Skip to main content

فیلم «همنت» را اگر فقط یک روایتِ تاریخی از خانواده‌ی شکسپیر ببینیم، بخش مهمی از آن را از دست داده‌ایم. این فیلم در لایه‌ی عمیق‌ترش، نه درباره‌ی ادبیات است و نه حتی صرفاً درباره‌ی مرگِ یک کودک؛ بلکه درباره‌ی «زیستن در غیاب» است! درباره‌ی این‌که انسان چگونه بعد از یک فقدان، ادامه می‌دهد، نفس می‌کشد، و در عین حال، هر لحظه در گذشته‌ای منجمد گیر کرده است.

در مرکزِ فیلم، سوگ نه به‌عنوان یک اتفاق، بلکه به‌عنوان یک وضعیت دائمی تصویر می‌شود. مرگ همنت، چیزی را در جهان شخصیت‌ها می‌شکند که دیگر هرگز ترمیم نمی‌شود. این‌جا سوگ، مثل یک موج نیست که بیاید و برود؛ بیشتر شبیه مه است پخش مداوم، و نفوذکننده در تمام جزئیات زندگی. سکوت‌های طولانی، نگاه‌های نیمه‌تمام، و فاصله‌های میان آدم‌ها، همه تبدیل به زبان این سوگ می‌شوند.

فیلم به‌جای این‌که غم را توضیح دهد، آن را «اجرا» می‌کند. نکته‌ی مهم این است که «همنت» سوگ را یک تجربه‌ی یکسان نشان نمی‌دهد. هر شخصیت، به‌شیوه‌ی خودش فرو می‌ریزد. مادر، درگیر نوعی حضور افراطی در خاطره است گویی هنوز می‌خواهد کودک را نگه دارد، در ذهن، در بدن، در جهان. پدر اما، فاصله می‌گیرد؛ به کلمات، به نوشتن، به خلق پناه می‌برد. این دو مسیر متفاوت، نه درست‌اند و نه غلط فقط نشان می‌دهند که سوگ، به‌شدت شخصی و غیرقابل‌ قالب‌بندی است.

اگر این فیلم را در نسبت با وضعیت امروز خودمان ببینیم، ناگهان از یک درام تاریخی فاصله می‌گیرد و به یک تجربه‌ی جمعی تبدیل می‌شود. ما هم در دوره‌ای زندگی می‌کنیم که فقدان، دیگر یک امر استثنایی نیست. از دست دادن، به شکل‌های مختلف از آدم‌ها تا امنیت، از ثبات تا امید در زندگی بسیاری حضور دارد. چیزی که فیلم به‌خوبی نشان می‌دهد، این است که سوگ فقط برای «آن‌چه از دست رفته» نیست؛ بلکه برای «آن‌چه می‌توانست باشد» هم هست.

در این معنا، سوگ در «همنت» به یک وضعیت اجتماعی نزدیک می‌شود. آدم‌ها در کنار هم هستند، اما نمی‌توانند کاملاً به هم برسند. هرکس در جهان درونی خودش گیر کرده است. این دقیقاً همان شکافی است که در زمانه‌های بحران شکل می‌گیرد: نزدیکی فیزیکی، اما فاصله‌ی عاطفی. آدم‌ها حرف می‌زنند، اما فهمیده نمی‌شوند. حضور دارند، اما در غیاب، زندگی می‌کنند.

یکی از قوی‌ترین وجوه فیلم، این است که هیچ‌وقت تلاش نمی‌کند سوگ را «حل» کند. هیچ رستگاری ساده‌ای وجود ندارد. هیچ لحظه‌ای نیست که بگوید همه‌چیز خوب می‌شود. بلکه به‌جای آن، نشان می‌دهد که انسان چگونه با این فقدان «همزیستی» پیدا می‌کند. در ابتدایِ فیلم، اگنس سخنی از مادرش را به یاد می‌آورد، که انگار در تضاد کامل با این تاریکی است: این‌که «باید با دلِ باز زندگی کنیم، نه این‌که آن را در تاریکی حبس کنیم، بلکه رو به خورشید بچرخانیم.» اما قدرتِ این جمله دقیقاً در همین تضاد است.

فیلم نمی‌گوید نور، تاریکی را از بین می‌برد. بلکه نشان می‌دهد که حتی در دلِ این مهِ سنگینِ سوگ، انسان هنوز به طور غریزی، میلی به سمت نور دارد؛ میلی که نه از سرِ امید ساده‌لوحانه، بلکه از سرِ نیاز به ادامه دادن است. در این‌جا، «رو به خورشید چرخیدن» به معنای فراموشی نیست؛بلکه شکلی از مقاومت است. نوعی ایستادن در برابر فروپاشیِ کامل.

سوگ از بین نمی‌رود؛ فقط شکلش تغییر می‌کند. از یک زخم باز، به چیزی عمیق‌تر و خاموش‌تر تبدیل می‌شود چیزی که همیشه هست، اما همیشه دیده نمی‌شود. شاید به همین دلیل است که این فیلم برای اکنونِ ما تا این‌ حد آشنا به نظر می‌رسد. ما هم در دوره‌ای هستیم که بسیاری از چیزها بی‌صدا از دست رفته‌اند، بدون آن‌که فرصتی برای سوگواری واقعی داشته باشیم. و درست مثل شخصیت‌های فیلم، گاهی نمی‌دانیم باید نگه داریم یا رها کنیم، باید حرف بزنیم یا سکوت کنیم، باید ادامه بدهیم یا فقط تحمل کنیم.

در نهایت،«همنت» برای ما فقط داستانِ یک فقدان نیست؛ یک زبان است برای فهمیدن حالتی که در آن هستیم. حالتی که در آن، زندگی ادامه دارد، اما چیزی در عمقش تغییر کرده. ما هنوز بیدار می‌شویم، کار می‌کنیم، حرف می‌زنیم، می‌خندیم اما این‌ها دیگر همان کنش‌های سابق نیستند. هر حرکت، انگار کمی سنگین‌تر است. هر روز، کمی دیرتر شروع می‌شود. و هر شب، چیزی ناتمام با ما به خواب می‌رود.

شاید سوگِ این روزها، دقیقاً همین باشد: نه یک لحظه‌ی فروپاشی، بلکه یک فرسایش آرام. چیزی که ما را یک‌باره نمی‌شکند، اما ذره‌ذره، ما را به نسخه‌ی دیگری از خودمان تبدیل می‌کند. و شاید حقیقتِ تلخ‌تر این باشد که ما دیگر منتظر پایان این سوگ نیستیم. فقط یاد گرفته‌ایم با آن راه برویم. مثلِ آدم‌های «همنت» که در جهانی زندگی می‌کنند که هنوز پابرجاست اما دیگر هرگز، مثل قبل، «خانه» نیست!