به سراغِ وبلاگ قدیمیام میروم و نوشتههایم را مرور میکنم. وبلاگِ دیگری را در گوگل سرچ میکنم. اثری از آن نیست. گمشده است. مثلِ خیلی چیزهای دیگر. اصلا یکی از دلمشغولیهای اصلیِ زندگی من، همین چیزهاست: «جستوجویِ گمشدهها، البته آدمهای گمشده، همیشه برایم در اولویت هستند.» گمشدهها وقتی پیدا نمیشوند، لابد در آینده نیستند. و لابد باید در گذشتهها پیدایشان کرد. به حسرتها فکر میکنم. به آدمهایی که تداعی کنندهی زیبایی بودند و حالا نیستند.
دردناک است که بفهمی کاریزمای آدمیزاد هم تایمِ معینی دارد. عبارتِ “هیچ چیز مثل آن وقتها نمیشود.” آدم را یادِ شخصیتِ اصلیِ فیلمِ سینما پارادیزو «سالواتوره» میاندازد که مدام در حسرتِ گذشته زندگی میکند. به نظر میرسد عصرِ حماسه، دیگر تکرار نخواهد شد. تحولاتِ اجتماعیِ کشورها هم به همین دلیل بیشتر در قالبِ کودتا و دخالت بیرونی است. انگار اکثریت به پولِ ارباب و وعده، دل خوش کرده اند. اگر بخواهی سنگ آسیاب خودت را از بالای کوه به پایین بیاوری باید منتظرِ زخمی شدن و مردن باشی. اکثریتِ راحت طلب، همیشه مشوقِ نظام سلطهاند.
عادت دارم مدام به گذشته فکر کنم. انگار آینده برایم ترسناک است. گاهی سوار ماشین میشوم و به کنارِ خانههایی که در دورانِ کودکی و نوجوانی زندگی کردهایم میروم و ساعتها به آن خانهها نگاه میکنم. درست مثلِ یک اثرِ هنری. چند وقتِ پیش هم در جایی خواندم که یکی از استادانِ هنرِ نمیدانم کدام دانشگاهِ اروپایی، دانشجویانش را به گالری نقاشی میبرد و دانشجویان را وادار میکند سه ساعت روبروی یک اثر هنری بنشینند و تکان نخورند و فقط نگاه کنند. دانشجویان ابتدا حوصلهشان سر میرود اما به تدریج پی به ” جزئیات” میبرند. برای دیدنِ جزئیات باید مدام خیره بشوی به جهان. با نگاهِ گذرا و سرسری نمیشود عالم را فهم کرد.
در عصرِ حماسه آدمی باید متمرکز بشود به هدف. هیچ حاشیهای را تحمل نکند. اما مگر این جهان ، جهانِ تمرکز است؟ ما در دنیایی زیست میکنیم که «پروپاگاندا» حرف اول را میزند. باید مدام بدوی تا از رفیقت عقب نمانی. باید مدام خودت را شبیه دیگران کنی. دیگر قبحِ خیلی چیزها ریخته شده است و مکث، فاقد معناست. تندتند باید حرف مفت بزنی تا تو را بپذیرند. سکوت مساوی است با طرد شدن. مدام باید اظهار نظر کنی تا از دیدِ دیگران همچنان زنده باشی. و مگر نمیدانیم آدمِ خردمند، سکوتهایش بیشتر از وراجیهایش است؟
در چنین جهانی، خرد چه معنایی دارد؟ استقلال فردی چه معنایی دارد؟ اصلا این جهان، جهانِ نشدنهاست، جهانِ سازش و تسلیم است. ناگهان پیر میشوی و میفهمی تغییرِ خیلی چیزها در توان تو نیست. میفهمی باید آسوده روی مبل پذیراییِ خانهات لم بدهی و با نوهها ماروپله بازی کنی! به همین سادگی، آنکه برای رویاهایش نجنگیده مجبور به تحملِ شکست میشود تا اینکه بمیرد. وقتی بمیریم که دیگر هیچ پیروزی و یا شکستی ارجحیت ندارد. نهایت بَنِری روی درِ خانهات چسبانده میشود و بعد از دو سه روز همه چیز عادی میشود. عادی سازی، جبرِ تاریخ است. چنگ زدن به گذشته نوعی اطمینان است. اطمینان به این که شوکه نمیشوی. همان واقعهای را میبینی که قبلا دیدهای. درست بر خلافِ فضای حماسی که رو به آینده دارد. آیندهای که لابد باید خیلی خوب و زیبا باشد. نه ظلمی باشد و نه اربابی. آیا ما آدمها ایمانمان را به آینده از دست دادهایم؟
حکومتها بیشترین منفعت را از گذشته گرایی میبرند. آن هم گذشته گراییِ توام با اشک و آه و اندوه. و یک سوال مهم اینجا مطرح میشود: «وظیفهی هنرمند و روشنفکر چیست؟» مردِ غریبهی فیلمِ «سفر سنگ» الگوی بشریت است و یا سالواتورهی «سینما پارادیزو»؟ اصلا هنر بر چه مبنایی باید الگو سازی کند؟
