Skip to main content

در تاریخ سینمای آمریکا، نامِ «جان فورد» همواره با اسطوره‌ی غرب و شکل‌گیریِ زبانِ بصری و اخلاقیِ وسترن پیوند خورده است. کمتر کارگردانی توانسته است مانند او جغرافیایِ یک کشور، تخیل جمعی یک ملت، و تاریخِ پرتنشِ آن را به تصویر بکشد. اما همان‌قدر که فیلم‌های او در خلقِ اسطوره‌ی غرب آمریکایی نقش داشته‌اند، در بازتاب و حتی گاه تثبیت نگاه تحقیرآمیز نسبت به بومیان آمریکا نیز سهم داشته‌اند. بررسیِ مسیرِ هنری جان فورد در این زمینه، داستانی پیچیده و گاه دردناک است؛ داستانی که از بازتولیدِ کلیشه‌ها آغاز می‌شود و به نوعی تأمل و بازنگری در سال‌های پایانی کار او می‌رسد. برای درک این مسیر، باید ابتدا به زمینه‌ی تاریخی و فرهنگی سینمای آمریکا در دهه‌های نخستِ قرن بیستم نگاه کنیم. در آن دوران، روایت غالب درباره‌ی غرب آمریکا بر اساسِ افسانه‌ی «فتح مرزها» شکل گرفته بود: «روایتی که در آن مهاجرانِ سفیدپوست، قهرمانانِ تمدن بودند و بومیان، اغلب به‌عنوانِ مانعی وحشی، در برابر پیشرفت، تصویر می‌شدند.» این نگاه نه‌تنها در ادبیات عامه‌پسند، بلکه در نخستین فیلم‌های وسترن نیز حضوری پررنگ داشت. جان فورد نیز، مانند بسیاری از هم‌نسلانش، در چنین فضایی کار خود را آغاز کرد.

دژ آپاچی

فیلم «دلیجان» (Stagecoach) در سال ۱۹۳۹ نقطه‌ی عطفی در کارنامه‌ی فورد و در تاریخ وسترن محسوب می‌شود. این فیلم نه‌تنها جان وین را به ستاره‌ای بزرگ تبدیل کرد بلکه ساختار تازه‌ای برای روایت وسترن ایجاد کرد. با این حال، نگاه فیلم به بومیان آمریکا همچنان در چارچوب همان کلیشه‌های قدیمی قرار داشت. در «دلیجان»، آپاچی‌ها عمدتاً به‌صورت نیرویی تهدیدکننده و تقریباً بی‌چهره تصویر می‌شوند؛ گروهی که ناگهان از دل بیابان ظاهر می‌شوند و قهرمانان داستان باید در برابرشان مقاومت کنند. در اینجا بومیان بیشتر به عنصر تعلیق و خطر تبدیل شده‌اند تا شخصیت‌هایی با هویت انسانی.

دلیجان

این شیوه‌ی تصویرگری در بسیاری از وسترن‌های کلاسیک تکرار شد. در فیلم‌هایی مانند «دژ آپاچی» یا «او روبانی زرد بسر داشت » نیز بومیان، اغلب در قالبِ تهدیدی جمعی، ظاهر می‌شوند. در این فیلم‌ها تمرکز اصلی بر سربازان یا مهاجران سفیدپوست است و داستان از زاویه‌ی دید آن‌ها روایت می‌شود. در نتیجه، بومیان به حاشیه رانده می‌شوند و کمتر فرصتی برای بیان دیدگاه یا تجربه‌ی خود دارند. با این حال، حتی در همین فیلم‌ها نیز می‌توان نشانه‌هایی از پیچیدگی در نگاه فورد یافت. برای مثال در «دژ آپاچی»، شخصیتِ سرهنگ اوئنز با غرور و تعصب خود جنگی بیهوده را آغاز می‌کند که به فاجعه می‌انجامد. در اینجا فورد به‌طور ضمنی نشان می‌دهد که بسیاری از درگیری‌ها نتیجه‌ی سوءتفاهم‌ها و جاه‌طلبی‌های انسانی هستند، نه صرفاً دشمنیِ ذاتی میان دو فرهنگ. این نشانه‌ها شاید هنوز برای شکستنِ کلیشه‌ها کافی نبودند، اما نشان می‌دادند که فورد نسبت به چنین روایت‌های ساده‌انگارانه تردیدهایی دارد.

یکی از مهم‌ترین آثارِ فورد در این زمینه فیلمِ «جویندگان» در سال ۱۹۵۶ است؛ فیلمی که بسیاری آن را شاهکار او می‌دانند. در این فیلم، شخصیتِ «ایتن ادواردز» با بازیِ جان وین، مردی است که از جنگ داخلی بازگشته و در جستجوی دختر ربوده‌شده‌ای به دل سرزمین کومانچی‌ها می‌رود. آنچه این فیلم را از بسیاری وسترن‌های دیگر متمایز می‌کند، پیچیدگی اخلاقیِ شخصیت اصلی است. ایتن نه‌تنها قهرمانی بی‌نقص نیست، بلکه در بسیاری از لحظات با نفرتی عمیق نسبت به بومیان عمل می‌کند.

در «جویندگان»، فورد برای نخستین بار به‌طور جدی به مسئله‌ی نژادپرستی در دل اسطوره‌ی غرب می‌پردازد. ایتن ادواردز مردی است که نمی‌تواند با این واقعیت کنار بیاید که دختر سفیدپوستی ممکن است در میان بومیان زندگی کرده باشد. او حتی در لحظاتی آماده است دختر را بکشد تا از «آلوده شدن» او جلوگیری کند. این نگاه تاریک به شخصیتِ اصلی، نشانه‌ای از تغییر در رویکردِ فورد است؛ تغییری که نشان می‌دهد اسطوره‌های قدیمی دیگر به‌سادگی قابل پذیرش نیستند.

