پیش از آنکه به اصل موضوع بپردازم، میل دارم توضیحی کوتاه در باره سینماهایی بنویسم که بنام «پوروگرام کینو»، در آلمان شناخته میشوند. این سینماها که در سراسرِ این کشور وجود دارند، معروف به سینماهایی هستند که فیلمهای برتر و فرهنگی را برای علاقمندانِ جدیِ سینما و تماشاگرانِ روشنفکر و کنجکاو، به نمایش میگذارند. سالنهایی که معمولا روی پایِ خودشان استوارند، وابستگیِ دولتی ندارند و پاپکورن و نوشابه هم نمیفروشند. البته که در میانِ همینها، سینماهایی هم هستند که در ظاهر این عنوان را یدک میکشند اما هم از توبره میخورند، هم از آخور! هم کمکهای دولتی را یواشکی میگیرند و هم پُزِ مستقل بودن میدهند.
با این مقدمه که ممکن است ربطی به اصلِ موضوع نداشته باشد، اما پیوندش در شناختِ عمیقترِ کلکها، سیاست بازیها و دوگانگیهای فرهنگی و جشنوارهای میتواند روشنگر باشد. بهمین خاطر، این اشارهی بظاهر غیرِمستقیم، برای خوانندگانِ احتمالیِ این یادداشت، ضروری است. ماجرا اشاره به شبی است که من همراهِ جمعی از دوستانم، برای دیدنِ فیلم «یک اتفاق ساده» ساخته جعفر پناهی به یکی از همین سینماها رفتیم. نمایشِ این فیلم با توجه به تبلیغاتِ وسیع و اشاره به این که در جشنواره بینالمللی فیلم کن نخل طلا برده، و ازطرفِ فرانسه روانهی اسکار شده، برای خیلیها بسیار کنجکاوی برانگیز بود.
در طولِ نمایشِ فیلم، پچپچهای مداومِ تماشاگران در سالن، مرا کنجکاو کرده بود ببینم بازتابها چگونه است. خودم تعدادِ اشتباهات تکنیکی و دکوپاژهای غلطِ فیلم را یواشکی، به همراهم میگفتم و او آرام پوزخند میزد. شاید بیشتر از بیست غلط تکنیکی در دکوپاژهای فلهای فیلم و حتی غیبت بازیگر در چند سکانسِ متفاوت را شمردم و از تعجب داشتم شاخ درمیآوردم. تا بالاخره فیلم به پایان رسید. موقع خروج از سینما، خانمی پا به سن گذاشته، به ما نزدیک شد و با عذرخواهی، گفتوگو در مورد فیلم را با ما شروع کرد. گفت: «من در سالن، پشتِ سرتان نشسته بودم، متوجه شدم که شما هم مثل من در موردِ کیفیت فیلم، حرف میزدید. راستش از دیدن فیلم کلافه بودم، میخواستم نظرتان را بپرسم…»
من قبل از این که نکتهای بگویم پرسیدم: «شما از فیلم خوشتان آمد؟» شانههایش را بالا انداخت و گفت: «وای نه…! من سردبیرِ بخش فرهنگیِ روزنامهی «وست فالن» هستم، از دوران جوانی به سینما علاقمند بودم و یکی از مشتریانِ پر وپاقرصِ این سینما هستم. راستش در این فیلم بوی رنگ و ریا و شلختگی را حس میکردم. مثلاً چطور شد که یکدفعه موتورسیکلت جایش را به وِن داد؟ چطور شد که گاهی اوقات بازیگرِ فیلم، روسری داشت و در بعضی مواقع نه؟»
گفتم: «خانم، ما هم مثلِ شما تماشاگریم، باید این سئوالها را از کارگردانِ فیلم بپرسید!» اما او که حسابی کلافه بود، چون متوجه شده بود ما ایرانی هستیم، میخواست کاسهکوزهها را سر ما بشکند!
« شما توجه کردید که در چند سکانس متفاوت، بازیگر زنِ فیلم غیب میشود و پس از بازگشت، حال و هوای او در مقابل دوربین کاملا با سکانسهای قبل، تفاوت دارد؟ آقا من تابحال سه بار به ایران سفر کردهام و هر بار هم که با عابران پیاده مصاحبه داشتم، با توجه به این که معلوم بود خارجی هستم، فورا نیروهایی ظاهر میشدند و از من و همراهم که از طرف اداره ارشاد به عنوان مترجم به من معرفی شده بود و باید به او روزی صد دلار هم حقوق میدادم. مجوز میخواستند. چطور میشود با این فضای کنترل شده یک فیلم زیر زمینی ساخت؟» خلاصه چه دردِسرتان بدهم، گفت و گفت، ما هم صبورانه به حرفهایش گوش دادیم.
الان که دارم این یادداشت را در این حال و هوای بمباران و جنگِ هولناک در کشورم و بستری بودنم بخاطر بیماری قلبی، برایتان مینویسم، قصدم نقدِ فیلم نیست و نمیخواهم درمورد کمبودها و نواقصِ این فیلم بنویسم که طولانی است و شما هم حوصلهی خواندن آن را ندارید. اینجا روی سخنم با جنابِ جعفر پناهی است، فیلمسازی که زندهیاد عباس کیارستمی، هنگامِ سفر به پاریس به دوستی که با او به فرودگاه رفته بود، گفت: خوشحالم که به پاریس می روم، اما ناراحتم وقتی فرانسویها میپرسند: «وقتی جعفر پناهی در زندان است، چرا شما برای او کاری نمیکنید. و من نمیتوانم حقیقت را به آنها بگویم. هرچند دیر یا زود، خورشید از پسِ ابرها بیرون خواهد آمد.»
همانگونه که امروز سرزمین ما و ملتِ ما زیرِ بارِ شدیدترین بمبارانهای امریکا و همپیمانهایش، سرافراز ایستاده اند. ایکاش آقای پناهیِ عزیز، شما هم مانندِ بسیاری چهرههای هنرمند و فرهنگی، دست از شهوتِ شهرت پرستی بر میداشتید و به سرزمین مادریتان وفادار میماندید و از گداییِ جایزه، از اسکار دست میکشیدید. کاش.
بقولِ فروغی بسطامی: «آشنا خواهی گر ای دل با خود آن بیگانه را. اول از بیگانه باید کرد خالی، خانه را…»

