در قرن بیستم و بیستویکم، کمتر قدرتی در جهان را میتوان یافت که به اندازه ایالات متحده آمریکا در سرنوشت سیاسی و نظامی کشورهای دیگر دخالت کرده باشد. این دخالتها گاه در قالب جنگهای مستقیم، گاه در قالب کودتاهای پنهان، و گاه در شکل عملیاتهای اطلاعاتی و اقتصادی انجام شدهاند. روایت رسمی این مداخلات اغلب با واژههایی چون «دفاع از آزادی»، «مبارزه با دیکتاتوری»، «جنگ علیه تروریسم» یا «حفظ امنیت جهانی» توصیف شده است. اما وقتی تاریخ را از زاویه تجربه مردم کشورهایی که هدف این مداخلات قرار گرفتهاند نگاه کنیم، تصویری متفاوت آشکار میشود؛ تصویری از دولتهایی که سرنگون شدهاند، دموکراسیهایی که از بین رفتهاند، و مردمانی که قربانی جنگها، تحریمها و خشونتهای ناشی از آن شدهاند. این تاریخ پیچیده و گاه تلخ نه تنها در اسناد سیاسی و کتابهای تاریخی ثبت شده، بلکه در سینما و فیلمهای مستند و داستانی نیز بازتاب یافته است. سینما به عنوان یکی از مهمترین ابزارهای روایت قرن بیستم، هم گاه در خدمت توجیه این جنگها بوده و هم گاه به یکی از مهمترین ابزارهای افشاگری درباره آنها تبدیل شده است.
یکی از نخستین نمونههای مهم مداخله آمریکا در سرنوشت یک کشور مستقل در دوران معاصر، کودتای سال ۱۹۵۳ علیه دولت دکتر محمد مصدق در ایران بود؛ دولتی که از طریق روندی دموکراتیک به قدرت رسیده بود و تلاش میکرد صنعت نفت ایران را ملی کند. عملیات مشترک سازمان سیا و سازمان اطلاعات بریتانیا که بعدها با نام «عملیات آژاکس» شناخته شد، به سرنگونی این دولت انجامید و مسیر تاریخ سیاسی ایران را تغییر داد. در سینما نیز این واقعه بارها مورد بررسی قرار گرفته است. مستند «کودتای ۵۳» با استفاده از اسناد و روایتهای تاریخی تلاش میکند نشان دهد چگونه این عملیات طراحی شد و چگونه رسانهها در شکل دادن به فضای سیاسی نقش داشتند. در برخی فیلمهای دیگر نیز ردپای این تاریخ دیده میشود؛ برای مثال فیلم «آرگو» ساخته بن افلک که درباره بحران گروگانگیری در تهران است، در پسزمینه خود به همان کودتای ۱۹۵۳ اشاره میکند و نشان میدهد چگونه آن حادثه به شکلگیری بیاعتمادی عمیق میان دو کشور انجامید.

اما شاید هیچ منطقهای در جهان به اندازه آمریکای لاتین شاهد پیامدهای مداخلات آمریکا نبوده باشد. از دههها پیش، این منطقه بارها به صحنه عملیاتهای اطلاعاتی، اقتصادی و نظامی تبدیل شد. یکی از مشهورترین و تکاندهندهترین نمونهها، سرنگونی دولت دموکراتیک سالوادور آلنده در شیلی در سال ۱۹۷۳ بود. آلنده نخستین رئیسجمهور سوسیالیست بود که در یک انتخابات آزاد در آمریکای لاتین به قدرت رسید و تلاش میکرد اصلاحات اقتصادی و اجتماعی گستردهای انجام دهد. دولت آمریکا از همان آغاز ریاست جمهوری او تلاش کرد حکومتش را بیثبات کند. اسناد منتشر شده در سالهای بعد نشان دادند که سازمان سیا برای تضعیف دولت آلنده و حمایت از مخالفان داخلی او فعالیت گستردهای انجام داده بود. در نهایت در یازدهم سپتامبر ۱۹۷۳ ارتش شیلی به رهبری ژنرال آگوستو پینوشه با حمله به کاخ ریاست جمهوری در سانتیاگو حکومت آلنده را سرنگون کرد. آلنده در همان روز در کاخ «لا موندا» کشته شد و یکی از تاریکترین دورههای تاریخ شیلی آغاز گردید.
