نگاهی انتقادی به فصل جدید سریال مارشالها
در سالهایی نه چندان دور، وقتی سریال «یلواستون» برای نخستین بار روی آنتن رفت، بسیاری از منتقدان و تماشاگران احساس کردند که تلویزیونِ آمریکا بار دیگر توانسته است اثری خلق کند که هم ریشه در اسطورههای قدیمی وسترن داشته باشد و هم درامی انسانی و معاصر را روایت کند. «یلواستون» تنها داستانِ یک مزرعه بزرگ در مونتانا نبود؛ داستانِ برخوردِ دو جهان بود: «جهانِ سرمایه و توسعهی بیرحمانه از یک سو، و جهانِ سنت، خانواده و زمین از سوی دیگر…» شخصیتِ جان داتن، با بازی کوین کاستنر، شخصیتی بود که در عینِ سختگیری و خشونت، پیچیدگیهای اخلاقی داشت. مخاطب با او موافق بود یا نبود، اما میتوانست او را درک کند.
اما وقتی به فصل جدیدِ مجموعهای که قرار بود ادامهای بر همان جهان باشد مارشالها نگاه میکنیم، بهتدریج متوجه میشویم که آن تعادلِ ظریف میان خشونت و انسانیت، میان درام و اکشن، و میان اسطوره و واقعیت، تقریباً از بین رفته است. آنچه باقی مانده، بیشتر شبیه مجموعهای از صحنههای پیدرپی و اغراقآمیزِ خشونت است که در آن شخصیتها نه برای پیشبردِ درام، که برای نمایش قدرت و مرگِ یکدیگر وارد صحنه میشوند. در «یلواستون» خشونت، بخشی از جهان داستان بود؛ اما در «مارشالها» خشونت به خودِ داستان تبدیل شده است. در واقع، اگر بسیاری از صحنههای تیراندازی، قتل و انتقام را از این سریال حذف کنیم، چیز زیادی از قصه باقی نمیماند. این دقیقاً همان نقطهای است که تفاوت میان یک درام قدرتمند را از یک سرگرمی خشن، آشکار میکند.

یکی از ویژگیهای مهم «یلواستون» این بود که شخصیتها پیش از آنکه اسلحه به دست بگیرند، انسان بودند. ما با تردیدهایشان، زخمهای گذشتهشان و با تضادهای اخلاقیشان آشنا میشدیم. حتی وقتی شخصیتها دست به خشونت میزدند، آن عمل در بسترِ یک موقعیت پیچیده و دردناک قرار داشت. اما در فصل جدید، بسیاری از شخصیتها تبدیل به تیپهایی کاغذی شدهاند: «مردانی که تنها کارشان تیراندازی است، و دشمنانی که تنها کارشان مردن است!»
در چنین فضایی، دیگر خبری از آن پیچیدگیِ شخصیتی نیست، چیزی که در ذات سینمای خوب و باورپذیر، درام را زنده نگه میدارد. همه چیز بیش از حد ساده و راحتالحلقوم شده است: «دوست و دشمن، قهرمان و شرور، و در نهایت زندگی و مرگ همه آبکی و بیمایه اند.»
در نتیجه، سریال بهتدریج به چیزی شبیه بازیهای ویدیویی و کامپیوتری نزدیک میشود؛ جایی که شخصیتها بیشتر شبیه آواتارهایی هستند که در یک میدان نبردِ دیجیتال حرکت میکنند تا انسانهایی که با تصمیمهای دشوار زندگی مواجهاند، درست شبیه سیاستمدارانِ امروزی امریکا که گویی دارند جهان را با جویاستیکهای کامپیوتری نه فرمانروایی که بازی میکنند!
یکی از مشکلات اساسیِ این فصل، فقدان احساسِ خطرِ واقعی است. در یک درام قدرتمند، خشونت زمانی تاثیرگذار است که مخاطب احساس کند چیزی ارزشمند در خطر است: «یک رابطه، یک خانواده یا یک زندگی…» اما وقتی مرگ و تیراندازی به یک اتفاقِ روزمره تبدیل میشود، تأثیر عاطفی آن از بین میرود. در بسیاری از صحنههای این فصل، شخصیتها کشته میشوند بدون آنکه تماشاگر فرصتی برای شناختن آنها داشته باشد چون مرگ دیگر یک تراژدی نیست؛ بیشتر یک جلوهب بصری است. این دقیقاً همان نقطهای است که سریال از جهان انسانی «یلواستون» فاصله میگیرد و فقط نمایش خشونت یکهتازِ قصه میشود.

