Skip to main content

فیلمِ سینمایی «آیا می‌توانی کودکی را بکشی؟» ساخته‌ی نارسیسو سرادور کارگردان، بازیگر و فیلم‌نامه‌نویس اسپانیایی و محصول (۱۹۷۶)، که در امریکا با عنوانِِ «جزیره لعنتی» به نمایش درآمد، ماجرای زوجی خارجی‌ است که برای گذراندن تعطیلات به جزیره‌ای کوچک و به‌ظاهر آرام، در سواحل اسپانیا سفر می‌کنند؛ همه چیز در ابتدای سفرشان خوب و دلچسب است، اما آن‌ها به‌تدریج متوجه می‌شوند که در این جزیره هیچ بزرگسالی زندگی نمی‌کند، اما کودکانی با رفتارهایی مرموز و آزاردهنده در آن پرسه می‌زنند. این اتفاق در ابتدا برایشان سوال‌برانگیز به‌نظر می‌رسد، اما به‌تدریج لحنی دلهره‌آور و دیوانه‌وار پیدا می‌کند.
این فیلم یک سال پس از مرگِ ژنرال فرانکو ساخته شده است. اسپانیا در بیم و امیدِ گذار از دیکتاتوری به دموکراسی یا چیزی شبیه به آن ا‌ست؛ زخم‌خورده از سال‌های سانسور، شکنجه و ترور است، و تازه در آستانه‌ی بازاندیشی گذشته‌ی تاریک خود. کارگردان با بهره‌گیری از این فضای برزخی و دیوانه‌وار، فیلم را با مونتاژی مستند از جنایاتِ جنگِ جهانی دوم، قحطی و کشتارهای جمعی آغاز می‌کند؛ چکیده‌ای از حافظه‌ی جمعیِ این کشورِ بلادیده در جهان که بسیاری از رهبرانِ قلدر طی تاریخ، برای مردم‌شان و دیگران ایجاد کرده اند.

در این مونتاژ، صرف‌نظر از مکان و زمانِ وقوعِ تصاویر، وجه مشترک همه، قربانی بودن و آسیبی است که کودکان در معرض آن بوده اند. این پیش‌درآمدِ بصری، زمینه‌ساز ورود به جهانی‌ است که در نگاه اول شبیه هاروری کلیشه‌ای‌ است: «غریبه‌هایی که وارد شهری ناشناخته می‌شوند و گرفتار می‌شوند“. اما ایده‌ی مرکزی ذره ذره در کالبد فیلم حلول می‌کند: «آیا بازماندگانِ قربانی‌شده‌ی دیروز، همان هیولاهای فردا نخواهند بود؟»

سرادور، کارگردانِ این فیلم، ایده‌ی ترس از ناشناخته‌ها را بسط می‌دهد و آن را به مسئله‌ای اخلاقی بدل می‌کند: «قربانیان معصومِ دیروز، داورانِ بی‌رحمِ امروز شده‌اند. داورانی که ردایشان دشمنی و حُکم‌شان تقاص پس دادنِ نسل جفاکار پیشین است.» در برابر چنین معصومیتی، نگاه آن‌ها آلوده به خشم است. با طرحِ این سئوال، تکلیف اخلاقی چیست؟ آیا کلیشه‌ی «کودک معصوم» همچنان پابرجاست وقتی حکم او، نابودیِ بانیان جهانِ ویران است؟”

فیلم، در قرائتی امروزین، حتی بیش از دوران ساختش قابل فهم است. در سطحی استعاری، بازتابی‌ است از بحران ارتباط میان نسل‌ها در عصر مدرنیته، به‌ویژه در مواجهه با نسل زد؛ نسلی که از نگاه بسیاری از بزرگ‌ترها، نه قابل درک است، نه کنترل‌پذیر، و نه حتی قابل پیش‌بینی. اما کودکانی که انتقام می‌گیرند، مگر نه این‌که فرزندانِ همان نظمی‌اند که با خشونتِ ولو دلسوزانه، شکل گرفته اند؟

نسل زد، نه معصوم به معنای سنتی، بلکه حامل و حاصلِ نوعی خشم‌ جمعی‌اند؛ خشمی که نه صرفاً واکنشی هیجانی به پدیده‌های اطراف، بلکه برآمده از دل حافظه‌ای چرکین و میراث‌دار بحران‌های سیاسی، اقتصادی، زیست‌محیطی و فرهنگی‌است. بر لب کودکان فیلمِ سرادور لبخند هست، اما در پس لبخند، چشم‌انداز خشونت و آنارشی نهفته است. خشونتی که امروز و در جهانِ بیرون کاملا قابل درک است چرا که برخاسته از یک بی‌عدالتی تاریخی‌ و تسلط اخلاق و تربیت سنتی‌ست. خشونتی که مدت‌ها در کمین نشسته بوده و اکنون با زبان و ابزار تازه یعنی تکنولوژی و کنش‌گری دیجیتال در حال فتح دنیای گذشته است.
بزرگسالان در این روزگار، مانند پدران و مادرانِ این فیلم، در مواجهه با نسل جدید، دست‌وپا بسته‌اند. اما نه از آن‌رو که نمی‌توانند مقابله کنند، بلکه به این دلیل که نمی‌دانند چگونه با این غریبه‌های آشنا تعامل کنند. زبان جهان جدید، تکنولوژی است و فاصله‌ی نگاهِ نسل گذشته فرسنگ‌ها با بچه‌های نسل زد عمیق‌تر و بیشتر شده است. گفت‌وگو ساده نیست، قانونِ کم‌اثر، و اخلاق سنتی در برابر تهدیدِ جدید ناکارآمد است. می‌توان عنوان فیلم را در زمانه‌ی ما چنین بازخوانی کرد: «آیا می‌توانی نسلی را نادیده بگیری در حالی‌که او، بازمانده و محصول نظمی‌ست که خودت ساخته‌ای؟»