چند شبِ پیش فیلمِ “پسرکی با پیژامهی راهراه” اثر مارک هرمن را که بر اساس رمانی به همین نام نوشتهی جان بوین، ساخته شده، میدیدم.
فیلم دربارهی یک خانوادهی آلمانی در زمان جنگ جهانی دوم است. پدر، فرماندهی اس اس آلمان نازی است و بنا به شغلِ او همهی اعضای خانواده باید در جوار اردوگاه کار اجباریِ یهودیان زندگی کنند. برونو، پسر هشتسالهشان با شمویل پسربچهی یهودیِ همسن و سال خودش که زندانی است دوست میشود. از پشت سیمهای خاردار گاهی همدیگر را میبینند.
شمویل در جستوجوی پدرش است و برونو، بدون خبر دادن به پدرش (بخاطر دوستی) پنهانی از سیمخاردارهای اردوگاه عبور میکند تا در پیدا کردن پدرِ شمویل کمک کند. افسرانِ آلمانی خبر ندارند که فرزندِ فرماندهی اردوگاه، لابهلای یهودیهاست. همه را به حمام میبرند تا شیر لولهی گاز را باز کنند… آیا دوستی هم میتواند تهدیدی بر زندگی باشد؟

فیلم که تمام میشود، برای لحظهای به سراغِ تلفن همراهم میروم شاید از خبرهای این جنگِ ویرانگر، مطلع شوم. اغلب قفل میکند و باهاش کلنجار دارم. در قسمت تنظیمات گوشی، گزینهی “مراقبت از باتری و دستگاه” را میبینم. زیرِ عبارتِ “مراقبت از دستگاه” نوشته شده: “هیچ تهدیدی یافت نشد!” اغلبِ ما، از زمانِ تولد، مدام با کلمهی “تهدید” زندگی کردهایم.
قدیمها پدربزرگ و مادربزرگ به ما نوههایشان میگفتند: “پیر شی پسرم!” آنها دعای خیر میکردند و ما نمیدانستیم که: پیری هم یک جور تهدیدِ جوانی است، شمشیرِ بالای سر است.
دوباره به گوشیام که گاهی درست کار نمیکند، خیره میشوم و به این پیام که هنوز روی صفحه ماسیده، پوزخند میزنم: “هیچ تهدیدی یافت نشد!”
گاهی تهدیدها اعلان نمیشود و یکباره میبینی در حمامِ گازِ نازیها، در انتظارِ نفسِ آخر هستی!

