌هایی‌ست که می‌توان چشم را بست و پلات داستانی‌اش را خیلی راحت در چند جمله خلاصه کرد. اما فیلمِ راحتی نیست، نه ساختش و نه تماشایش. شخصیت «اووِرگارد» با بازی سرشار از بغض و سکوتِ مدس میکلسن، در پیِ یک سانحه‌ی هوایی، در سرمای طاقت‌فرسای قطب گیر افتاده و منتظر گروه امداد است. در ابتدا، تمام کنش‌های اووِرگارد غریزی‌ست و به‌منظور تطبیق با طبیعتِ خشن برای بقا، یافتن غذا و صید ماهی، گرم نگه‌داشتنِ بدنش، فرستادنِ سیگنال و صبر. صبر و صبر و صبر، تا شاید امدادگرانی سیگنال‌های او را دریافت کنند و عاقبت از میان برف و بوران برای نجاتش اقدام کنند. در این سکوت و سرمای استخوان‌سوز، این سؤال مطرح می‌شود: «آیا غریزه صرفاً می‌تواند بقای فرد را تضمین ‌کند؟ آن هم زمانی که خشونتِ طبیعت از کنترل خارج است و روز به روز منابع مورد نیازِ بقا کمتر و کمتر می‌شود؟»

او تا کی می‌تواند منتظرِ ناجی بماند؟ در چنین شرایطِ مشقت‌باری، در ادامه، وقتی زنِ مجروح وارد داستان می‌شود، فیلم سؤالی را که از تماشاگرش پرسیده، صیقل می‌دهد و کنکاشِ عمیق‌تری را مطرح می‌کند: «چه زمانی می‌توان شهامت کرد و از انتظار رسیدنِ ناجی دست شست؟ آیا بقا بدون معنا، ارزش دارد؟ حالا دیگر غریزه‌‌، فقط بقا و زنده‌ماندن نیست، بلکه غریزه‌ای قوی‌تر وارد می‌شود: حمایت از دیگری، حتی با به خطر انداختنِ جان خودش. در این نقطه، غریزه با اخلاق و مسئولیت‌پذیریِ انسانی، تلاقی پیدا می‌کند.

الان که دارم این نقد را درمورد این فیلم می‌نویسم، یک جمله‌ی طلایی از ویکتور فرانکل در حافظه‌ام نقش بسته که می‌گوید زندگی زمانی معنا پیدا می‌کند که انسان چیزی یا کسی را داشته باشد که بخاطرِ او زنده بماند یا بمیرد. در این فیلم، شخصیت اصلی، به‌اجبار در انزوای کامل است؛ روزهایش تکراری‌ شده‌اند و زمان تقریباً برایش ایستا و سرشار از ملال شده‌است. اما ورود یک «دیگری» به فضای سرد و بی‌روحِ او، زندگیش را معنادار کرده است. در اینجا، معنایِ زندگی از دل وظیفه و مراقبت برمی‌خیزد، نه بخاطرِ حفظِ وضع موجود یا بقا. اووِرگارد حتی زمانی که می‌توانست زن را رها کند و خود را نجات دهد، چنین نمی‌کند.

فیلم، با طرحِ این قصه این سئوال را مطرح می‌کند که آیا معنای زندگی همان رستگاری‌ است یا دو چیزِ متفاوت‌ دیگر؟ «عجب سؤالی!»

فهمِ کلیِ ما از رستگاری، الهام‌گرفته از زمینه‌های دینی و سنتی است، اتفاقی که نقطه‌ی پایان یک مصیبت است. پایان خوش یا همان هَپی‌اِند، پس از شدتِ این رنجِ همراه با ناامیدی. ولی معنای زندگی در فیلم «شمالگان» زمانی رخ می‌دهد که انگار خدا مرده است، یا حداقل سکوت پیشه کرده، و طبیعتش مانند شلاق بر تن انسان شلاق می‌زند.
در این موقعیت، رستگاری عبور از گم‌گشتگی نیست، بلکه فرآیند تغییرِ «ابژه‌ای گرفتار در سرما»، به «سوژه‌ای مسئول برای دیگری»‌ست، در فضایی سرشار از تردید، بی‌پاسخی، و فقدانِ یقین.

اووِرگارد با به دوش کشیدنِ زنی مجروح و نیمه‌جان و ادامه‌ی این مسیر، فرآیندی را تکمیل می‌کند که شاید نجات نباشد، اما قطعاً او را از بی‌معنایی و انفعال رهایی می‌بخشد. از زمانی به بعد، تقریباً ده دقیقه‌ی پایانی فیلم، پایان ماجرا برایم مهم نبود: آیا امدادگران، نجاتشان می‌دهند یا نه؟

در این تجربه‌ی سینمایی، من هم مثل اووِرگارد به رهیافتِ مهم‌تری رسیدم؛ به لحظه‌ای که قربانیِ طبیعت بودن را می‌توان نپذیرفت و منفعل نبود، اما پا به عرصه‌ای گذاشت که غریزه به اخلاق بدل می‌شود، بقا به معنا، و معنا به شکلی از رستگاری».