به دوستم می گویم: “زمان هیولاست.” قرارمان یادت است؟ ماسوله و صبحانه در قهوهخانه؟ دویدن در جادهی ماسال ، همان جادهای که یکبار با هم رفتیم و از مرگِ حماسیِ میرزا کوچکخان حرف زدیم؟
دربخشی دیگر از وبلاگ قدیمیام نوشتهام: “در قهوهخانهی ترمینال کاوهی اصفهان هستم. مرد میان سالی روبرویم نشسته است. صورتش را نمیبینم. دستانش را جلوی صورتش گرفته است. چای روی میز او حتما تا به حال سرد شده. قهوهچی ترانه ای از بنان در پخش صوت گذاشته است. چند سربازِ نیروی هوایی قلیان میکشند و دود به هوا میرود. دانشجویی کتابِ “نوشتن با دوربین، رو در رو با ابراهیم گلستان” تالیفِ پرویز جاهد را در دست دارد. گاهی لای آن را باز میکند و مطلبی میخواند. موهای مرد میانسال سفید است. برایم جالب است که بدانم چرا دستانش را از روی صورتش برنمیدارد. سربازها از شیراز حرف میزنند. میخواهم به آنها بگویم من هم سه ماه در زمان سربازی در مرکز پیادهی شیراز، دورانِ آموزشی را طی کردم. اما سکوت میکنم. به این فکر میکنم که لابد آنها هم میگویند: «خب! خوشبخت هستیم! وراجیِ بیحاصلی که هیچ ارزشی ندارد…»
آدم برای کسی حرف میزند که حرف بشود رشتهی طناب، و ادامه داشته باشد. نه اینکه کلمهای گفته بشود و دیگر تمام! اصلا این جهان، جهان تقطیع است. همه تکهتکه شدهایم. همه آویزان شدهایم به حرفِ کسی که سالها پیش گفته است دوستمان دارد و حالا آن حرف را گذاشتهایم درِ گنجهی خانهی قدیمیمان. گاهی یواشکی درِ گنجه را باز میکنیم و حرف را بو میکشیم. دقیقا اتفاقی که بعد از پایانِ دوره حماسه در ادبیات ایران هم اتفاق افتاد. بعد از حملهی مغول آدمها پراکنده شدند. نخبهها به هند و آسیای صغیر مهاجرت کردند. خانهای نماند که سرپناه باشد. دیواری نماند که تکیه گاه باشد. هر کس به دنبال نجات خود بود.
حالا دانشجو از کیفاش کتابی از فروغ در آورده است و همزمان با خوردنِ چای، شعر میخواند. چهرهی مرد خیلی برایم آشناست. جوانکی با دوربینی در دست، وارد قهوه خانه میشود. مرد دستانش را از روی صورتش برمیدارد. درست است! شبیه “سالواتوره” است. همان شخصیتِ اصلی فیلم، که بعد از سالها به وطنش برمیگردد تا خاطراتش را مرور کند والبته سراغِ معشوقهاش النا را میگیرد. النای پیر را میبیند. مواجهه با عشق قدیمی، هر آدمی را زخمی میکند؛ نه صورت، که قلبش.
مرد سفارشِ املت میدهد. اما با دیدنِ ساعت روی دیوار، منصرف میشود. بلند میشود. کت و شلوار راهراه بر تن دارد. پولِ چای را میدهد. از قهوهخانه بیرون میرود. سربازها برای هم لطیفه تعریف میکنند. جوانِ دانشجو همچنان فروغ در دستانش است. دزدکی به صفحهی کتاب نگاه میکنم. ” فتح باغ ” را میخواند. بهدنبالِ مردی که شبیه سالواتوره است میروم. مرد به طرفِ جایگاهِ اتوبوسها حرکت
میکند. بلیطی از جیبِ کتش بیرون میآورد. جلوی اتوبوسی میرسد. روی شیشهی جلوی ماشین ” اصفهان – رشت ” نوشته شده است. مرد مکثی میکند. چرایش را نمیدانم. چشمم به کلمهی رشت میافتد. خیره میشوم به دریایِ آبی خزر. دلم میخواهد من هم به رشت بروم. فاصلهی رشت تا ماسوله زیاد نیست. به هیزمهای در حال سوختن، در دلِ جنگلهای تالش فکر میکنم. ابراهیم گلستان را میبینم که به پرویز جاهد میگوید تحت تاثیر سعدی است. سعدی را میبینم که حکایتی برایم میگوید: “هندویی نفط اندازی همی آموخت. حکیمی او را گفت ترا که خانه نئین است، بازی نه این است.” نفط اندازی همان گلولههای آتشینی است که به سمت دشمن پرت میکردند.
