Skip to main content

در این روزهای نفرت و انزجار و ویرانی، که مرگِ زنان و کودکانِ بی‌گناه در زیرِ آوارها، غباری از غم و اندوه در آسمانِ وطنِ‌ زخم‌خورده‌‌مان گسترده، دیدار از فیلمِ «دوست پنگوئن من» ساخته‌ی دیوید شورمن که با بازیِ تحسین‌برانگیزِ ژان رنو، همراه است، می‌تواند برای لحظاتی، بین ما و خشونتِ بی‌رحمانه‌‌ی سلاح‌های مرگبار فاصله ایجاد کند. فیلم، درباره‌ی فرصت‌هایی است که انسانی غمگین و زخم خورده را دوباره‌ به چرخه‌ی زندگی و آرامش برمی‌گرداند و این موهبت را مدیونِ ارتباطِ میان انسان و طبیعت می‌داند.
فیلم؛ حال و هوایی مستند‌گونه دارد و فراز و فرودهای آن، چندان زیاد نیست. شاید همین ویژگی، باعث شده که آن را فیلمی در ستایش طبیعت توصیف کنیم.

سکوتِ صحنه‌ها در شروع فیلم، ممکن است پاره‌ای از مخاطبان را خسته کند، اما با کمی تحمل و دور شدن از سرعتِ زندگیِ اینترنتی، می‌توان با سکوتِ صحنه‌ها و مناظر طبیعت زیبا و بکر در این فیلم، ارتباط گرفت و در دلِ تصویر، غرقِ رویا شد. برخلافِ بسیاری فیلم‌‌ها، بویژه فیلم‌های هالیوودی که با اولین پلان‌ها قصه با یک غافل‌گیری و تنش آغاز می‌شود تا قلابِ فیلمساز، تماشاگر را صید کند و برای پیگیریِ ادامه‌ی فیلم، جذابیت ایجاد کند، «دوست پنگوئن من»، شروعِ چندان درگیرکننده‌ای ندارد. گویی برای مخاطبِ کودک ساخته شده و صحنه‌ها تاحدی سرد و کشدار است، بخصوص پرداختِ رابطه‌ی زندگیِ جو در مقابلِ سرزندگیِ پسرش، با غلظتِ زیادی همراه است اما با چشم پوشی از سکانس‌های اولیه‌ و با شکل گرفتنِ اولین بحران در داستان، هیجانِ تماشاگر برای دنبال کردنِ قصه بالا می‌گیرد.

جو(ژان رنو) مرد ماهیگیری است که زندگیِ ساده‌ای داشته و در روزِ تولدِ فرزندش، ناخواسته، و بخاطرِ یک اشتباهِ ساده، آسیبِ غیر قابلِ جبرانی به خانواده‌ رسانده است. زمانی‌که او دیگر پیر شده و هیچ امیدی به زندگی ندارد، حضورِ تصادفیِ پنگوئنی نیمه جان، تحولی در زندگی‌اش ایجاد می‌کند. «جو» با نجاتِ جانِ پنگوئن بخشی از اشتباهاتِ گذشته را جبران می‌کند، گویی پنگوئن جایگزینِ همه‌ی آن لحظه‌های خوشی است که جو از دست داده است، حالا پیرمردِ ماهیگیر، دوباره معنایی تازه برای زندگی‌اش پیدا می‌کند.
ارتباطِ انسان و طبیعت و جادوی مهر، از ویژگی‌های مهم فیلم است.

ارتباطِ شگفت‌انگیزی که میان یک پنگوئن و پیرمردی افسرده شکل می‌گیرد و هر دو به نحوی ناجیِ زندگی هم می‌شوند. «دین دیم» پنگوئنی است که نقش اصلی فیلم را بازی می‌کند، انگار ساختارِ متفاوتی با سایرِ همنوع‌هایش دارد و یکی از دلایلش سازگاری او با محیطِ متفاوت برای بقاست و تلنگری است که انسان در شرایطِ بن‌بست در زندگی، می‌تواند به چرخه‌ی امید برگردد و به زندگی ادامه دهد.

حضور ژان رنوی سال‌خورده، لطافتی به فیلم بخشیده، او که برای همیشه در قلب هوادارانش لئونِ قدرتمند باقی مانده، این‌بار پیرمردی حساس و وابسته به یک پنگوئن است که این وابستگی و ارتباط، بر دل و جانِ مخاطب می‌نشیند. بازی ژان رنو در پاره‌ای از صحنه‌ها با تکیه بر نگاه و سکوت است. او که می‌داند چه زمان، بدون هیچ دیالوگِ پر تب و تابی، ترسِ از دست دادن و شوقِ وصالِ پنگوئن را بیان کند، تماشای بازی‌اش گویی دانشگاهی است برای علاقه‌مندانِ به بازیگری. آنچه شخصیتِ او را خاص می‌کند، نبرد درونی‌اش با وابستگی و ترسِ از دست دادن است. جو دنبالِ تصاحبِ پنگوئن نیست و او را آزاد گذاشته و به او اعتماد دارد که هر بار برود، دوباره برمی‌گردد و پنگوئن عادت دارد سالی یک بار به اقلیمِ خود در قطب، مهاجرت کند و دوباره به سرزمین گرمسیری و خانهُ جو برگردد.

حضورِ حقیقیِ پنگوئن در اغلب صحنه‌ها ارتباطِ عاطفیِ عمیق‌تری بین مخاطب و اثر می‌سازد و باتوجه به اینکه داستانِ فیلم و حضور پنگوئن در آن، واقعی است نام «دین دیمِ» پنگوئن را در دلِ ما ماندگار می‌کند؛ گفته می‌شود که این پنگوئن، هشت سالِ متوالی به دوست ناجی‌اش در سرزمین‌های گرم و آفتابی سر می‌زده است..