پس از کودتا، دیکتاتوری نظامی پینوشه سالها ادامه یافت. هزاران نفر کشته شدند، دهها هزار نفر زندانی یا شکنجه شدند و بسیاری از روشنفکران و فعالان سیاسی مجبور به ترک کشور شدند. این رویداد در سینما نیز بارها بازتاب یافته است. فیلم «گمشده» ساخته کوستا گاوراس داستان روزنامهنگار آمریکایی چارلز هورمن را روایت میکند که در جریان همان کودتا ناپدید شد و فیلم به شکلی تکاندهنده نشان میدهد چگونه یک دموکراسی میتواند در برابر یک کودتای نظامی فرو بپاشد. مستند عظیم «نبرد شیلی» نیز یکی از مهمترین اسناد تصویری از سقوط دولت آلنده است؛ فیلمی که لحظه به لحظه فروپاشی یک دموکراسی را ثبت میکند. سالها بعد فیلم «َنه» نیز روایت تلاش مردم شیلی برای پایان دادن به دیکتاتوری پینوشه را به تصویر کشید. این فیلمها نشان میدهند که چگونه یک دخالت سیاسی خارجی میتواند سرنوشت یک ملت را برای دههها تغییر دهد.
![]()
نمونههای مشابهی در دیگر کشورهای آمریکای لاتین نیز دیده میشود. در گواتمالا در سال ۱۹۵۴ دولت منتخب جاکوبو آربنز با حمایت آمریکا سرنگون شد و کشور وارد دورهای طولانی از خشونت و جنگ داخلی گردید. در پاناما در سال ۱۹۸۹ حمله نظامی آمریکا به سرنگونی مانوئل نوریگا انجامید و بسیاری از مناطق شهری این کشور آسیب دیدند. مستند «فریب پاناما» تلاش میکند نشان دهد که روایت رسمی این جنگ تا چه اندازه با واقعیتهای میدانی متفاوت بوده است. در گرانادا نیز در سال ۱۹۸۳ نیروهای آمریکایی به این جزیره کوچک حمله کردند و دولت آن را سرنگون کردند. این مجموعه رویدادها باعث شده است که بسیاری از مورخان آمریکای لاتین، قرن بیستم را دورهای بدانند که در آن کشورهای منطقه بارها قربانی سیاستهای مداخلهجویانه قدرتهای بزرگ شدند.
در آسیای جنوب شرقی، جنگ ویتنام یکی از فاجعهبارترین جنگهای قرن بیستم بود. این جنگ میلیونها قربانی گرفت و نه تنها سرنوشت ویتنام، بلکه سیاست داخلی آمریکا را نیز تغییر داد. سینما نقش بزرگی در ثبت این تجربه داشت. فیلم «اینک آخرالزمان» ساخته فرانسیس فورد کوپولا، جنگ را به سفری به درون تاریکی روح انسان تبدیل میکند. «جوخه» اثر الیور استون که خود سرباز ویتنام بود، تصویری بیپرده از خشونت و سردرگمی سربازان ارائه میدهد. «غلاف تمام فلزی» استنلی کوبریک نیز نشان میدهد چگونه ماشین جنگی میتواند انسانها را به ابزار خشونت تبدیل کند. در کنار این آثار داستانی، مستند هایی مانند «قلبها و ذهنها» تصویری تکاندهنده از رنج مردم ویتنام و شکاف میان روایت رسمی و واقعیت جنگ ارائه دادند.
