گزارشهای نرگس صمدی از جشنواره Hot Docs
نمایشِ یک مستند با نام «انفجار نهنگ» درمورد واقعهای که در سال ۱۹۷۰ در شهرِ ساحلیِ Florence در ایالت اورِگان در امریکا اتفاق افتاد، میتوانست فرصتی برای بازاندیشی باشد، اما آنچه در این فیلم شاهدیم، نه مواجههی انتقادی با گذشته، که سعی در عادی سازیِ خشونتی هولناک است، خشونتی که از یک رویدادِ واقعی آغاز میشود و در گذرِ زمان، به تماشا، شوخی، و در نهایت، به منبعی برای تولید معنا، هویت، و اقتصاد تبدیل میشود.
این نمایشِ خشونت، جسدِ بیجانِ موجودی را به رویداد و خبر تبدیل میکند چرا که در روایتِ شاهدان، انفجار بشکلی اغراقآمیز، نزدیک به تصویرهایی که از فاجعههای عظیمِ تاریخی، مثلِ انفجارِ اتمی، نمایش میدهد. اما آنچه این صحنه را تکاندهندهتر میکند، نه خود انفجار، بلکه ساختارِ روایت آن است: مردم جمع شدهاند، صندلی آوردهاند، دوربین در دست دارند، و عدهای هم از طریق تلویزیونهای خانگی، این لحظه را دنبال میکنند.
تماشاگر میتواند این پرسشِ ساده را مطرح کند: «قرار است چه چیزی دیده شود؟» بدنی که زمانی بخشی از اکوسیستمِ اقیانوس بوده، اکنون در برابر جمعی کنجکاو، به هزاران تکه تبدیل شده، این که دیگر یک «حادثه» نیست؛ یک صحنهی طراحیشده برای دیده شدن است، همین. هیچ تردیدی نیست که جسدِ یک نهنگِ عظیم، با بوی شدید، نیاز به مدیریتِ فوری داشت.

اما سئوال اینجاست که چرا این کار را کردهاند؟ در زمانی که جهان تنها یک سال پیش از آن شاهد Apollo 11 Moon Landing بود، ادعایِ ناتوانی در مدیریتِ یک جسد، کمتر به محدودیتِ فنی و بیشتر به فقدانِ تخیلِ مسئولانه اشاره دارد. حتما روشهای دیگری هم وجود داشت که با خلاقیت و صرف زمان بیشتر، نتیجه انسانیتر میشد. اما انتخاب، بهسمتِ سادهترین و در عین حال نمایشیترین گزینه رفته: انفجار! یعنی تکنولوژی جلوتر از اخلاق بوده.
اینجا با تناقضی بنیادین روبهرو هستیم: تمدنی که توانایی تولیدِ قدرت در مقیاسِ انفجارهای عظیم (از جنگهای مدرن تا تجربههای هستهای) را دارد، آسمان خراشهای شهرهای بزرگ را بنا میکند ولی قادر به جابجایی یک جسد نیست! در مواجهه با یک بدن مرده، به کنشی متوسل میشود که نه حاصلِ فهم، که حاصلِ حذف است. این شکاف، هنوز پابرجاست: «توانایی داریم، اما آیا میفهمیم چه میکنیم؟»
نقطهی تعیینکننده، نه در سال ۱۹۷۰، بلکه در تداوم این روایت در زمان حال است. یک رخدادِ خشونتآمیز، بهمرورِ زمان، به بخشی از هویتِ یک شهر تبدیل و بازگو میشود، بارها بازنشر میشود، و در نهایت، به اقتصاد پیوند میخورد: از گردشگری تا کالاهای فرهنگی. در اینجا، با سازوکاری مواجهیم که میتوان آن را بهطور گستردهتر در منطق فرهنگیِ قدرتهای مسلط دید: «توانایی تبدیل هر رویداد، حتی یک فاجعه به سرمایه، روایت، و برند!»
این صرفاً یک مثال محلی نیست؛ نمونهای است از اینکه چگونه فرهنگِ رسانهای میتواند خشونت را نهتنها عادی، بلکه گسترش دهد. از دید روانشناسی میشود پرسید: «چه چیزی در حال انتقال است؟»
اما شاید مهمترین پرسش، نه دربارهی خود رویداد، بلکه دربارهی تماشاگران باشد. کودکانی که این تصاویر را دیدهاند، یا کودکانی که سالها بعد، با داستانهای نهنگ به خواب رفتهاند، با چه تصویری از جهان بزرگ شدهاند؟
وقتی مرگ، در قالبِ یک «رویدادِ جالب» روایت میشود، وقتی تکهتکه شدن یک بدن، به خاطرهای قابلتعریف تبدیل میشود، چگونه تخیلی در ذهن، شکل میگیرد؟ اینجا، مسئله فقط اخلاق نیست، مسئله، ساختارِ ناخودآگاه فرهنگی است.
براستی چه رؤیایی ساخته میشود وقتی نخستین مواجهه با طبیعت، از مسیرِ تماشای نابودی آن به. نمایش گذاشته میشود؟ در جهانی که برخی اشکالِ کشتار حیوانات بهعنوان «وحشیگری» محکوم میشوند، چگونه چنین رخدادی، با این شدت و عریانی، میتواند به یک «خاطرهی بامزه» تبدیل شود؟ تصور میکنم پاسخ، نه در تفاوت فرهنگها، که در سازوکار روایت است: «اینکه چه چیزی، چگونه قاببندی میشود، و چه چیزی اجازه دارد دیده شود.»
این مستند، بهجای فاصله گرفتن از موضوع خود، به ادامهی حیات یک روایت کمک میکند، روایتی که در آن، مرگ به نمایش تبدیل میشود، خشونت به خاطره، و فاجعه به اقتصاد. و در نهایت، به این پرسش میرسیم:
«دقیقاً به چه معجونی داریم نگاه میکنیم و چه تصویری دارد ذهنمان را اِشغال میکند؟» نمیخواهم نقدی فرمالیستی بر این مستند بنویسم چرا که استفاده از فوتیج های قابل دسترسِ فراوان، مصاحبههای بیمعنی و کاریکاتورهای فراوانی که برای فیلم ساخته اند نشان میدهد که فیلم، یک بازسازیِ بیاخلاقی است حتی نامِ شهری که از طریقِ سینما دارد ماندگار میشود. وقتی اقتصاد هدف باشد، اخلاق و سیاست تبدیل به نوعی کاسبی میشود. کاش فیلمِ «انفجارِ اتمی» نولان در یادها بماند، چرا که حداقل ما را به تفکر بیشتری میکشاند.

