سال ۵۷، به فاصلهی چند هفته بعد از پیروزی انقلاب و در شرایطی که هنوز دود سینماهایی که توسطِ مردمِ انقلابی با برچسبِ کانونِ فساد و فحشا، به آتش کشیده شده بود و مشامِ هر رهگذری را آزار میداد، نشستی در سندیکای هنرمندان تشکیل شد که در آن گروهی از سینماگران، گروههای فنی و پارهای از دومیهای سینما شرکت داشتند، جلسهای که بیشتر حس و حالِ تسویه حساب و خالی کردنِ غیضهای فروخورده، علیه پارهای از چهرههای سلبریتیِ آن زمان، تشکیل شده بود و با شعارهای تند علیه این چهرههای معروف، رنگ و بویی از دلسوزی برای آیندهی سینمای ایران نداشت.
شرکتکنندگان در این گردهمایی جدا از شعارهای «مرگ بر شاه» که مثلُ بارانِ بهاری، آسمانِ کشور را پرکرده بود،شعارهای تندی هم علیه بهروز وثوقی، رضا بیک ایمانوردی، ایرج قادری، ناصر ملک مطیعی، سعید راد و… حواله میکردند، البته غالبِ آنها زندهیاد محمدعلی فردین را از بقیه جدا میکردند و نهتنها، علیه او شعار نمیدادند، که گاهی درود بر فردین هم میگفتند، این که فردین چهرهای محبوب و مردمدار بود، شکی نیست اما خود اهالی سینما چرا به دام شعار و مرگ بر… علیه بزرگانِ خودشان افتادند، مشخص نیست و هست چون آنها موفق و پولساز شده بودند، اینها نه.
البته بسیاری از این حاضران را میشناختم، مشخص بود که آنها عضوِ هیچ حزب و گروه و دستهی نشاندارِ سیاسی نبودند، اگر هم کسی تحریکشان میکرد، آنها چشم بسته، خشمگین و احساساتی با رگهای باد کرده در گردنشان، فقط فریاد میکشیدند و شعارِ مرگ بر… میدادند؛ من این گزارش را همان زمان با عکس در روزنامه آیندگان منتشر کردم ولی همان زمان هم احساس میکردم در صورتِ پیروزیِ انقلاب، و راه افتادن سینما، قبل از آن که دولت بفکرِ تسویهٔ کسی باشد، بسیاری از چهرههای مشهور یا باید خانهنشینی اختیار کنند یا دنبالِ حرفهٔ دیگری بروند یا درنهایت اگر توان مالی و امکانی دارند، چمدانها را ببندند و راهی خارج شوند. این شکلی بود که بسیاری از آن چهرهها در بین سینماگران، خوانندگانِ ترانه و آهنگسازان، رفتن را به ماندن ترجیح دادند. آنهایی هم که مانده بودند، با احضارهایی که از سوی دادسرای انقلاب انجام میشد، فرار را به ماندن ترجیح دادند یا اگر عکس و فیلمی از گذشته داشتند، معدوم کردند و خودشان در مکانِ نامعلومی پنهان شدند.
استاد شکراله رفیعی که انسانِ نازنینی بود و خودش و خانوادهاش بهگردنِ عکاسی و سینمای ایران، حق بزرگی دارند، یک بار در دیدارم با او، وقتی سراغِ آرشیو عکسهایش را گرفتم، با افسوس بسیار گفت که حداقل دوگونی از نگاتیوها و عکسهایش را بعداز انقلاب، از ترس مشکلاتی که فکر میکرده ممکن است دادگاه انقلاب یا همکارانش برایش درست کنند، آتش زده و بخشی را به رودخانه ریخته است. او کسی بود که برادرش، پسرانش و حتی نوههایش به شکلی موثر در شکلگیری و تداوم بنیانهای هنر عکاسی و فیلمبرداری در ایران نقش داشتند. زندهیاد شکراله رفیعی عکاسِ اختصاصیِ دکتر محمد مصدق، و از فیلمبردارنِ بسیار معروف سینمای ایران در قبل از انقلاب بود، عکاسخانهای به نام (مهتاب)، داشت، میگفت بیشترین ترس من از جانبِ کسانی بود که از شرایطِ هرج ومرج در جامعه سوْ استفاده میکردند و با بهانه و بیبهانه، تهدید و باجخواهی میکردند.

