مصاحبهی اختصاصیِ حسن تهرانی با رودریگو گارسیا، کارگردان برجسته و پسرِ گابریل گارسیا مارکزِ بزرگ: (۲)
رودریگو گارسیا کارگردان، فیلمنامهنویس و فیلمبردارِ برجستهی مکزیکی/کلمبیایی و فرزندِ گابریل گارسیا مارکزِ از سال ۲۰۰۰ میلادی تا امرور در سینمایِ آمریکا مشغول فعالیت است. او کارگردانِ فیلمهای بسیار مهمی بوده که در جشنوارهها با اقبال زیادی روبرو شده. هرچند رودریگو باوجود آثار شاخص و منشُ مثالزدنی، هنوز نتوانسته در میان منتقدان به آن جایگاهی که حقش هست، برسد، اما معتقدم او فیلمسازِ بزرگی است که با آثارِ درخشانی مثلِ “نُه زندگی“، “مادر و کودک” “دو یا سه چیزی که درباره او باید بدانید“، “ریموند و ری” و “فامیلیا” امروز جایگاه بسیار ویژهای در سینمای جهان دارد.
در اولین قسمت این گفتوگو با او دربارهی خانواده و پدرش حرف زدیم و من با طرحِ سئوالی، پرسیدم شهرتِ پدرش چه تاثیری در کارهایش داشته؟ و او با پاسخی بسیار هوشمندانه، ضمن اشاره به جایگاه مارکز میگوید: «من آنقدر کار کردهام که دیگر فکر نکنم مرا فقط فرزند آدمی مشهوری مثل مارکز بدانند.» در ادامه بخشهای دیگری از این گفتوگو را میخوانید:
حسن تهرانی: ایده و فکرِ ساختنِ “فامیلیا” چطور در ذهنتان شکل گرفت؟
رودریگز گارسیا: قضیه خیلی عجیب و غریب بود، وسوسه شده بودم فیلمی بسازم مثل فیلمهای ایتالیایی و فرانسوی بسازم که گردهمآمدنِ خانوادهها را در دهکدهها نشان میدهند، جوری که آدم دلش میخواهد در آنجا باشد. دلم میخواست فیلمی بسازم با همین مضمون که به موشکافی و تحلیلِ جمع آمدن خانوادهای کنار هم بپردازد که بطور طبیعی طی آن، مسئلهی اختلافها، گرفتاریها، دلبستگیها و خاطراتشان نیز به میان میآید

البته این فیلم دربارهی من نیست، اما میخواستم در مورد مردی هم سن و سال خودم باشد درست مثلِ «لیو»، شخصیت پدر در فیلم، که نقشش را دانیل خیمنز گاچو بازی میکند. لیو در این فیلم چهار دختر دارد که خوب، البته من فقط دو تا دختر دارم! اما خود این کمکی بود که من درک بهتری از این شخصیت داشته باشم. هدف این بود که فیلمم در مورد تحلیل این خانواده و شخصیتپردازی آنها با یک حسِ خوب در این دورهمی نشان داده شود، نه اینکه اتفاق دراماتیکِ بزرگی، مثلِ مرگ و یا قتل در آن اتفاق بیفتد.
البته اعتراف میکنم که اعتماد به نفسم در مورد ساختن این فیلم کامل و محکم نبود، به همین خاطر قصه را بارها و بارها میخواندم و از خودم میپرسیدم: «ای بابا! یعنی اینجا هیچ اتفاقِ خاصی نمیافته، آخه این چیه که نوشتی!؟ هیچ حادثهای درش نیست، این که فقط یه فیلم آبکیست !»
فکر عجیبی که در ذهنم داشتم این بود که این فیلم را در آمریکا و درباره یک خانوادهی آمریکای لاتینی که در کالیفرنیای مرکزی باغستان زیتون دارند، بسازم. اما مشکل در اینجاست که ساختنِ فیلمی در مورد مهاجران لاتن در امریکا تقریباً محال است، حتی اگر هنرپیشههای مشهوری در فیلمتان بازی کنند. من نیمی از بازیگرانم را انتخاب کرده بودم اما هیچ پولی در بساطم نبود. به همین دلیل بعد از مدتی تصمیم گرفتم قصه را طوری تغییر بدهم که در مکزیک اتفاق بیفتد، قصه را برای نتفلیکسِ مکزیک فرستادم و با کمکِ آنها، در آنجا فیلم را ساختم. بعد از سی سال کار در آمریکا، این بازگشتی موفقیت آمیز به وطنم بود و کار در مکزیک برایم خیلی آسان و خوشایند پیش رفت و همانطور که قبلاً هم گفتم این قصهای بود در مورد یک خانواده، خانواده ای شادمان، نه اینکه مشکلی نداشته باشند ، اما حداقل خانوادهای هستند که حاضرند با هم دور یک میز بنشینند.
