امروز در تورنتویِ کانادا پرفورمنسی دیدم که ذهنم را با مرگ، در مبارزه درگیر کرد. مرگی که نه ناگهانی، بلکه قطرهقطره، با از دست رفتنِ خون، حقِ زندگی را از هر جانداری سلب میکند. زمانِ اجرای این پرفورمنس، لحظه به لحظه، تصویر آن پسرکِ نوجوانِ لبنانی جلوی چشمم رژه میرفت ویدیویی که توسطِ دوربینی مدار بسته در نزدیکیِ خانهاش، ثبت شده بود. پسرکِ بینوا، موقعِ بمبارانِ اسرائیلیها با ترس، دارد از خانهاش که در حالِ ریزش است فرار میکند تا خودش را به خیابان برساند. اما گلولهی سربازِ دشمن به شکمش اصابت میکند و او ناباورانه به زمین میافتد، بلوزش را بالا میزند و با دست، گرمی خونی را که از شکمش میرود، لمس میکند.
پسرک، دست و پا میزند، ناله میکند، مادرش را صدا میزند که معلوم نیست زنده باشد، خون آرام آرام زمین را رنگین میکند و پسرِ بیچاره لحظاتی بعد، جلوی خانهاش بیحرکت میماند. جدا از این تصویرِ تلخ، نکتهی دیگری که در زمانِ دیدنِ این پرفورمنس، بیش از همه توجهم را جلب کرد، نه فقط اجرا، بلکه تماشاگران بودند، کسانی که برای خیس نشدن کفشهایشان، کیسهی پلاستیکی به پا کرده بودند. این تصویر، مرا به سالهای کار در اورژانس و اتاق عملِ بیمارستان برد؛ جایی که خیس شدن کفش و لباس از خون، به معنای فراموش کردن خود و غرق شدن کامل در نجات یک انسان بود.
اما در میدان جنگ چه؟ در خیابان چطور؟ چقدر آمادهایم که با دیدنِ خونِ دیگری، نه از «کثیف شدن»، بلکه از «جان رفتن» بترسیم؟ انسانی که خون از دست میدهد، در لحظه نمیمیرد، ساعتها در مرزی میان بیداری و خاموشی میماند؛ صداها دور میشوند، نور کمرنگ میشود، و جهان، آرامآرام، به خوابی بیبازگشت فرو میرود. و این مرگ گاهی با صدای تیر خلاص تمام میشود …
اما در پرفورمنس، جایی که ما در آرامش و امنیت تماشاگرشان بودیم، صدا و نور، نقش تعیینکنندهای در شکلگیریِ این تجربه داشتند. موسیقی نه بهعنوانِ همراه، بلکه بهعنوان امتدادِ بدنهای روی صحنه عمل میکرد؛ ریتمی که گاه ضربانوار و ناپایدار میشد، و گاه در سکوتی کشدار فرو میرفت، شبیه به همان لحظهای که حیات، آرامآرام از بدن فاصله میگیرد.
هماهنگیِ نور که با دقتی قابل توجه، مرز میان حضور و غیاب را ترسیم میکرد؛ نورهایی که بهجای روشن کردن صحنه، بیشتر بر «محو شدن» تأکید داشتند، بر بدنهایی که در سایه حل میشدند و بر جهانی که بهتدریج از وضوح فاصله میگرفت.
آن صحنهی هولناک و مرگِ آن پسربچهی لبنانی و این پرفورمنس، برایم فقط بازنماییِ مرگ نبود، یک پرسش بود: «چند ساعت میتوانم بایستم؟» چقدر میتوانم بدون ترس از مرگ خودم، در کنار مرگ دیگری بمانم؟
Edge Raw به کارگردانی جابر رمضانی ، ما را به جایی فراتر از صحنه برد، به ایران، به جنگ، به لحظهای که انسان بودن معنا پیدا میکند. چقدر میشود مادر بود و از دست داد؟ چقدر میشود کودک بود و در اضطراب و خون زیست؟ و چقدر، در لحظهی واقعی، انسان میمانیم؟
شاید انسانیت، دقیقاً همانجاست، در لحظهای که دیگر فقط برای «خود» نفس نمیکشیم.

