بچههای دهه شصت، نافشان را با دلهره و آژیر قرمز بریدهاند. متولد سال شصتم؛ درست در روزهایی که جنگ، تازه یکساله شده بود و بوی نمِ خاکریزش تا پسکوچههای تهران میرسید. ما نسلی هستیم که اولین تصویرهایمان از جهان، نوار چسبهای ضربدری روی شیشهها بود و پناه گرفتن در تاریکی زیرزمینها. شاید برای همین است که سالها بعد، پناهگاهِ امنِ جوانیام را هم در یک تاریکیِ دیگر پیدا کردم: «تاریکیِ جادوییِ سالنهای سینما.»
حالا که دوباره بوی باروت در خاورمیانه پیچیده و سایهی شومِ جنگ روی خاک سایهای شومش را روی خاک عزیزمان گسترده کرده، بطور عجیبی دلم هوای آن روزها را کرده است. روزهایی که جنگ بود، تحریم بود، کوپن بود، اما انگار یک چیزِ مهمتر هم بود که حالا نیست؛ شاید دلهایمان به هم نزدیکتر بود، شاید هنوز به این انزوای بیرحمانهی مدرن عادت نکرده بودیم. شاید، فقط شاید، آدمهای بهتری بودیم.
پناهگاهی به نام «سینما عصر جدید».

برای من، نوروز با بوی اسفند و سبزه گره نخورده بود؛ برای من، سالِ نو پشت باجهی بلیتفروشیِ سینماها تحویل میشد. از هجده سالگی به بعد، سینما رفتن برایم از یک تفریح دستهجمعی و خانوادگی، به آدابی مثلِ یک مناسکِ انفرادی و مقدس تبدیل شد: «یکجور خلوتِ خودخواسته در هیاهویِ دیدوبازدیدهای عید». دلم لک زده برای سینما «عصر جدید» در خیابان طالقانی که حالا چند سالی است به ساختمانی متروکه بدل شده. برای آن سه سالن نقلی و دانشجوییاش که بوی نم و صندلیهای پارچهای میداد.
برنامه این بود: ایستادن در صف، گرفتن بلیت، غرق شدن در آن تاریکیِ مطلق و بعد، پناه بردن به آن رستورانِ بغلدستش. غذا خوردن نبود که؛ نشخوارِ سکانسهای فیلم بود با طعم سس و سیبزمینی. سینما رفتن با طعم ساندویچ و مرغ سوخاری، با زل زدن به آدمهایی که با چشمهای پفکرده یا لبخندهای کشدار، از سالنها بیرون میآمدند، معنا پیدا میکرد. ما در آن رستوران، فقط ساندویچ نمیجویدیم؛ رویاهایمان را مزهمزه میکردیم.
دهه هفتاد: عبور از عصرِ معصومیت:
با فیلمهای اکران نوروزی قد کشیدیم. وقتی «عروس» ساختهی بهروز افخمی و «دو فیلم با یک بلیت» ساختهی داریوش فرهنگ روی پرده رفتند، هنوز بچه بودیم، اما میفهمیدیم که چیزی در سینما دارد عوض میشود. بعدها در اوج نوجوانی، بغضِ فروخورده در «هنرپیشه» مخملباف را دیدیم و از توقیف «آدم برفی» غرقِ حیرت شدیم.

ما نسلی بودیم که وحشتِ واقعیِ جنگ را با گوشت و پوستمان لمس کرده بودیم، برای همین وقتی در نوروز ۷۳ فیلم «لیلی با من است» ساختهی کمال تبریزی اکران شد، از ته دل به ترسهای صادق صادقی خندیدیم؛ خندهای که بیشتر شبیه یک تراپیِ دستهجمعی بود. وقتی سینماها فیلم عروسکیِ «کلاه قرمزی و پسرخاله» ساختهی ایرج طهماسب را اکران کردند، نوجوانانی در سن و سال من، کودکیِ نزیستهمان را فریاد زدیم و در سال ۷۷، با تماشای «قرمز»، فریدون جیرانی ترسِ شیرین و طعمِ گسِ عصیان را چشیدیم. آن روزها، اکران نوروزی فقط یک تجارت نبود؛ نبضِ تپندهی جامعهای بود که داشت پوست میانداخت.
دهه هشتاد: دوران طلایی و چمدانهای بسته
بزرگتر که شدیم، دهه هشتاد رسید و اکران نوروزی شد میدانِ رقابتِ ستارهها و گیشهها. سالهایی که ابوالحسن داوودی با فیلمِ «نان، عشق و موتور هزار» صفهای طویل جلوی سینماهای نمایشدهنده ایجاد کرد، زمانی بود تا ما خودمان و تضادهای نسلمان را روی پرده، به تماشا بنشینیم و از خنده ریسه برویم.
با فیلم«مارمولک» کمال تبریزی مرزهای خط قرمز را جا جابهجا شده دیدیم و با «کما»ی اسدی و «آتشبس» تهمینه میلانی، این سیر ادامه پیدا کرد. چون جدا از سرگرمی، انگار فضا را بازشدهتر میدیدیم. در همان سالها بود که «چهارشنبهسوری» اصغر فرهادی، مثل یک سیلیِ محکم، زهرِ واقعیتِ پنهان در زندگیهای طبقه متوسط را به رُخمان کشید.

من تا نوروز ۱۳۸۷ ایران بودم. آخرین تصویرم از اکران نوروزی در تهران، شلوغیِ جلوی سینماهای نمایشدهندهی فیلمِ «دایره زنگی» ساختهی پریسا بختآور بود؛ یک کمدیِ تلخ از جامعهای که درگیرِ تضادهای آپارتمانی و پنهانکاریهایش شده بود. بعد از آن، چمدانم را بستم، با حاجی فیروز و هفت سین و پشت عید و عشقِ دیدار اکران نوروزی در خیابانهای تهران، خداحافظی کردم و لذتِ آن خواب خوش، برای همیشه در زندگیام بسته شد. سال بعد که «درباره الی» اصغر فرهادی در نوروز ۸۸ روی پرده بود، من فرسنگها دورتر از سینما عصر جدید، خبرهای درخشش فیلم را در غربت میخواندم.

