دربارهی نقش و تاثیرِ جهانی سینما، و اینکه روایتهای بومی، چگونه میتوانند از چهاچوبِ مرزها خارج شوند و روی ذهن تماشاگرانِ جهان تاثیرگذار شوند، تحلیلهای بسیاری از جانبِ منتقدان و نویسندگان، بیان شده است، شکی نیست که انسانها پیش از آنکه بنویسند یا سخن بگویند، دیدهاند و سینما، این زبانِ دیدن، بیواسطهترین راهِ همدلی و ارتباطِ مخاطبان در سراسرِ جهان است؛ فارغ از زبان، مرز، نژاد، مذهب یا سیاست.
در قرن بیستم، سینما همان کاری را کرد که قرنها، دین و فلسفه تلاش کرده بودند انجام دهند: «پُل زدن میان تجربههای انسانی از سرزمینی به سرزمین دیگر و از فرهنگی به فرهنگی دیگر…»
از کودکِ رهاشده در کوچههای ناپل تا زنِ تنهای دهاتی در کرهجنوبی. از پسر بچهای در کوههای آند تا یک مادر افغان در کمپ پناهجویان. اینها داستانهای خاص و بومیاند؛ اما چون راست و بیواسطه گفته شدهاند، جهانی شدهاند.
راز جهانی شدن، در جهانی ساختن نیست؛ بلکه در صادقانه روایت کردنِ بومیترین تجربهها است. وقتی فیلمسازی با لهجهی خودش، با خاک و هوای خودش و با حافظهی محلی خودش قصهای را روایت میکند، تماشاگرِ ژاپنی، برزیلی، فرانسوی یا نیجریهای هم با شخصیتهای فیلم ارتباط برقرار میکند. نه به این دلیل که آن فرهنگ را میشناسد، بلکه چون احساساتِ انسانی مشترک است: «غم، شادی، عشق، دلتنگی، ظلم، امید و مقاومت…»
اما چرا پارهای روایتهای بومی کمتر جهانی میشوند؟ گاهی بهخاطر سانسور رسمیِ دولتها. گاهی بهخاطر خودسانسوری و ترسِ فیلمساز. و گاهی چون از ابتدا میخواهیم فیلمی بسازیم که «در جشنوارهها دیده شود» نه فیلمی که «از دل ما بیرون آمده باشد.»
این تناقض، صداقت را از روایت میگیرد. جهانی شدن، پیشنیازش جهانی ساختن نیست، پیشنیازش محلی بودنِ صادقانهی روایت و بینقاب بودنِ آن است.
در ایران، اگر فیلمسازی از خاطرهی مادرش بگوید، از رنج یک پدر، از شکست یک نسل، اما با صداقت و زبان تصویر، بیشعار و بیکلیشه، فیلمش میتواند دل مخاطبی در اسکاندیناوی را هم بلرزاند.
چه خوب که «سینمای بدون مرز» با چنین چشماندازی، طیِ مدتی کوتاه توانسته مشوقِ آثاری باشد که سازندگانشان، قدم در این راه گذاشته اند : «نه با انکار مرزها، بلکه با عبور از آنها بهکمک تصویر، روایت و احساس…»
شک نکنید که فیلم ما هرچه بومیتر، اگر انسانیتر باشد، جهانیتر هم خواهد شد…

