سینمای ضد جنگ، در عمیقترین لایههای خود، نه صرفاً بازسازیِ میدانهای نبرد و انفجار و مرگ، بلکه تأملیست دربارهی وضعیت انسان در لحظهای که سیاست، ایدئولوژی و عطش قدرت، او را به مرز نابودی میکشاند. جنگ در تاریخِ بشر، همواره حضوری مداوم داشته است، اما آنچه سینما به این تجربه افزوده، امکان دیدن چهرهی فردی و انسانی در میانه فاجعه است؛ فرصتی برای تماشاگر به درکِ رنجی که آمار و گزارشهای رسمی آن را به اعداد تقلیل میدهند.
از همان سالهای نخست قرن بیستم، زمانی که سینما هنوز در حال کشف زبانِ خود بود، جنگِ جهانیِ اول، سایهاش را بر پردهههای نقرهای انداخت و فیلمسازان دریافتند که دوربین میتواند نه فقط ابزار تبلیغ، که ابزار افشاگری و اعتراض نیز باشد. در دل همین تجربه بود که نخستین جرقههای سینمای ضد جنگ شکل گرفت؛ جریانی که بهتدریج در اروپا، آمریکا، آسیا و سپس در خاورمیانه و ایران، به یکی از مهمترین بسترهای بیان هنری بدل شد. پس از جنگ جهانی اول، اروپا زخمی و ویران بود. شهرهایی که به تلی از خاک تبدیل شده بودند و نسلی که در سنگرها جوانیشان را از دست داده بودند، به هنرمندانی بدل شدند که دیگر نمیتوانستند جنگ را همچون حماسهای باشکوه تصویر گنند.

در جبههٔ غرب خبری نیست ساخته لوئیس مایلستون
در جبهه غرب خبری نیست، ساخته لوئیس مایلستون در سینمای آلمان، که زیر سایهی بحرانهای اقتصادی و سیاسیِ جمهوریِ وایمار نفس میکشید، فیلمهایی ساخته شد که نه قهرمانیِ سربازان، بلکه پوچی و بیمعناییِ کشتار را نشان میدادند. نمونهی شاخص آن «در جبههٔ غرب خبری نیست» است که بر اساسِ رمانِ «اریش ماریا رمارک» ساخته شد و جوانانِ اعزامشده به جبهه را قربانیان تبلیغات ملیگرایانه معرفی کرد. سالها بعد «پل» با تمرکز بر نوجوانانی که در واپسین روزهای جنگ جهانی دوم به خط مقدم فرستاده میشوند، همان نگاه انتقادی را ادامه داد. حتی در دههی اخیر، بازسازی تازهی «در جبههٔ غرب خبری نیست» بار دیگر نشان داد که زخم آن تجربه، هنوز در حافظهی جمعیِ آلمان فعال است.
همین رویکرد در فرانسه نیز دیده شد؛ جایی که خاطرهی سنگرهای وردن و نسل سوختهی جوانان، در فیلمهایی به تصویر کشیده شد که بر برادریِ انسانها در برابر ماشینِ مرگ تأکید میکردند. «راههای افتخار» با روایتِ اعدامِ سربازانِ بیگناه، به دستورِ فرماندهان، بیرحمیِ ساختار نظامی را افشا کرد. فیلمِ «ارتش سایهها» نیز هرچند دربارهی مقاومت فرانسه در برابر اشغال نازیهاست، اما با لحنی تلخ، نشان میدهد که حتی مبارزهی عادلانه نیز بهایی سنگین دارد. در فیلمِ «یکشنبهی طولانیِ نامزدی»، جنگ جهانی اول، از خلالِ جستجوی عاشقانهی زنی برای یافتن نامزدش روایت میشود، روایتی که فقدان و انتظار را به کانون درام میآورد.

رم شهر بیدفاع
در ایتالیا، پس از پایان جنگ جهانی دوم، نئورئالیسم به عنوان واکنشی هنری به ویرانیهای فاشیسم و جنگ ظهور کرد. «رم، شهر بیدفاع» ساختهی “روبرتو روسلینی” تصویری بیپرده از زندگی زمانِ اشغالِ دشمن، ارائه داد. ویتوریو دسیکا در «دزد دوچرخه» هرچند مستقیماً به میدانِ نبرد نمیپردازد، اما پیامدهای اجتماعیِ جنگ را در فروپاشیِ کرامتِ انسانی نشان میدهد. بعدها فیلمِ «همه به خانه» با نگاهی انتقادی به فروپاشیِ ارتشِ ایتالیا، سربازانِ سرگردان میان وفاداری و بقا را تصویر کرد. در این آثار، جنگ نه در صحنههای عظیمِ نبرد، بلکه در نگاههای خسته و سفرههای خالی دیده میشود.
در بریتانیا، فیلمهایی چون «پل رودخانه کوای» پوچیِ غرورِ نظامی را به تصویر کشیدند؛ جایی که ساختنِ پلی برای دشمن، به وسواسی بیمارگونه بدل میشود. فیلمِ «اوه! چه جنگ دوستداشتنی» با زبانی هجوآمیز سیاستمدارانِ جنگطلب را نقد کرد. در سالهای اخیر هم فیلمِ «۱۹۱۷» با تکنیکی نفسگیر اما نگاهی تلخ، تنهاییِ سربازی را نشان داد که در دلِ جهنمِ بیپایانِ جنگ جهانی اول، سرگردان است.
در روسیه و اروپای شرقی، تجربهی اشغال و نسلکشی، سینمایی عمیق و تکاندهنده آفرید. فیلمِ «وقتی لکلکها پرواز میکنند» به جای تمرکز بر میدان نبرد، بر سرنوشت عشقی ناتمام تأکید میکند. فیلمِ «بیا و ببین» یکی از بیرحمانهترین آثارِ تاریخ سینماست که از نگاهِ نوجوانی بلاروسی، وحشتِ اشغالِ نازیها را نشان میدهد؛ فیلمی که جنگ را نه حماسه، بلکه کابوسی بیپایان میبیند.
در آمریکا، هالیوود سالها میانِ حماسهسازی و انتقاد در نوسان بود، اما تجربهی ویتنام نقطهی عطفی شد. فیلمِ «اینک آخرالزمان» جنگ را به سفری در تاریکیِ روانِ انسان تبدیل کرد. «جوخه» با نگاهی واقعگرایانه، شکاف اخلاقی میان سربازان را نشان داد. «متولد چهارم ژوئیه» بازگشتِ تلخ یک سرباز معلول را روایت کرد. حتی «نجات سرباز رایان» با وجودِ صحنههای عظیمِ نبرد، بر هراس و بیرحمیِ جنگ تأکید دارد. در دهههای اخیر، «گنجهی درد» دربارهی جنگ عراق، بر اعتیاد روانی به خشونت تمرکز کرد و نشان داد که جنگ چگونه به هویت فردی نفوذ میکند.

