Skip to main content

فیلم‌هایی هستند که فقط دیده می‌شوند، و فیلم‌هایی که اجازه نمی‌دهند همان آدم قبلی باقی بمانی. «نبردی پس از نبردِ دیگر» ساخته‌ی پل توماس اندرسن از دسته‌ی نادر دوم است؛ اثری که فقط روی پرده اتفاق نمی‌افتد، بلکه در روح و روانِ تماشاگرش شکل می‌گیرد. هنگام تماشای آن، من دیگر یک بیننده‌ی صرف، و همان تماشاگرِ قبل از آغازِ فیلم نبودم؛ حس می‌کردم در دلِ یک مواجهه‌ی اخلاقی و سیاسی قرار گرفته‌ام که مستقیماً با زمانه‌ی ما سخن می‌گوید، به‌ویژه برای ما که نمی‌توانیم واقعیت‌های قدرت، جنگ و مسئولیت را نادیده بگیریم.

اندرسن در طی فعالیتِ فیلمسازی‌اش، مثلِ یک روانشناس، کارگردانی بوده که به تناقض‌های درونیِ آمریکا توجه داشته، اما او در این فیلم به سطحی تازه از عمق و جسارت می‌رسد. داستانِ فیلم درباره‌ی یک انقلابیِ سابق است که وقتی خاطراتِ گذشته‌اش دوباره به سراغش می‌آید، ناچار می‌شود بار دیگر وارد میدان شود، اما این، تنها سطح ماجراست. در لایه‌های زیرین، فیلم نگاهی عمیق به جنبش‌های مترقی در آمریکا دارد؛ به امیدهایشان، شکاف‌هایشان، تاب‌آوری‌شان و حتی شکست‌هایشان. آنچه این فیلم را متمایز می‌کند این است که نه به ستایشِ ساده‌لوحانه‌ی این جنبش‌ها می‌پردازد، و نه آن‌ها را نفی می‌کند، بلکه آن‌ها را به چالش می‌کشد. این‌که مقاومت در سیستمی که توانایی جذب و خنثی کردنِ اعتراض را دارد، چه معنایی پیدا می‌کند؟ و آیا یک جنبش می‌تواند در مواجهه با قدرت واقعی، همچنان خالص باقی بماند؟

«لئونارد دی‌کاپریو» یکی از پیچیده‌ترین بازی‌های کارنامه‌اش را در این فیلم ارائه می‌دهد؛ مردی که میان خستگی و احساسِ مسئولیت، گرفتار شده است. او قهرمانِی کلاسیک نیست، بلکه انسانی است پر از تردید، همراه با خاطراتی که رهایش نمی‌کنند. همین ویژگی‌ها او را به شخصیتی خاکستری، باورپذیر و تأثیرگذار بدل کرده است؛ نماینده‌ی نسلی که زمانی به انقلاب ایمان داشت و حالا باید تصمیم بگیرد آن ایمان، ساده‌لوحانه بوده یا ضروری. در مقابلِ او، تیانا تیلور هم حضوری درخشان و انفجاری دارد؛ نمادی از نسلی تازه که دیگر حاضر به مصالحه با بی‌عدالتی نیست.

«شان پن» نیز در نقشِ یک مقامِ نظامی، تصویری سرد و هراس‌انگیز از منطقِ قدرت ارائه می‌دهد؛ منطقی که خشونت را در پوسته‌ای از نظم توجیه می‌کند. با ویژگی‌های چنین شخصیتی، فیلم سازوکارِ پشت سیاست‌ها و جنگ‌ها را آشکار می‌کند؛ فاصله‌ی میانِ تصمیم‌گیرندگان و کسانی که بهای آن تصمیم‌ها را می‌پردازند. بنیسیو دل‌تورو و رجینا هال نیز با بازی‌های چندلایه‌ی خود، جهانی می‌سازند که در آن هیچ‌کس کاملاً بی‌گناه نیست و هیچ موضعی از تناقض خالی نیست. اما آنچه بیش از هر چیز در ذهن من ماند، جسارت فیلم در مواجهه با واقعیت‌های سیاسی امروز است. این فیلم پشت استعاره پنهان نمی‌شود، فضای زمانه‌ی ما را به‌روشنی بازتاب می‌دهد؛ از زبان جنگ‌طلبانه گرفته تا تحریفِ حقیقت و پیامدهای فاجعه‌بار تصمیم‌هایی که در سطوح بالای قدرت گرفته می‌شوند. هنگام تماشای آن، نمی‌توانستم به تنش‌های امروز و خطر بسیار واقعی جنگ علیه ایران فکر نکنم؛ این‌که چگونه چنین فاجعه‌ای می‌تواند به‌سادگی ساخته، توجیه و اجرا شود، بدون آن‌که مردم به‌طور کامل از ابعاد آن آگاه باشند یا در آن نقشی داشته باشند.

فیلم تماشاگرش را موعظه نمی‌کند، اما فضایی می‌سازد که او ناچار می‌شود با این پرسش‌ها روبه‌رو شود. به شعور مخاطب اعتماد دارد، و همین اعتماد، او را وادار به اندیشیدن کند. از نظرِ بصری، «نبردی پس از نبردِ دیگر» فیلمی خیره‌کننده است، اما نه به‌معنای سطحی آن. اندرسن از مقیاسِ بزرگ استفاده می‌کند تا تضادِ میان عظمتِ ساختارهای سیاسی و شکنندگیِ زندگیِ فردی را نشان دهد. یک چهره، یک سکوت و یک تردید. همه به اندازه‌ی صحنه‌های بزرگ فیلم اهمیت دارند. فیلمبرداری حالتی ملموس دارد، انگار تصاویر خودشان در حال تقلا برای بیانِ شدتِ احساسی و فکری آنچه می‌بینیم هستند. و در پس‌زمینه، موسیقی جانی گرینوود مانند ضربانی ناآرام در جریان است که هرگز به آرامش کامل نمی‌رسد.

آنچه «نبردی پس از نبرد دیگر» را به اثری واقعاً انقلابی تبدیل می‌کند، این نیست که به ما بگوید چگونه فکر کنیم، بلکه این است که اجازه نمی‌دهد منفعل بمانیم. این فیلم سینما را به‌عنوان فضایی برای تفکرِ انتقادی بازپس می‌گیرد: برای زیر سؤال بردنِ قدرت،
برای بررسی روایت‌هایی که به ما داده می‌شود و آن‌هایی که خودمان با آواری از خبرهای رسانه‌ای، می‌پذیریم. ما را وادار می‌کند فراتر از تیترها و شعارها برویم. و این پنجره را به ذهن‌مان باز می‌کند تا از خود بپرسیم:
چه کسی از این جنگ، از این سیاست، از این سکوت سود می‌برد؟
یادآوری می‌کند که پیشرفت هرگز خطی نیست.
که هر دستاوردی محل مناقشه است، و هر نسل باید تصمیم بگیرد مبارزه با تهاجم رسانه‌ای را ادامه دهد یا به آسایش تن دهد.

برای من، این فیلم فقط یکی از مهم‌ترین آثار سینمای آمریکا در سال‌های اخیر نیست؛ بلکه اثری است که در زمانی ساخته شده که جهان بیش از هر زمان دیگری بی‌ثبات به نظر می‌رسد و سایه‌ی جنگ، چه در کلام و چه در عمل، بر سرِ ما سنگینی می‌کند، این فیلم هم اثری است هشداری، هم دعوتی است به بیداری. به همین دلیل است که من آن را نه صرفاً یک فیلم، بلکه واکنشی به سیاست‌های خارجی آمریکا می‌بینم،