Skip to main content

امروز، سه‌شنبه است، تا چند ساعت دیگر، قدم به اولِ فروردینِ ۱۴۰۵ می‌گذاریم. نخستین روزِ تحویلِ سال نو، کمی بعداز ساعتِ شش بعدازظهر.
صبح، هنوز ساعت هفت نشده، با صدای اِنفجار و شلیک ضدهوایی‌ها از خواب می‌پرم. به ساعتِ روی دیوار نگاه می‌کنم، در تهران مانده‌ایم و این کابوسِ وحشتناک را نظاره می‌کنیم، چه عیدِ فرحبخشی! تهران خلوت است و بسیاری از مردم، شهر را ترک کرده اند. تا ساعت شش و بیست دقیقه‌‌ی بعدازظهر که آغازِ تحویل سال است، زنده خواهیم ماند؟ نمی‌دانم.
فعلا چند ساعتی وقت دارم. وقت دارم که چه بکنم؟ خودم هم نمی‌دانم. حتا حوصله‌ی دست و رو شستن را هم ندارم. همان‌طور با لباس خواب، زیرپیراهن و شورتِ مدلِ مامان‌دوزم می‌نشینم روبروی تلویزیون که یک زمانی به آن جعبه جادو هم می‌گفتند. دیشب با هدایایِ جهانخواران، چند نفر به کام مرگ رفتند؟ نمی‌دانم. الان چی؟ شبکه‌های جورواجور، حتا به درد وقت تلف کردن هم نمی‌خورند. اگر قیمتِ جعبه‌ی جادو!؟ این قدر گران نشده بود تا به حال ده‌ها بار با پرتاب هر چیزی که دمِ دستم بود، شکسته بودم‌اش!
— چرا اینقدر عنق و بدخلقی مرد! لابد از دنده چپ بلند شدی!
— نه خیر، نه بدخلقم و نه از دنده چپ پاشدم.
— نکند، به قول علما، سودا از طحالت وارد خونت شده این‌جوری با خودت کج‌خلقی می‌کنی!
– صد دفعه گفته‌ام، من این مزخرفاتی را که به اسم طب دارند می‌فروشند، قبول ندارم!
— خُب، پس چرا اول صبحی، آن هم روزِ سال تحویل اینقدر بداخلاقی؟ چرا بانو را بیدار نکردی؟
— برای این که دیشب، نگفت بیدارش کنم. بداخلاق هم نیستم؛ ولی نمی‌دانم چه مرگم است. دست خودم نیست. کلافه‌ام.
— شاید دیشب بد خوابیدی!؟
– بدخوابی که مال همه است. این روزها همه‌ی این کشورِ آریایی، با کابوسِ مرگ می‌خوابند و صبح ناباورانه بیدار می‌شوند.

پس از این مکالمه‌ی درونی، تلویزیون را روشن می‌کنم. از شبکه یک صدا و سیما، آوایِ جگرسوزی پخش می‌شود که دل آدم از شنیدنش، ریش‌ریش می‌شود؛ انگار به جای تولد، مجلس فاتحه برای نوروز گرفته‌اند. توی کانال‌ها می‌چرخم؛ دو، سه، چهار، پنج، یکی از یکی یخ‌تر. لبخندهای الکی، گویندهایی که زور می‌زنند تا با کلامشان، فضای لطیف و روحانی آخرین روزِ سال را دوچندان کنند، ولی معلوم است که نه لطافت و نه روحانیتی در فضای مجلس است و نه خودشان به حرف‌هایی که از حفظ کرده‌اند، باور دارند. با نوعی تشویش انگار منتظرند موشکی وارد استودیو شود و آن‌ها با شجاعت بگویند که ترسی از این بمب‌های دشمنِ هار ندارند. شبکه‌های ماهواره‌ای هم شده آن اتاق جنگ دشمن.
مجری‌های جام جمیِ ما هم بمحض خروج از استودیو باید با منزل تماس بگیرند و از سلامتیِ عیال و بچه‌های بیگناه مطمئن شوند. بعد بروند سرِ خانه و زندگی‌شان، مثل آن سال‌هایی که خودت کارگردان پخش شبکه ۲ بودی و چند سال‌تحویل را پشت میز ملانژور، در استودیوی ۲ ساختمان پخشِ جام جم گذراندی؛ سال‌های سیاهِ دهه شصت؛ سال‌هایی که تحویل‌هایش بوی خون و مرگ می‌داد؛ مثل همین الان.
— پس بگو برای چی ناراحتی!؟ یاد خاطرات بد آن سال‌ها افتادی؟
— این که تازگی ندارد. هر سال، در این لحظات، بدون آنکه بخواهی غم عالم روی دلت تلنبار می‌شود. یاد ده‌ها عزیزی می‌افتی که چه زمان جنگ و چه کرونا می‌توانستند به جای خفتن در زیر خاک، یا ماندن پشت دیوارهای بلندِ زندان، الان در کنار تو یا عزیزان‌شان باشند. با آنکه خیلی آدمِ احساساتی نیستی، و تلاش هم می‌کنی با وجود آدم‌هایی که به یادشان افتادی، احساساتی نشوی، ولی باز بی‌صدا، بغض‌ات می‌ترکد و بی‌اختیار، دو قطره اشکی که از تو فرمان نمی‌برند، از چشم‌هایت فرو می‌غلتند، و تو فوری دستمال کاغذی را که از قبل در دست داری به زیر شیشه‌های عینک، روی چشم‌ات ‌می‌بری تا پیش از آن که عزیزان‌ات متوجه گریه‌ات بشوند، آنها را پاک کنی.
— حالا چی؟
کسی که کنارت سر سفره هفت‌سین ننشسته‌، اصلاً سفره‌ی هفت‌سینی در کار نیست. دیدی که بانو، دیشب دل و دماغی نداشت که مثل قبل‌ها سفره هفت‌سین بچیند. از سر واکنی هرچه از هفت‌سین در خانه بود آورد و روی کانترِ آشپزخانه، کنارِ گلدان گذاشت، حتا حوصله‌ی این را نداشت که بشمارد، چندتا سین کم است یا نیست. تو هم تخم مرغی رنگ نکردی تا مثلاً هنرِ گرافیک‌ات را نشان بدهی. تک و تنها نشسته‌ای جلوی تلویزیون و این کانال و آن کانال می‌کنی و خودت هم نمی‌دانی که دنبال چه می‌گردی؛ فرصت خوبی است؛ حالا می‌توانی هر چه دل تنگ‌ات می‌خواهد گریه کنی؛ حتا می‌توانی تلافی سال‌های قبل را هم در بیاوری.

