Skip to main content

اجازه بدهید این گزارش را با نگاهی به فیلم Antidiva آغاز کنم که بیش از آنکه فقط یک مستندِ موسیقیایی باشد، پرتره‌ای است از یک صدا، یک بدن و یک شهر، شهری که در دهه‌های ۷۰ و ۸۰ هنوز در حال تعریف خود بود. برای تماشاگرِ تورنتویی، این فیلم واجد لایه‌ای عمیقاً آشناست؛ تقریباً هر کسی در این شهر، به‌نوعی کارول پوپ را می‌شناسد، نه فقط به‌عنوان خواننده‌ی گروه Rough Trade*، بلکه به‌عنوان یکی از چهره‌هایی که مرزهای فرهنگی تورنتو را جابه‌جا کرده است.

برای من، این فیلم حتی شخصی‌تر بود: «نوعی خوانشِ تاریخی از یورکویل، اما نه آن یورکویل امروزی، بلکه فضایی خام، متناقض و در حال شکل‌گیری؛ جایی میان محدودیت و انفجار.» فیلم به‌خوبی نشان می‌دهد که تورنتوی آن دوره، برخلاف تصویر امروزی‌، کاملاً آزاد نبوده است؛ قوانینی مانند محدودیت‌های موسوم به إBlue Laws، از جمله ممنوعیت فروش یا مصرف الکل در روزهای یکشنبه، در کنار فشارهای اجتماعی و پلیسی بر گروه‌های حاشیه‌ای، بخشی از واقعیت آن زمان بودند. اگرچه همجنس‌گرایی در کانادا از سال ۱۹۶۹ جرم‌زدایی شده بود، اما در عمل، پذیرش اجتماعی هنوز فاصله‌ی زیادی داشت و برخوردهای پلیسی و طرد فرهنگی همچنان ادامه داشت. در چنین بستری، کارول پوپ ظاهر می‌شود، نه به‌عنوان یک “diva” (الهه مقدس)، بلکه به‌عنوان یک Antidiva (ضد مقدس نمایی)؛ کسی که با ترکیب ، گلم*، پانک** دو جنس نمایی و زیبایی‌شناسیِ باندیج*** ، بدن را به یک بیانیه‌ی فرهنگی و سیاسی تبدیل می‌کند. تأثیر او بر فشن، صرفاً در سطح ظاهر باقی نمی‌ماند، بلکه نسلی را به این سمت سوق می‌دهد که هویت را می‌توان از طریق بدن و استایل بازنویسی کرد؛ Rough Trade در این معنا، نه فقط یک گروه موسیقی، بلکه یک پرفورمنس کامل از صدا و تصویر است. یکی از ایده‌های کلیدی فیلم، درک پوپ از موسیقی است: موسیقی برای او نوعی انرژی بدنی و حتی جنسی است، جریانی که در اجرا آزاد می‌شود و میان بدن مجری و تماشاگر جریان پیدا می‌کند؛ صحنه برای او فضایی است برای کاتارسیس**** (تزکیه یا پالایش روانی)، برای تخلیه‌ی روانی و بازسازی خود. این انرژی، ریشه در زندگی شخصی او دارد؛ مادری که خود یک مجری سرکوب‌شده بوده و پس از ازدواج به سکوت وادار شده، و پدری خشن و بی‌ثبات که فضای خانه را ناامن کرده است. روایت او را می‌توان به‌عنوان مسیری از سکوت به انفجار خواند؛ جایی که یک ترومایِ خانوادگی و سرکوبِ بین‌نسلی، به یک زبانِ اجرایی تبدیل می‌شود. مهاجرت به کانادا و تجربه‌ی انزوا، او را به درون می‌برد، اما همین درون‌گرایی، به خلق هنر منجر می‌شود و با دیدن الویس، میل به صحنه در او شکل می‌گیرد؛ میلی که دریورک‌ویل***** و با شکل‌گیری Rough Trade به یک هویت کامل هنری بدل می‌شود.

فیلم همچنین تصویری زنده از صحنه‌ی هنریِ تورنتو در دهه ۷۰ ارائه می‌دهد؛ دوره‌ای که در آن موسیقی، مد، تئاتر و هنرهای تجسمی در یک فضای مشترک تنفس می‌کردند و هنرمندانی مانند General Idea، Divine و حتی چهره‌های Second City در یک اکوسیستم خلاق به هم متصل بودند. این دوره به‌درستی به‌عنوان یک “golden cultural moment” (لحظه طلایی فرهنگی) ثبت می‌شود، لحظه‌ای که بعدها، با تغییرات اقتصادی و صنعتی، از دست می‌رود. در ادامه، فیلم به تحولات صنعتِ موسیقی نیز می‌پردازد؛ گذار از وینیل به CD و سپس به استریمینگ، که به‌زعم پوپ، ارزش هنر را کاهش داده و آن را به عددی ناچیز تقلیل داده است. اما یکی از لایه‌های عمیق‌تر و کمتر قابل‌ چشم‌پوشیِ این روایت، به تراژدیِ شخصیِ پوپ بازمی‌گردد: برادر او، Howard پوپ، که خود هنرمند و نوازنده گیتار بود، در سال ۱۹۹۶ بر اثر بیماری ایدز درگذشت. او از فعالان اولیه جنبش ACT UP بود، جنبشی که برای دسترسی بیماران به دارو و شکستن سکوت پیرامون بحران ایدز مبارزه می‌کرد. این فقدان، تنها یک تجربه‌ی خانوادگی نیست، بلکه بخشی از تاریخ جمعی یک نسل است؛ نسلی از هنرمندان که در اوج خلاقیت، با یک بحران مرگبار مواجه شدند.

