حالا که دارید پنجمین و آخرین قسمت از گفتگویم با شهاب حسینی را میخوانید، سایهی شومِ جنگِ موشکها و پهبادها بر سرزمینمان افتاده و شگفتا که شهاب عزیز و هنرمند هم در این گفتوگو که چند ماه پیش در آمریکا با او داشتم، با چنان عشقی از آیندهی کاریاش و گسترشِ فعالیتهای هنریاش، جدا از بازیگری، بهعنوانِ کارگردان و تهیه کننده سخن گفت، حالا با نوشتنِ متنی، با دنیای سینما وداع گفته است.
شک ندارم که با تواناییها و انرژیهای خوب او، کنارهگیریِ او از سینما، حادثهی تلخ دیگری برای سینمای ما حتما هست. شهاب حسینی هنرمندی است که در اوج، نباید از باز آفرینیِ شخصیتهای بسیاری که منتظرند او، جان در تنِ کلامشان بدمد، سکوت کند و خودش را از سینما کنار بکشد. در اوجِ تمامِ این ویرانگریها، دوستدارانش امیدوارند با خاموش شدنِ آتشِ این جنگِ ویرانگر، شاهدِ بازگشت این چهرهی محبوب و هنرمند، به دنیای نقش آفرینیهای گذشته و ساختنِ فیلمهای ماندگار همچنان موفق و ماندگار باشد.
حسن تهرانی: بعنوان کارگردان، تابحال کارهایی هم کرده اید، چقدر دوست دارید در این جایگاه، فعالیتِ بیشتری انجام دهید؟
شهاب حسینی: خیلی زیاد. چون به هر حال به نظرم پلهی بعدیِ بازیگری است. از یک جایی اگر نقشهای پخته و عمیقی نداشته باشم، دچار افسردگی میشوم. یعنی اگر تا آنجا به این مرز نزدیک شوم که بازیگری را بهعنوانِ یک شغل نگاه کنم، مرگ بازیگریم را اعلام کردهاند. چون به خودم میگویم کاش می رفتم از جای دیگری پول درمیآوردم. کارگردانی برایم پله بعدی است ولی برایم عنوان و مقام و جایگاه و قلهای نیست که فتح بخواهم فتحش کنم. برای من یه جور دغدغه است و بغضی که همیشه به تاثیر از یک اثری که خوانده ام اتفاق افتاده و من اصلا قصد کارگردانی نداشتم. تا اینکه نمایشنامه ای خواندم از لوئیجی اقیانوسی به نام قرار ملاقات یک نمایشنامهی کوتاه بود که آنقدر تاثیر داشت که علاقمند شدم آن را مثل یک تله پلی بسازم. یک محصول سی و سه دقیقه ای از توش دراومد و تازه احساس کردم که چقدر جالب میشد اگر یک سری دغدغههایی را که هیچ وقت مطمئنم فرصتی برایش پیدا نمیشه که مثلا این رو پیشنهاد بدم که کسی بیاد بسازه که خودم احساس میکنم حداقل خودم میتوانم کار کنم. خب وقتی میخواهید مستقل کار کنید و در نهایت باید با سرمایه محدود کار کنید یا خودتان هزینهاش را تامین کنید یا از دوستانتون قرض بگیرید یا به هر ترتیب بهتر است که فیلمهای دلیِ خودتان را کار کنید. فیلم کم هزینه هم به لحاظ کیفیت تکنیکی و بصری شاید اونی که باید باشه نشه، ولی حداقل بلحاطِ محتوایی و مفهومی برایم جالب است که دارای سر و شکلِ آبرومندانهای باشد.
به خاطر همین متنهای نمایشی و نمایشنامهها برای تبدیل شدن به یک اثر تصویری همیشه مورد توجهم بوده اند. حالا نمیدانم اسمش رو میشود گذاشت تله پله!؟ تله تئاتر؟ هرچی که هست، با دوربین میشود به کاراکترهای نمایشی نزدیک شد و افکارِ کرآکت ها را طوری نشان داد که نیازی به بودن روی صحنه و فریاد زدن نباشد! اگر مثلا هملت مجبوره روی صحنه تئاتر فریاد بزنه که: «بودن یا نبودن، مسئله این است…»
اینجا برای من جالبتر است که با دوربین به چشمهای هملت نزدیک شوم و این احساس را در چشمانش ببینیم یا در یک زمزمه ای که با خودش میکند. به جز فیلم اول سینماییام که کار کردم و محصولِ فیلمنامهای بود که دوست خوبم، دکتر محمدهادی کریمی نوشته بود و خیلی دوستش دارم، فیلمِ «ساکن طبقه وسط» که فیلمنامه ایشون بود و قصه سرگشتگیها، دغدغهها و سرگردانیهای خود من در دوران نوجوانی و جوانی است. من موقع خواندنِ فیلمنامه، همهی این لحظهها را در آن فیلمنامه دیدم. به این خاطر، علاقمند شدم آن را کار کنم ولی بعد از آن، هر کاری کردهام بر اساس و مبنای نمایشنامه بوده. «مقیمانِ ناکجا» هم فیلمی بود که سال ۱۳۹۶ بر اساس نمایشنامهٔ «مهمانسرای دو دنیا» اثر اریک امانوئل اشمیت کارگردانی کردم. نمایشنامهای که ایرانیزه شده بود، من بعداز ساخت، نسخهای از فیلم را برای آقای اشمیت فرستادم، خیلی خوشحال شدم وقتی ایشا بعداز دیدنِ فیلم، یک پیام تصویری برایم فرستادند و اشاره کردند که آن را خیلی دوست داشته اند. در سفری هم که به امریکا داشتم، همچنان علاقمند بودم که این روال را ادامه بدهم برای اینکه در امریکا، دوستی به من گفت بیا یک مدیر برنامه بگیر و با یک دفتر پخش هم در اینجا قرارداد امضا کن.