شاید یکی از دلایل این تغییر، تلاش سازندگان برای جذب مخاطبانِ جوانتر باشد. در عصر شبکههای اجتماعی، سرعت روایت، اهمیت بیشتری پیدا کرده است. صحنههای انفجار، تعقیب و تیراندازی سریعتر از گفتوگوهای طولانی، توجه مخاطب را جلب میکنند. اما این سؤال همچنان باقی میماند: «آیا سرگرمی باید به قیمت حذف انسانیت تمام شود؟» در بسیاری از محصولاتِ فرهنگیِ معاصر، خشونت به شکل فزایندهای عادی شده است. از فیلمهای اکشن گرفته تا بازیهای ویدیویی و حتی برخی سریالهای تلویزیونی، مرگ انسانها اغلب به یک عنصر بصری تبدیل شده است؛ چیزی که قرار است هیجان ایجاد کند، نه اندوه.
این پدیده تنها به یک سریالِ خاص محدود نمیشود. در واقع، بخشی از فرهنگِ تصویری امروز است؛ فرهنگی که در آن سرعت، هیجان و شوک، جایگزینِ تأمل، احساس و همدلی شدهاند. در چنین فضایی، تماشاگر بهتدریج به خشونت عادت میکند. صحنههایی که زمانی شوکهکننده بودند، اکنون به امری عادی تبدیل شدهاند. تیراندازی، انفجار و مرگ، دیگر احساسِ ترس یا اندوه ایجاد نمیکنند؛ بلکه بیشتر شبیه عناصر یک بازیِ کودکانه هستند.
یکی از ویژگیهای نگرانکنندهی این روند، کاهش تدریجیِ حسِ همدلی در روایتهای تصویری است. وقتی مرگ انسانها تنها به عنوان یک جلوه بصری استفاده میشود، مخاطب دیگر فرصتی برای همدلی با کارآکترها را ندارد. در سینمای کلاسیک، حتی در فیلمهای جنگی، مرگ معمولاً با نوعی سوگواری همراه بود. فیلمهایی مانند «در جبهه غرب خبری نیست» یا «راههای افتخار» نشان میدادند که جنگ پیش از هر چیز یک تراژدی انسانی است. اما در بسیاری از آثار امروزی، مرگ بیشتر شبیه یک امتیاز در یک بازی است.
فصل جدید این سریال نیز متاسفانه در همین مسیر حرکت میکند. خشونت نه تنها در خدمت داستان نیست، بلکه جای آن را گرفته است. شخصیتها کمتر فکر میکنند، کمتر احساس میکنند و بیشتر شلیک میکنند! نتیجه، جهانی است که در آن زندگی انسانها بهطرز عجیبی بیارزش به نظر میرسد. یکی از دلایل موفقیت اولیه «یلواستون» این بود که به تماشاگر اجازه میداد در سکوتِ دشتهای مونتانا نفس بکشد. نماهای طولانی از طبیعت، گفتوگوهای آرام میان شخصیتها و لحظههایی از تنهایی، فضایی خلق میکرد که یادآورِ سینمای وسترنِ کلاسیک بود.
در «مارشالها»، این لحظههای سکوت تقریباً ناپدید شدهاند. سرعتِ روایت، بشکلی سردستی افزایش یافته و فرصت تامل از بین رفته است. این تغییر شاید در ظاهر باعث هیجان بیشتر شود، اما در عمل چیزی از روح اثر باقی نمیگذارد. در نهایت، مسئله اصلی تنها کیفیت یک سریال نیست. مسئله این است که فرهنگ تصویری ما چه نوع جهانی را بازنمایی میکند. با این توصیف، سئوال اینجاست: «آیا جهانی که در آن زندگی انسانها تنها در چند ثانیه نابود میشود و هیچکس حتی مکثی برای سوگواری نمیکند، همان جهانی است که میخواهیم نسلهای جوان با آن بزرگ شوند؟»
هنر، در بهترین شکل خود، باید توانایی همدلی را در ما تقویت کند. باید به ما یادآوری کند که هر انسان یک داستان دارد، یک گذشته، یک خانواده و یک زندگی. وقتی این احساس از میان برود، خشونت دیگر تنها یک تصویر روی صفحه نیست؛ به بخشی از نگاه ما به جهان تبدیل میشود. و شاید همین بزرگترین ضعف فصل جدید این سریال باشد: اینکه به جای روایت یک داستان انسانی، تنها مجموعهای از لحظههای خشن را کنار هم قرار داده است. لحظههایی که ممکن است برای چند دقیقه هیجان ایجاد کنند، اما چیزی از روح انسان را لمس نمیکنند
«آیا آن سربازانِ آمریکایی که بی هیچ شناختی از ایران و ایرانی، در این جنگِ طمعورزانه، بیدلیل دست به کشتارِ بیگناهان میزنند با چنین نگرشی در صنعتِ سینمای تجاری و سطحیِ آمریکا پرورش نیافته اند؟»