— مرد خودت را جمع کن! این بچه‌بازی‌ها در شأن تو نیست! این قدر ناشکر نباش! می‌توانی و باید خوشحال باشی که هنوز زنده‌ای، نه مانند آن ده‌ها یا صدها انسانی که اینک، تبدیل به جنازه‌های خونین شده‌اند و تا ساعتی دیگر غریبانه، روانه‌ی گورستان می‌شوند؛ و اندک تشییع‌کنندگان، در چند ده قدمی ‌گورِ از پیش آماده، بایستند تا گورکن‌های بهشتِ زهرا، مرده را به‌سرعت و بدون هیچ مراسمی در عمق قبر بگذارند و رویش یک تخته سنگ بگذارند و با بیل‌هایشان خاک بریزند، خدابیامرزی بگویند و بروند.
مَرد! خوشحال باش، که الان روی تختِ بیمارستان نخوابیدی و با توجه به سن و سال‌ات و دیابت نوعِ ۲ات، پزشکان و پرستارانی که از فرط خستگی نایِ حرف زدن و سرِ پا ایستادن را هم ندارند، با تاسف به تو، به چشم یک مرده‌ی بالقوه نگاه ‌کنند و بگویند خدا را شکر که توانستند از زیرِ آوار خارج‌ات کنند! چون به‌تجربه می‌دانند، همه‌ی زحمت‌هایی که برای زنده نگاه داشتن‌ات کشیده‌اند، ممکن است خیلی زود، به باد رود. خوشحال باش، که فعلاً مختصر آب و نانی داری و مجبور نیستی برای پیدا کردن یک لقمه نان برای زن و بچه، مانند آن دستفروش کنار خیابان، هر لحظه در هراس رسیدنِ مأمورانی باشی که بخواهند بساط‌ات را جمع کنند. یا کارگر روز مزدِ از کار بیکار شده نیستی که کاسه‌ی چه کنم، چه کنم، دست‌ات گرفته باشی. خوشحال باش، تا این ساعت، هیچ یک از کسانی را که دوست‌ داری از دست نداده‌ای، و باز خوشحال باش که هنوز زنده‌ای و انگیزه و طاقت زنده بودن، هرچند ناچیز در وجودت پیدا می‌شود.


پیشتر گفتم، وضعیت امروز، مرا به یاد سال‌های مرگبار دهه شصت و زمانِ یورشِ کرونا می‌اندازد، سال‌های سیاه جنگ و کشتار، چند بار؟ چند روز؟ چند هفته و چند…؟ تشابه تحویل سال امروز با بیشتر تحویل سال‌های آن زمان و هم آمار روزافزونِ انسان‌هایی با آرزوها و امیدهای نافرجام که ناباورانه هر روزه از میان ما می‌روند، با رفتگانِ آن روزهای سیاه. قربانیانی که به ضرورت ناخواسته و تحمیلی، به‌دور از دیدگان اشکبار خویشان و یاران، با کم‌ترین احترام و مراسمی که شایسته یک انسان و سوگواران آن انسان است، با قامتی له شده، به خاک سردِ گورستان، سپرده می‌شوند.

امروز که داشتم در باره اولین روز سال نو، می‌نوشتم، یاد نمایشنامه‌ای که سال‌ها پیش به یادِ قربانیانِ آن دوران مصیبت‌بار نوشته بودم، افتادم. به نظرم رسید که شاید، عبارتی که پایان‌بخشِ آن نمایشنامه بود؛ می‌تواند به نوعی گویای وصیت‌نامه‌ی درگذشتگانِ این روزهای تاریک و بغض‌های فروخورده‌ی بازماندگان آنها باشد. تلخی‌ عبارت را بر من ببخشایید. شایسته نبود که این متن را اینجا و در این لحظه‌ی نو شدنِ سال اسب که حیوانِ نجیبی است که در مواجهه با هیولاهای نانجیب، اینقدر غمگین توصیف کنم؛ صمیمانه عرض می‌کنم که نخواستم چیزی را از شما پنهان کنم و خلافِ حسی که داشتم بنویسم: «گور مرا عمیق و بزرگ بردارید؛ نه به خاطر آن که انسان بزرگی هستم؛ بلکه، از آن جهت که می‌خواهم برای آرزوهای برباد رفته، امیدهای نایافته، میل‌های سرکوفته، عشق‌های نافرجام و نفرت‌های فراوانی که با خود به گور می‌برم، جای کافی داشته باشد. بر روی قبرم، سنگ سیاه بزرگی بگذارید و با خطی سفید، طوری که همگان، بتوانند بخوانند، بنویسید: «ای کاش، در زمانه‌ای زندگی می‌کردم که دل کندن از زندگـی، این‌قدر آسان نبود؛ و انسان، به اندازه انسان ارزش داشت