در قرن بیست و یکم نیز این چرخه جنگ و مداخله ادامه یافت. حمله به افغانستان در سال ۲۰۰۱ و سپس جنگ عراق در سال ۲۰۰۳ دو نمونه مهم از جنگهای جدید آمریکا بودند. سینما نیز به سرعت به این وقایع واکنش نشان داد. مستند «فارنهایت ۹٫۱۱» ساخته مایکل مور یکی از مهمترین نقدهای سینمایی بر جنگ عراق بود. فیلم «منطقه سبز» با بازی مت دیمون داستان افسر آمریکایی را روایت میکند که به تدریج درمییابد اطلاعات مربوط به سلاحهای کشتار جمعی در عراق ساختگی بوده است. در کنار این آثار انتقادی، فیلمهایی مانند «تک تیرانداز آمریکایی» یا «سقوط هلیکوپترهای بلاک هاک» تصویری قهرمانانهتر از حضور نظامی آمریکا ارائه میدهند و نشان میدهند که چگونه سینما میتواند میدان نبرد روایتها باشد.
در بسیاری از این فیلمها، آنچه بیش از همه برجسته میشود تضاد میان روایت رسمی قدرت و تجربه واقعی انسانهاست. سینما میتواند نشان دهد که چگونه پشت واژههایی مانند «امنیت»، «مداخله» یا «آزادی»، زندگی میلیونها انسان قرار دارد. به همین دلیل است که برخی از بزرگترین فیلمهای تاریخ سینما درباره جنگ ساخته شدهاند. فیلمهایی مانند «راههای افتخار» یا «خط باریک قرمز» تلاش کردهاند نشان دهند که در نهایت قربانی اصلی هر جنگ، انسانهای عادی هستند.
اکنون در سالهای اخیر بار دیگر سایه جنگ بر خاورمیانه سنگینی کرده است. درگیریهای جدید میان ایران از یک سو و آمریکا و اسرائیل از سوی دیگر وارد مرحلهای خطرناک شده است. در فوریه ۲۰۲۶ حملات نظامی هماهنگ آمریکا و اسرائیل به اهدافی در ایران آغاز شد و این درگیری به سرعت به یک بحران منطقهای تبدیل شد که در آن شهرها و تأسیسات مختلف هدف حملات هوایی قرار گرفتند و تنش در سراسر خاورمیانه گسترش یافت.
برای بسیاری از ناظران تاریخی، این رویداد یادآور همان الگوی قدیمی مداخلات خارجی است؛ الگویی که دههها پیش با کودتای ۱۹۵۳ در ایران آغاز شد، در شیلی با سرنگونی دولت سالوادور آلنده ادامه یافت، در ویتنام و عراق به جنگهای ویرانگر انجامید و اکنون بار دیگر در خاورمیانه تکرار میشود. منتقدان این سیاستها معتقدند که چنین جنگهایی اغلب با وعده ایجاد امنیت یا تغییر سیاسی آغاز میشوند اما در عمل به تخریب زیرساختها، نابودی شهرها و رنج مردم عادی منجر میگردند.
تاریخ نشان داده است که جنگها ممکن است پایان یابند، اما پیامدهای آنها برای نسلها باقی میماند. سینما بارها این حقیقت را به ما یادآوری کرده است؛ از روایت سقوط دموکراسی در شیلی در «گمشده» و «جنگ شیلی» گرفته تا تصویر جنون جنگ در «اینک آخرالزمان» و «جوخه». شاید مهمترین وظیفه هنر این باشد که اجازه ندهد این تاریخ فراموش شود، زیرا هر بار که جنگی آغاز میشود، روایتها نیز از نو ساخته میشوند. امروز نیز در حالی که حملات نظامی آمریکا با همراهی اسرائیل علیه ایران ادامه دارد و یک کشور بار دیگر زیر آتش جنگ قرار گرفته است، این پرسش قدیمی دوباره مطرح میشود: آیا جهان بار دیگر شاهد تکرار همان چرخهای است که در طول دههها دموکراسیها را سرنگون کرده و سرزمینهای بسیاری را به ویرانی کشانده است.