حسن تهرانی: پرورشِ شخصیتهای فیلم چگونه شکل گرفت؟ چون همگیشان خیلی واقعی و قابل لمس به نظر میآیند.
رودریگو گارسیا: در این فیلم خیلی بیش از کارهای دیگرم به پرورش شخصیتها پرداختم، من معمولاً در فیلمسازی کار را از همان صحنه اول آغاز میکنم تا ببینم چه دارد میگذرد، تا حدی هم در این فیلم این کار را کردم، مثلاً در همان آغاز میبینیم که زنی در اتاق نشیمن خانه لیو ست، که بعد ناپدید میشود و وقتی لیو به اتاق خوابش میرود زن دیگری آنجاست. به نوعی میخواستم به تماشاگر سرنخی از شخصیت این مرد بدهم. اما خوب لازم بود قبل از صحنه های داخل خانه و همینطور بر سر میز ناهار، تماشاگران شخصیتها را بشناسند، و برای همین برخلاف روش معمولِ خودم که مستقیماً سراغ قصه میروم، در سه یا چهار صحنه به معرفی شخصیتها پرداختم و بعد قصه را آغاز کردم. در بیشتر مواقع بهتر این است که فیلم را با مسئلهی اصلیتان آغاز کنید و بگذارید تماشاگر از همان نخستین صحنه در جریان قصه شما قرار بگیرد. اصغر فرهادی هم در فیلمِ «جدایی نادر از سیمین» از این نحوه پرداخت استفاده کرد: «زن و شوهری در حضورِ یک قاضی، دلایلِ خودشان را برای جدایی بیان میکنند و به جزئیات میپردازند.»

این صحنه چنان استادانه پرورانده شده بود که کسی متوجه نمیشد که این صحنه برای معرفیِ شخصیتهاست و توضیح قضایا برای تماشاگر. خب در فیلمِ «فامیلیا» هم من از چنین ایدهای بهره بردم، احساس کردم در شروع فیلم، به صحنههای معرفیِ شخصیتها احتیاج دارم، این ایده خیلی نتیجه بخش بود. چون وقتی به بخشهای مربوط به آشپزخانه و سرِ میز ناهار میرسیم، تماشاچی دیگر شخصیتها را به خوبی شناخته و کارگردان باید همه اینها را در فیلمنامه پیشبینی کرده باشد چون نه فیالبداهه میشود چنین کاری را کرد و نه در زمان تدوین فیلم.
حسن تهرانی: به نظرِ من هم “فامیلیا” بر مبنایِ گفتگو بینِ کاراکترها ساخته شده اما با چنان مهارتی توانستهای از دیالوگ استفاده کنی که نه تنها فیلم ملال آور نشده، بلکه دیالوگها به ایجادِ حسِ کنجکاویِ تماشاگر برای دنبال کردنِ قصه و شخصیتها بسیار کمک کرده است.
رودریگو گارسیا: استفاده از دیالوگ در فیلمها، بهنظر فیلم را به نمایشنامه رادیویی بدل میکند در حالیکه فیلمهای وودی آلن سرشار از دیالوگ هستند، فیلمهای اینگمار برگمان هم پر از دیالوگ اند، اما سینمای خالص اند، دیالوگ نباید فقط درباره آنچه که میشنوید باشد، بلکه باید به آنچه که میبینید نیز ربط داشته باشد، دیالوگ فقط گفتهها نیست ناگفتهها را نیز در بر میگیرد. فیلمِ “آناتومی یک سقوط” بر مبنای دیالوگِ زیاد ساخته شده و یک درام دادگاهی موفق از آب درآمده،
حسن تهرانی: همینطور فیلمِ درخشانِ «دوازده مرد خشمگین» که سیدنی لومت در یک اتاق ساخت.
رودریگز گارسیا: بله… من از بهکاربردنِ دیالوگ ابایی ندارم، بسیاری از شاهکارهای عالم سینما برمبنایِ دیالوگ ساخته شدهاند. مثلاً همان فیلم جدایی نادر از سیمین یا فیلمهای الکساندر پین پر از دیالوگ اند. به طور کلی معتقدم گفتگوها و سکوتها، همه باید در خدمتِ شخصیتپردازیِ فیلم باشد، واژههایی که منجر به برخوردهای بیشتر و شناخت شخصیتها و موقعیتهای آنها کمک کند. فرقی نمیکند که شما در فیلمتان پلی را منفجر کنید، یا دزدیدن بچهای را نشان دهید، یا با گفتگویی برخورد آدمها را نشان بدهید که از طریق حرفهایشان بخواهند مسائلی را پنهان کنند، و یا دیگری را تحت تسلط خودشان در آورند. مقصد نهایی به وجود آوردنِ تعلیق است چون باعث میشود تماشاگر با کنجکاوی بخواهد بقیه قصه را دنبال کند. تعلیق الزاماً آن چیزی نیست که در فیلمی مثل «ماموریت خطرناک» و یا یک فیلم هیچکاک به کار میرود، تعلیق برای این است که در تماشاگر اشتیاقی برای دیدن و دانستن بیشتر به وجود بیاورد.