نجات سرباز رایان
در ژاپن، پس از هیروشیما و ناگازاکی، سینمای ضد جنگ، معنایی هستیشناختی پیدا کرد. فیلمِ «گورستان کرمهای شبتاب» با روایتِ دو کودک بیپناه، شاید یکی از سوزناکترین آثار تاریخ سینما باشد. «هیروشیما عشق من» به حافظهی جمعی و زخم اتمی پرداخت. کوروساوا در «راپسودی درماه اوت» نشان داد که بمبارانِ هستهای چگونه نسلها را در سکوتی سنگین فرو میبرد.
در چین، «زندگی» ساختهی ژانگ ییمو پیامدهای جنگ داخلی و انقلاب فرهنگی را در یک خانواده را نشان میدهد. فیلمِ «گلهای جنگ» به کشتارِ نانجینگ میپردازد و خشونت ارتش ژاپن را افشا میکند.
در کره جنوبی، «برادرانِ جنگ» داستان دو برادر را در جنگ کره روایت میکند و نشان میدهد که جنگِ داخلی چگونه خون را در برابر خون قرار میدهد.
در آمریکای لاتین، تجربهی دیکتاتوری و سرکوب، باعثِ شکلگیریِ سینمایی شد که مرزِ میان جنگ کلاسیک و خشونت سیاسی را در هم شکست. «داستان رسمی» در آرژانتین به پیامدهای ناپدیدشدنها پرداخت. در شیلی، فیلمهایی دربارهی دوران پینوشه نشان دادند که جنگ میتواند علیه شهروندان خودی نیز رخ دهد. و نقش مداخلات خارجی پرداخت.
در خاورمیانه، فیلمهایی چون «والس با بشیر» به جنگ لبنان و کشتار صبرا و شتیلا پرداختند و حافظهی سرکوبشدهی سربازان را واکاوی کردند. «بهشت اکنون» از منظرِ انسانی به مسئلهی عملیات انتحاری در فلسطین نگاه کرد. «لاکپشتها هم پرواز میکنند» زندگی کودکان کرد در آستانهی حمله به عراق را به تصویر کشید.

باشو، غریبهی کوچک
و اما در ایران، تجربهی جنگ هشتساله با عراق یکی از تعیینکنندهترین رویدادهای معاصر بود. در سالهای نخست، سینمای موسوم به «دفاع مقدس» بر حماسه و ایثار تأکید داشت، اما بهتدریج آثاری پدید آمد که لایههای انسانیتری را واکاوی کردند. «باشو، غریبهی کوچک» از منظرِ کودکی آواره به همزیستیِ فرهنگی پرداخت. «از کرخه تا راین» سرنوشتِ جانبازان شیمیایی را روایت کرد. «آژانس شیشهای» بحران هویتِ رزمندگانِ بازگشته از جبهه را به تصویر کشید. «سفر به چزابه» و «میم مثل مادر» زخمهای ماندگارِ جنگ را نشان دادند. بعدها «دوئل» با روایتی تکنیکیتر، اما همچنان با تأکید بر پیامدهای اخلاقی، به جنگ پرداخت.
در همهی این کشورها، آنچه مشترک است، تلاش برای بازگرداندنِ چهرهی انسانی به دل فاجعه است. سینمای ضد جنگ، خواه در قالب رئالیسمِ خشن مانند «بیا و ببین» باشد، خواه در قالب انیمیشن سوزناک، مثل فیلمِ «گورستان کرمهای شبتاب» یا در روایت شاعرانهی «باشو، غریبهی کوچک»، همواره یادآور این حقیقت است که: «جنگ پیش از آنکه نقشهها را تغییر دهد، زندگیها را نابود میکند. این سینما حافظهی جمعی ما را زنده نگه میدارد تا فراموش نکنیم که پشت هر آمار، انسانی ایستاده است با رویاهای ناتمام…»