استاد شکراله رفیعی
چهقدر حیف، چه اسناد، سندها و عکسهایی در شرایط ناامنی از بین رفته است. امضای رفیعی بهعنوان فیلمبردار پای بیشاز پنجاه فیلم هست، در اغلب این فیلمها، او دوربین عکاسیاش هم همراهش بود و با عشق، عکس میگرفت. فیلم «شانس بزرگ» را هم خودش کارگردانی، فیلمبرداری و تهیه کرد. رفیعی از چهارده سالگی عکاسی را شروع کرده بود و چند عکاسی مهم مثل چهرهنما، فتو متروپل و مهتاب را در تهران تاسیس کرده بود. برادرش عزیز رفیعی، صاحبِ استودیو مهرگانفیلم بود که به خارج رفت و خودِ رفیعی روز سیام دیماه(۱۳۷۷) زمانی فوت کرد که رامبد جوان و مازیار میری داشتند دربارهاش فیلمی مستند میساختند و او حتی در آخرین سکانسِ فیلمش در بیمارستان قلب هم بازی کرد و در همانجا پروندهٔ زندگیش بسته شد. تلخی قصهٔ او این بود که ده روز بعداز مرگش، پسرش حسین هم که فیلمبردار خوبی بود، بخاطر سرطان چشم درگذشت.
اینها را گفتم تا اشاره به دورهای در تاریخ این مملکت داشته باشم که بخاطر ناامنی، اوضاع جامعه چنان از کنترل خارج میشود که بسیاری از آدمهای شرور، فرصتِ خودنمایی پیدا میکنند و خیلیها هم قربانیِ تسویهحسابها و انتقامهای کور میشوند.
متاسفانه، هنرمندانِ ترکِ وطن کرده هم روزگار خوشی در خارج از کشور پیدا نکردند و برای گذران زندگی به شغلهایی مثل رانندگی، آرایشگری، تعمیراتی و… روی آوردند. کسانی هم عمرشان با بازی در نقشهای دوم و سوم یا کارگردانیِ فیلمهای کمخرج و کم مخاطب تلف شد.
بگذریم با گذر از آن دورانِ فریاد و شور و خروش، در بینِ مجموعهای از دومیهای بخشهای فنیِ سینما یا بازیگران، مشخص است که اغلبِ آنها به عشقِ شهرت و ثروت برای فرار از فقر، و امیدِ به زندگیِ بهتر، وارد سینما شده بودند و اگر شانس یا قابلیتی داشتند میتوانستند با تحملِ سختی و مشقت و امید به آینده، خودشان را در این حرفه نگهدارند. یک بررسی درموردِ فیلمها و کسانی که بخاطر مسائل سیاسی جلای وطن کرده اند نشان میدهد که نه قبل از انقلاب، نه بعد از آن تداومِ ماندگاری در این فضای ملتهب و حساس کار بسیار مشکلی بوده است.
چند سال پیش، تصمیم گرفتیم دفتر مجله فیلم را که از زمان ساخت، با کف پوشی از موکت فرش شده بود، سنگفرش کنیم، بعداز پایان کار، برای تمیز کردنِ دفترمان با یک شرکت خدماتی تماس گرفتیم، چند کارگر با ابزارهای شوینده فرستادند که متوجه شدم یکی از آنها که در حال تی کشیدن و جرمگیریِ کف است، یکی از کارگردانهای قبل از انقلاب است که چند فیلم بلند در کارنامهاش دارد!
متاسفانه بعد از انقلاب و درست زمانی که آرامشی نسبی در جامعه ایجاد شد، وقوع جنگ و بمباران و موشکبارانِ شهرها، دامنهٔ مهاجرت هنرمندان را به خارج از کشور افزایش داد. اما همانطور که روستائیان در ورود به شهرها زمین و خانهی خود را هم از دست دادند و زندگی در شهرهای شلوغ و پر از آلودگیهای زیست محیطی و اجتماعی را با تمام ناهنجاریها پذیرفتند، هنرمندان مهاجر هم جز تعدادی کمتر از انگشتانِ یک دست، بقیه حال و روزِ بهتری در خارج پیدا نکردند و مرتب در شعرها، ترانهها و مصاحبههایشان زمزمه کردند که حسرت بازگشت به وطن دارند، حالا در این فضای ملتهب که هر لحظه بمب و موشکی این سرزمینِ زخم خورده را دارد تبدیل به تلی از خاک میکند، معلوم نیست آنها همچنان در شعرها و آهنگهایشان حسرت برگشت به وطن را زمزمه میکنند یا خیر…؟