جویندگان

با گذشت زمان، فورد بیش از پیش به بازنگری در روایت‌های خود پرداخت. در فیلم «پاییز شاین» در سال ۱۹۶۴، او به‌طور مستقیم داستان کوچ اجباری قبیله‌ی شاین را روایت می‌کند. این فیلم که یکی از آخرین آثار اوست، تلاشی آشکار برای اصلاح تصویر بومیان در سینمای وسترن به شمار می‌رود. در اینجا بومیان نه دشمنانی ناشناخته، که مردمانی هستند که برای بقا و حفظ هویت خود مبارزه می‌کنند.

در «پاییز شاین»، فورد از زاویه‌ی دیدِ بومیان به داستان نگاه می‌کند. فیلم سفر دشوار قبیله‌ای را دنبال می‌کند که از شرایط غیرانسانیِ یک اردوگاه دولتی می‌گریزند تا به سرزمین‌های خود بازگردند. در اینجا دیگر خبری از آن تصویر ساده‌ی «سرخ‌پوست وحشی» نیست؛ بلکه مخاطب با مردان، زنان و کودکانی روبه‌رو می‌شود که آرزوها، ترس‌ها و امیدهای خود را دارند.

این تغییر رویکرد را می‌توان نوعی اعترافِ هنری دانست؛ اعترافی که نشان می‌دهد فورد، مانند بسیاری از هنرمندان بزرگ، در طول زمان نسبت به آثار و نگاه‌های پیشین خود بازاندیشی کرده است. او در سال‌های پایانی کارش می‌دانست که سینما نه‌تنها سرگرمی بلکه ابزاری قدرتمند برای شکل دادن به حافظه‌ی جمعی است. بنابراین تلاش کرد تصویری انسانی‌تر از مردمانی ارائه دهد که سال‌ها در فیلم‌های هالیوود به حاشیه رانده شده بودند.

البته باید پذیرفت که حتی «پاییز شاین» نیز از برخی محدودیت‌های زمان خود رها نیست. بسیاری از نقش‌های بومیان همچنان توسط بازیگران غیر بومی ایفا شده‌اند و روایت هنوز از فیلتر نگاه یک فیلمساز سفیدپوست عبور می‌کند. اما با وجود این کاستی‌ها، فیلم گامی مهم در جهت تغییر نگاه سینمای وسترن به شمار می‌رود.

Les Cheyennes (John Ford, 1964) - La Cinémathèque française

پاییز شاین

در نهایت، مسیر هنریِ جان فورد در مواجهه با تصویر بومیان آمریکا یادآور این حقیقت است که هنر نیز مانند تاریخ، فرایندی پویا و در حال تغییر است. فیلمسازی که روزگاری در بازتولید کلیشه‌های فرهنگی نقش داشت، در سال‌های پایانی عمرش تلاش کرد همان کلیشه‌ها را به چالش بکشد. این تحول شاید همه‌ی خطاهای گذشته را جبران نکند، اما نشان می‌دهد که حتی اسطوره‌سازان نیز می‌توانند در برابر حقیقت تاریخ، سرِ تعظیم فرود آورند. امروز وقتی به آثار فورد نگاه می‌کنیم، باید آن‌ها را همزمان به‌عنوانِ شاهکارهای سینمایی و اسناد فرهنگی زمانه‌ی خود ببینیم. این فیلم‌ها نه‌تنها روایتگر داستان‌های غرب آمریکا هستند، بلکه نشان می‌دهند چگونه یک ملت تلاش کرده است گذشته‌ی پیچیده و گاه دردناک خود را در قالب اسطوره بازسازی کند. و شاید مهم‌ترین درس این مسیر آن باشد که سینما، مانند هر هنر دیگری، می‌تواند اشتباه کند. اما در بهترین حالت، همان هنر می‌تواند در طول زمان به اصلاح خود نیز بپردازد. جان فورد، با تمام تناقض‌ها و پیچیدگی‌هایش، نمونه‌ای از همین روند است؛ هنرمندی که ابتدا اسطوره‌ای ساخت، و سپس در سال‌های پایانی عمرش تلاش کرد پرده از پشت آن اسطوره بردارد.

به همین دلیل است که بررسی فیلم‌های او امروز تنها مطالعه‌ی تاریخ یک کارگردان نیست، بلکه تأملی است درباره‌ی رابطه‌ی سینما با قدرت، تاریخ و حافظه. سینمای فورد به ما یادآوری می‌کند که تصاویر، هرچند زیبا و شاعرانه باشند، می‌توانند حامل پیش‌داوری‌ها و ایدئولوژی‌های زمانه‌ی خود نیز باشند. اما همان تصاویر، اگر با نگاه انتقادی دوباره دیده شوند، می‌توانند به ابزاری برای فهم عمیق‌تر گذشته تبدیل شوند. در جهان امروز که بحث درباره‌ی بازنماییِ اقلیت‌ها و عدالت تاریخی بیش از هر زمان دیگری اهمیت یافته است، بازخوانیِ آثار جان فورد فرصتی ارزشمند فراهم می‌کند تا ببینیم چگونه سینما می‌تواند همزمان بخشی از مشکل و بخشی از راه‌حل باشد. شاید همین تناقض است که فیلم‌های او را هنوز زنده و قابل بحث نگه داشته است