مرد انگار مردد است که برود یا نرود. فکر میکنم. چرا مردد است؟ برای مردِ ایستاده در کنار اتوبوس، قصهای میسازم: «مردِ مردد، به کوچههای باریکِ ماسوله فکر میکند. به همان جایی که “النا “یش را اولین بار دیده بود. به عشقی که دیگر چیزی از آن باقی نمانده است. به اینکه خانهها از نی ساخته شده است و نی چقدر زود آتش میگیرد. به اینکه راهِ نجاتِ آدمی، عشق است.» مرد برمیگردد. به باجه میرود. بلیطش را پس میدهد. اسکناسهای کهنه را به جیب کُتاش فرو میکند. دوباره به همان قهوهخانه برمیگردد. سفارشِ املت میدهد. حتی میخندد. با سربازها شوخی میکند. بنان دارد میخواند. صبح جمعه است. لطیفه ای برای سربازها تعریف میکند. دانشجو کتاب را کنار می گذارد. او هم میخندد. قهوهچی خوشبو کنندهای با عطرِ نسیمِ دریا در دستش است. بویِ نسیمِ دریا همهجا پخش میشود. حالا انگاری همگی کنار دریا هستیم. البته بی النا. هر کس یک گمشده دارد. حدیثی از امام علی (ع) داریم با این مضمون که: “حکمت، گمشدهی مومن است.” وقتی تو چیزی را گم میکنی لابد قبلا آن را داشته ای. زمان را گم میکنم. فروغ سوار جیپ میشود. برف میآید. قهوهخانهی ترمینال، همان قهوهخانهی بازارِ ماسوله شده است. اتوبوس به رشت میرسد.”النا “پیر شده است. نکند مردِ مردد، دلش نمیخواهد پیری عشقش را ببیند! و یا شاید دلش نمیخواهد النایش، پیری او را ببیند! سینما پارادیزو منفجر میشود. فروغ به جزامخانهی تبریز میرود. هامون به سوی دریا میدود. عمو هم خسرو میپرد…
سربازها از جای خود بلند میشوند و به شیراز میروند و سکه در حوضِ ماهیِ سعدیه میریزند. جیپ تصادف میکند. فروغ به میان برفها می رود و میمیرد. مثل میرزا کوچکخان. مثل قهرمانها. پایانِ حماسه، آغاز معرفت است. انگاری تنها جنس خانه و قهوهخانه از نی نیست. آدمی هم، نئین است. انگاری تنها خانه از نی ساخته نشده است. آدمی هم نئین است. روزگار هم نئین است.” بشنو از نی چون حکایت میکند، از جدایی ها شکایت میکند ” هم نئین است. پاییز هم نئین است. برگهای خزان زدهای که شاعران میمیرند برای دیدنشان با جرقهای آتش میگیرد و دود هوا میشود. میرود به ناکجا و تو دربدرِ پیدا کردنِ گمشده ات میشوی: تا ابد و یک روز.
این جهان به نظرم بیشتر جهانِ سالواتوره است تا مردِ غریبهی بینام و نشان. سالواتوره واقعیتر است. مرد غریبه انگار از آسمان افتاده است پایین. باور پذیر نیست. لااقل در حالِ حاضر قابل باور نیست. کسی به فکرِ آرمانهای گمشده نیست. آدم آرمانگرا در نهایت ذره ذره میمیرد. طرد میشود. کیمیاییِ کار بلد هم خوب میدانست که کاراکترهایش را باید متناسب با روحِ زمانه عوض کند. دیگر به همین سادگی خانهی ارباب خراب نمیشود. ارباب قدرت دارد و با سه چهار نفر آدم نمیشود با تفکرِ جمعی مبارزه کرد. تفکری که معتقد است شاه سایه خداست و آدمِ صاحب قدرت، لابد بی دلیل نبوده که پرندهی سعادت روی شانهاش نشسته. یکبار دیگر باید نمایشنامهی دشمن مردمِ ایبسن را بخوانیم. دکتر استوکمان میخواهد منجیِ مردمی باشد که او را دشمنِ خودشان میدانند. دردناک است که باید بنویسم به گمانم وظیفه هنرمند در ابتدا ترسیم حال خودش و بعد نوبتِ ترمیم حال جهان است.
باید فردا به رفیقم زنگ بزنم و بگویم تا دیر نشده و تا پیرتر نشدهایم، “برویم.” مهم نیست کجا. فقط برویم. که ماندن در یکجا عین پوسیدن است. عین مرداب است. همیشه نقاشِ پیر در طبقهی پایینِ خانهمان زندگی نمیکند که بیاید و نقاشی آخرین برگِ امید را بکشد. امید، خریدنی نیست. باید باور کنیم راهِ سعادت، از درونِ خودمان میگذرد. میدانم نیاز ما ترکیب خرد و زورِ بازوی رستم و النا است. و ای کاش همگی اولین بیت شاهنامه را در میدانی بزرگ ، آزادانه بخوانیم:
“به نامِ خداوندِ جان و خرد
کزین برتر، اندیشه برنگذرد”
و به خرد البته عشق هم اضافه کنیم. و میدانیم گاهی باید به بیمارستان برویم. شاید “قلب من” و قلب ما نیاز به آنژیوگرافی داشته باشد.