حسن تهرانی: وقتی کارِ ساختن فیلم را شروع میکنید اغلب بازیگران توجهشان روی آن چیزهایی است که در فیلم گفته میشود در حالی که این فقط نیمی از آن چیزی است که باید از آن استفاده کرد.
رودریگو گارسیا: دقیقا به نکتهی خوبی اشاره کردی، مهم این است که دیالوگ چگونه توسط آنها گفته میشود و تاثیر آن روی مخاطب چیست. به عنوان مثال در زمانی که کار تصحیح رنگ این فیلم را انجام میدادیم و طبیعتاً از صدای صحنهها استفاده نمیکردیم، متوجه شدم گاهی تا هشت یا نه تا نمای فیلم تصویر دیگرانی را نشان میداد که به سخنان پدر بر سر میز نهار گوش میدادند بدون اینکه خود او را ببینیم. من این را موقع تدوین آگاهانه انجام نداده بودم، بلکه قصدم از آن نوع تدوین ایجاد تعلیق برای تماشاگر بود. تعلیق را میتوان بدون دیالوگ و یا با دیالوگ به وجود آورد و وقتی تعلیق را با دیالوگ ایجاد میکنیم به سادگی و راحتی میتواند جا بیفتد.
حسن تهرانی: برخوردتان با بازیگران فیلمهایتان چه شکلی است، چطوری با آنها کار میکنید؟
رودریگو گارسیا: فکر میکنم مهمترین بخشِ کارگردانیِ هر فیلمی در فیلمنامه نهفته است، وقتی کارتان را شروع میکنید و فیلمنامه را برای بازیگری میفرستید، با او به توافقی کلی در مورد شخصیتی که قرار است بازی کند میرسید، که این شخصیت چه جور آدمی است، چه برخوردهایی دارد، چه کمبودهایی دارد, چه خواسته هایی دارد و مشکلاتش چیست؟ ولی در مورد نحوه ایفایآن نقش بحثی نمیکنید. من از آنجا که کارم را با کمرامنی شروع کردم و نه بازیگر بودم و نه سابقه کار نوشتاری داشتم و نه سابقه کار در تئاتر، همیشه از کار تمرین با بازیگران هراس داشتم. چون میترسیدم چیزی بگویم که باعث شود بازیگر در مسیرِ غلطی بیفتد و یا کارهایی را در تمرین انجام بدهند که قادر به تکرارشان در موقع فیلمبرداری نباشند. شما زمانِ تمرین ممکن است به نتیجهی درخشانی برسید، بعد فکر کنید که حیف که الان نمیتوانم این صحنه را فیلم بگیرم. البته با کار کردن با گلن کلوز و بازیگران دیگر، کمکم ترسم از تمرین با بازیگران ریخت، منظورم از تمرین با بازیگران این است که دور میزی بنشینیم و فیلمنامه را بخوانیم و به خصوص درمورد صحنههای طولانی. یا اینکه من گاهی بخواهم جملهای در جایی اضافه یا کم کنم. البته منظورم این نیست که با بازیگرم به تحلیلِ فیلم بپردازم و بخواهم به پوستهی زیرینش برسیم، اهل این حرفها نیستم. فقط میخواهم اشاراتی به بازیگران داشته باشم که بدانند من به چه چیزهایی در مورد نقششان علاقهمندم، و یا اگر به برخوردهای خاصِ شخصیتی که دارند بازی میکنند بی توجه بودند، آنها را به یادشان بیاورم، اما سعی میکنم تا میشود در راهنمایی کردنشان امساک کنم.
میدانید بازیگران مثل همه هنرمندان دیگر، بخشی از وجودشان بر مبنای انتخابی آگاهانه از تجربه حرفهایشان عمل میکند و بخش دیگر بر مبنای الهامِ لحظهای و ناخودآگاه شان. اگر کارگردانی کردنشان را زیادی و یا خیلی زودتر از موقع شروع کنید ذهنشان را بیهوده و بی نتیجه اشغال میکنید.
(این گفت و گویِ شیرین و خواندنی، ادامه دارد)