گفتم راستش من نمیدانم در هالیوود به عنوان بازیگر اصلا چیزی برای گفتن داشته باشم یا نه. به هر حال این یک اتفاق فرهنگی است و نیاز به شناخت عمیق دارد و من به فرهنگِ غرب مسلط نیستم. دوستم پرسید: «پس قصدت چیه؟» گفتم: «واقعیتش اینه که من بیشتر علاقمندم در کشور خودم فیلمسازی کنم. البته از نظر من بحث فرهنگی فقط آمریکا نیست. من در ایران از کشوری میآیم که ادبیاتش، تاریخش پر از داستانهای جالب و جهانشمول است. یعنی ایران همیشه در دنیا، به خصوص اروپا و آمریکا گرایش به عرفان دارد. من این نگاه را در مردم میبینم که چگونه دنبالِ این ماجراهای عرفانی و پیدا کردنِ پاسخی برای سوالشان میگردند. نکتههای عمیق و جذابی که در ادبیات کشورِ خودمان به وفور پیدا میشه. داستانهایی که اگر بشه به انگلیسی و سایر زبانها ترجمه کرد، به عنوان فیلمهای فرنگی، داستانهای ایرانی را با اقتباس از این قصهها، تولید کرد. این برایم کاری بزرگ و جالبه…»
حالا هم که با شما همکلام شدهام، برای اینکه صرفا نقطه نظرم در حد حرف باقی نماند، باید واقعیتی را بگویم: من با ریسک و هزینهی شخصی دست به ساختِ فیلم اولم زدم که نمایشنامهای از نویسندهی باذوقی به نام آرش عباسی به نامِ «نویسنده مرده است» را ابتدا به انگلیسی برگردان کردم و با دو بازیگرِ امریکایی در مدت ده روز کار کردم. تبدیل شد به یک فیلم حدودِ پانزده دقیقهای، این تجربه را با نمایشنامهی «پرده آخر» از ژیلبرت براونِ فرانسوی که او را از قبل میشناختم، و داستان به نگاهی که من در کشور خودم تجربه کرده بودم و ادامه دادم. فرانسه کشوری است که بلحاظِ فرهنگی، دارای حاکمیت خاصی است. احساس کردم آنها کاملا متوجه فحوای این نمایشنامه میشوند. این تولید را باز هم با کمک دوستانم و ایندیپندنت کار کردم. یک فیلم هم در ایران کار کردم که متاسفانه موفق به دریافت مجوزِ آن نشدم.

کارگردانی برای من اساسا راهی است که بوسیلهی آن دغدغههایم را دنبال کنم و در عین حال اشتباهات خیلی زیادی که سر کارهای دیگر میبینم را در کار خودم تکرار نکنم. یعنی من همهی کارها را انجام دادم. بیشترین زمانش در همین سفر بود. فیلم «ساکن طبقه وسط» را در بیسن و چهار جلسه فیلمبرداری کردم، «مقیمانِ ناکجا» را در بیست و هفت جلسه، «نویسنده مرده» را در ده جلسه یعنی دچدر زمانی حدودِ چهارده روز و دوازده جلسه و اون یکی هم در دوازده روز. یعنی خیلی جمع و جور و سریع سه کار انجام دادم کردم با برنامهای روشن. سعی کردم طوری کار کنم که هزینهها بالا نرود.
پس به کارگردانی هم علاقهمند هستم، هم توانست را در خودم میبینم. تهیهکنندگی را هم انجام دادهام. چند کار هم با برو بچههای جوان و خوشفکر تهیه کردهام. حالا هم با عشق بسیار دوست دارم از جوانهایی که احساس میکنم استعداد و توانایی دارند حمایت کنم. در پزیشنِ تهیهکنندگی، حدود چهار پنج تا کار تهیه کردهام. تا ببینیم آینده چه برنامه و خوابی برایم تدارک دیده، نمیدانم…
پایان

