همکار گرامی ما، «خانم کیمیا عراقی» مطلب بسیار خوب و خواندنی با عنوانِ «در ستایش زندگی» در «سینمای بدون مرز نوشته» اند، که من هم سرِ شوق آمدم تا بار دیگر لحظههایی ماندگار و خاطرهانگیزِ از فیلمِ «طعم گیلاس» ساختهی زیبای زندهیاد عباس کیارستمی را در ذهنم مرور کنم و نگاهی دوباره، از زاویهای دیگر به این فیلمِ شاعرانه داشته باشم.
افسوس که دلبرِ پسندیده برفت/دامن ز کفم چو عمرِ درچیده برفت.
بیت دوم از شعر جامی را با اجازه خوانندگان گرامی نمینویسم. زیرا که مغایرت قابل توجهی با فیلم استاد دارد.
فیلم طعم گیلاس را میتوان بارها و بارها دید و از زاویههای متفاوتی آن را مورد بحث و گفتوگو قرار داد، هربار، بار دیدنِ این فیلم، گوشههایی تاریک و کشف نشده، برای مخاطب روشن میشود که ماندگاری و عمقِ این اثر را بیشتر به رخ میکشد.
این لحظهها با بیت دومِ شعرِ شاعر بزرگوار ما جامی که میگوید: از دل برود هر آنکه از دیده برفت، صدق نمیکند. چرا که اینجا با زاویهی تازهای از زندگی مواجهیم که در سطح جریان ندارد.. اینکه نگاهمان را با اهمیت دادنِ زندگی، محور اساسی این فیلم بدانیم، مسلما ستایشبرانگیز است چرا که در فرهنگِ ایرانِ کهن نیز اهمیتِ جان، پایه و اساسِ هویت فکریِ ایرانیان بوده است.
اما آنچه اهمیتِ «طعم گیلاس» را دوچندان میکند. درست همان چیزی است که بر زبان نمیآید و یا با تصویر، نشان داده نمیشود. حتما خواهید گفت، چیزی که به زبان نمیآید و در تصویر هم نیست، پس ارزش ندارد و فقط خیال یا تفسیرِ نگارنده است. اگر مروری داشته باشیم بر فیلمهایی که در تاریخ سینما ساخته شده اند بعنوان نمونه کارهای آیزنشتین، به نکتهای خواهیم رسید که او بر زبان آورده است:
«برای من مونتاژ صرفاً به هم چسباندن صحنه های فیلمبرداری شده متوالی نیست بلکه همجوار کردن دو صحنه مستقل از هم است تا به این ترتیب معنای جدیدی از مجموع دو صحنه در ذهنِ بیننده حاصل شود.» هنر زندهیاد عباس کیارستمی در این فیلم هم همین بود که معنای جدیدی به فکر انسان می افزاید. این افزودن با خلق کردن مرتبط هست و تولید دوباره یا تقلید کردن نیست.
به گفتهی حافظ.
من این خطوط نوشتم چنانکه غیر نداست
تو هم ز روی کرامت چنان بخوان که تو دانی.

در اکثر شهرهای بزرگ کشورمان، گورستان های متفاوتی وجود دارند. در شهری که من زاده شده بودم در روزهای انقلاب و داغ شدن تنور انقلاب، گروهی آدمهای خودسر کلیمیها را از شهر بیرون راندند و گورستان آنها را تبدیل به حسینیه کردند. در همین تهران، پایتخت کشورمان هم اگر نگاهی به اطراف شهر بیفکنیم. انواع و اقسام گورستان ها را می بینیم. از گورستان ظهیر الدوله که معروف شده است به گورستانِ روشنفکران و یا هنرمندان. تا گورستان خاوران. تا گورستان ارامنه، گورستان کلیمیان یا بهاییان، آسوریان و مسیحیانِ لهستانی یا مسیحیانِ اورتدکس یونانی و …و آرامستانِ قصر فیروزه که اختصاص به زرتشتیان در تهران دارد.
بهشت زهرا یا گلزار شهدا هم گورستانِ مسلمانان و جوانانی است که صدام حسین با حمله ناجوانمردانه به کشورمان باعث شهید شدن آنها شد. خلاصه اینکه انواع و اقسام گورستانها را داریم که این خود نشان دهندهی روح باز و گسترده مردمانی در طول تاریخ چند هزار ساله است که با تکثر و همنوایی و همراهی یکدیگر، در این بخش از کره خاکی زندگی می کرده اند و مُهر تاییدی است بر بینالاقوامی و بینالاحزابی و بینالمذاهبی بودنِ تفکراتِ مردمانِ این خطهی جغرافیایی که آنرا میهن مینامیم.
حالا چرا اهمیت فیلم روانشاد کیارستمی بیشتر باید مد نظر قرار بگیرد چون او مروج و مشوقِ فرهنگ والای کشورمان هم بودهاست. چرا اکنون باید به این موضوع بیندیشیم که قهرمان فیلمِ طعم گیلاس با اصراری باور نکردنی، دوست دارد و یا مایل است بر بلندای تپهای بخاک سپرده شود و نه در گورستانهای گوناگونِ شهر. اهمیتِ طعم گیلاس در بیان نکردن و نشان ندادنِ همین صحنهها است.
اینجاست که با رجوع به آیزنشتین، پی میبریم: «کیارستمی در تاریخِ سینمای جهان، بیتی را نواخته که تاکنون هیچ هنرمندی. قادر به نواختن آن نبوده است…»