تلاشِ پوپ برای توسعه‌ی یک موزیکال با عنوان Rough Trade که در بستر دهه ۸۰ و بحران ایدز می‌گذرد، ادامه‌ی همین مواجهه است، نوعی یادبود برای کسانی که از دست رفتند و هم‌زمان یک عمل سیاسی برای زنده نگه‌داشتن حافظه. او همچنین در طول سال‌ها از طریق حمایت از نهادهایی مانند CANFAR، به‌طور فعال در شکستنِ انگِ اجتماعی این بیماری نقش داشته است. در نگاه او، روایت این داستان‌ها هنوز ضروری است؛ چرا که بحرانِ ایدز، هرچند تغییر شکل داده، اما پایان نیافته و همچنان نیازمند دیده‌شدن است. حتی تجربه‌ی پاندمی کووید-۱۹، به‌گفته‌ی او، خاطرات و تروماهای آن دوره را برای بسیاری از بازماندگان زنده کرده است. در نهایت، Antidiva هم‌زمان یک اعتراف شخصی و یک سند فرهنگی است؛ فیلمی که نشان می‌دهد چگونه یک زندگی شکل‌گرفته در دل سرکوب و فقدان، می‌تواند به خلق یک زبان رادیکال برای بیان منجر شود.

برای من، این فیلم نه فقط درباره‌ی کارول پوپ، بلکه درباره‌ی تورنتو در حال شدن بود، شهری که از دل تناقض‌ها، خود را بازتعریف کرد. Antidiva هم یک اعترافِ شخصی است و هم یک سندِ فرهنگی… که لحظه‌ای را ثبت می‌کند که در آن یک شهر، از خلال صدا و بدنِ یک اجراگر، شروع به تصور کردن خود به شکلی غربتی، هم اعترافی شخصی است و هم یک سندِ فرهنگی متفاوت…


 

*گلم: Glam سبکی نمایشی و اغراق‌آمیز که بیشتر در موسیقی و مد دههٔ ۱۹۷۰ دیده شد. گلم بر زرق‌وبرق، درخشش، آرایش غلیظ، لباس‌های براق و نوعی بازی با هویت و جنسیت تأکید دارد. این سبک به نوعی جشنِ ظاهر، تخیل و نمایش است و مرزهای معمول زیبایی را گسترش می‌دهد.

**  پانک Punk: جنبشی فرهنگی و هنری که در دههٔ ۱۹۷۰ شکل گرفت و بر اعتراض، سرکشی و رد ارزش‌های رایج اجتماعی تأکید دارد. در موسیقی، مد و سبک زندگی، پانک با سادگی خشن، لباس‌های پاره، سنجاق قفلی، چرم و ظاهری ضد‌ساختار شناخته می‌شود. هدف آن اغلب بیان نارضایتی و ایستادگی در برابر هنجارهای تثبیت‌شده است

*** زیبایی‌شناسیِ باندیج: نوعی رویکرد در مد و هنر که از عناصر محدودیت، بند، تسمه و کنترل الهام می‌گیرد. این سبک اغلب با استفاده از چرم، بندها و فرم‌های خاص بدن را به شکلی نمایشی و گاه چالش‌برانگیز به تصویر می‌کشد. در بُعد هنری، می‌تواند مفاهیمی مانند قدرت، کنترل، آزادی و مرزهای بدن را مورد پرسش قرار دهد.

**** کاتارسیس catharsis (تزکیه یا پالایش روانی): مفهومی است که ریشه در فلسفه و هنر یونان باستان دارد و به‌ویژه توسط ارسطو مطرح شده است. کاتارسیس به فرایندی اشاره دارد که در آن انسان از طریق تجربهٔ احساسات شدید—مانند ترس، اندوه یا هیجان—در مواجهه با یک اثر هنری (مثلاً نمایش یا فیلم)، به نوعی تخلیه و پالایش عاطفی می‌رسد. به بیان ساده، وقتی تماشاگر در حین دیدن یک تراژدی عمیقاً تحت تأثیر قرار می‌گیرد و احساساتش برانگیخته می‌شود، در پایان احساس سبکی، آرامش یا درک تازه‌ای از خود و جهان پیدا می‌کند—این همان کاتارسیس است