فیلم «آوای سقوط» ساختهی «ماشا شیلینسکی»، کارگردان و فیلمنامهنویسِ آلمانی که برای دومین فیلمش، «نگریستن به خورشید»، برندهٔ جایزهٔ هیات داوران در هفتاد و هشتمین جشنواره فیلم کن شد، در شروعِ قصه، زندگی در مزرعهای بزرگ این در منطقهی آلتمارک، در طول دورهایِ تقریباً صد ساله، از امپراتوری آلمان تا به امروز، روایت میکند. با این حال، کارگردان فیلمش را از یک حماسهی تاریخی متمایز میکند. اولاً، به این دلیل که این خانهی متروکه و ساکنانش در حاشیهی تاریخ باقی میمانند و گاهی حتی از آن هم فرار میکنند، مانند والدینی که ترجیح میدهند پسرشان را مُثله کنند تا اینکه او را در حال رفتن به جنگ ببینند، یا زنانی که در رودخانهای با نزدیک شدن سربازان ارتش سرخ خودکشی میکنند. علاوه بر این، همه چیز در اینجا عمدتاً از طریق خاطرات شخصیتهای زنهای جوان روایت میشود که به دلیل جنسیت و سن و سال، در حالتِ پنهانی نگه داشته میشوند، آنها در معرضِ رنجهای ناگفته اند، یا قربانیان و شاهدانِ دردهای وصفناپذیر. بگذارید قصهی فیلم را باهم مرور کنیم: «در آستانهی جنگ جهانی اول، قصهی آلمای ۷ ساله یا انریکای جوان، و در بحبوحهی جنگِ جهانی دوم؛ قصهی آنجلیکای در حال بلوغ در جمهوری دموکراتیک آلمان و نلیِ نوجوان، این بار در دههی ۲۰۲۰ بنمایهی این روایتها را شکل داده اند.»

فیلم به صورتِ زمانی ساخته نشده، بلکه با رفت و برگشتهای مداوم بینِ دورههای مختلف شکل گرفته است، مانند لحظههایی که توسط رویدادها، ژستها، اشیاء، احساسات و تصاویری که یکدیگر را منعکس میکنند و این زنان را به هم پیوند میدهند، به هم دوخته شدهاند. وقتی آلمای کوچک، عکسی از یک دختر مرده پیدا میکند و احساس میکند که او حالا جایگزینِ دختری شده که همنام اوست. آنچه او در اینجا از آن آگاه میشود، بازتابی از چیزی است که ناخودآگاه، از بدنی به بدن دیگر و در طول فیلم، در گردش است: «خشونت، حقایق ناگفته، آسیبهایی که در جسم و حافظه زنان حک شدهاند، به دلیل اینکه گفته نشدهاند. همانطور که یکی از آنها پس از اطلاع از “درد خیالی” برادرش پس از قطع عضو میگوید: “احساس درد در چیزی که دیگر آنجا نیست عجیب است.” چیزی که مانندِ یک نفرین، آنها را دنبال میکند، در وجودشان ساکن میشود و آنها را در ادامهی زندگی رها نمیکند (گاهی اوقات و به معنای واقعیِ کلمه، سقوط یکی از موتیفهای تکرارشونده است).
در صحنهپردازی، به ویژه توسط یک دوربین سیار، شاهدیم که تصویرها، مانند نگاهی سوبژکتیو و متحرک با یادآوری، بشکلی ناخودآگاه، این دوربین است که با نگاههای مضطرب به این آشفتگی پاسخ میدهد و تماشاگر گویی با لذت به رمز و رازِ این روایت پی میبرد. فیلم با درگیر کردنِ حواس و تمرکز صرف بر عناصر فیزیکی و ملموس، هر نکتهی پیچیده را که با اینسرتِ دستها و پاها روی پرده میبینیم، گویی با نیشگون عمقِ درد یا نوازش را به ما یاآوری میکند اما هرگز به ورطهی روانشناسانه وارد نمیشود و با حفظِ حسِ تردید و رمز و راز در سراسر فیلم، حتی به مرز خیالپردازی هم میرسد. آنجلیکا میگوید: «ما آن چیزی نیستیم که انجام میدهیم، بلکه آن چیزی هستیم که هنگام انجام کاری، به آن فکر میکنیم.» و دقیقاً همین جداییِ رهاییبخش از اعمال و رویدادها از طریق تفکر، یادآوری یا خیالپردازی است که فرمِ شبهتجربی فیلم به آن دست مییابد.

در روایتِ این لحظههای پراکندهی زمانی (در تضاد با ریتم زمانیِ یکدستِ تاریخی با حضورِ زنان)، و در زمانِ جنگها با حضورِ مردانِ خشن و قدذتمند با سلاحهای مرگزا، فیلمساز سقوط بدنهایی را که در معرض خشونت یا انگیزههای خودکشی قرار گرفتهاند، در مقابل نوعی تعالی ذهنی و شاعرانه قرار میدهد و در پایان به معنای واقعی کلمه تماشاگرش را جادو میکند. هرچند در لایهی سطحیِ فیلم، گاه وجودِ یک خشونتِ پروتستانی، که بیشتر به آثارِ برگمان نزدیک است، متوقف میشویم، بدون آنکه به خود اجازه دهیم با کاوشِ حسی سرگیجهآور، در پیچ و خمهای یک خاطرهی جمعی، که این فیلم در به تصویر کشیدن آن بسیار موفق بوده، غرق شویم.
نوشته: مارکوس اوزال مترجم: امیررضا فخری
مجله کایه دو سینما، تابستان ۲۰۲۵

