فیلمِ «کافه سلطان» ساختهی مصطفی رزاق کریمی را در ۴۴مین جشنواره فیلم فجر دیدم. مصطفی، کارگردان فیلم را، نزدیک به ۳۰ سال است میشناسم و با او دوستی صمیمانهای دارم. طی این سالهای طولانی کارهای مشترک زیادی با هم داشتهایم. به واسطه این دوستی، در چند ماه گذشته، کم و بیش از دور در جریان ساخت فیلماش بودم. با شناختی که از مصطفی دارم، یقین داشتم با آن که سالهای زیادی از ساخت آخرین فیلم سینماییاش گذشته بود، با این حال، کار قابل قبولی چه از نظر فرم و بیان و چه محتوا ارائه خواهد داد و با همین ذهنیت مثبت با دوستی که او هم اهل سینماست، در موزه سینما به تماشای «کافه سلطان» نشستیم.
فیلم که تمام شد، دوست همراهم خُردههایی به جاهایی از فیلم گرفت که با او خیلی موافق نبودم؛ ولی من از دیدن فیلم کاملاً ذوقزده شده بودم. کافه سلطان فراتر از انتظارم دلنشین بود و هنوز هم بعد از گذشت چند روز، لذت تماشایش همچنان با من است. بدون آن که بخواهم رفیقبازی کرده و برای دوست دیرینهام نوشابه باز کنم، صادقانه عرض میکنم که کافه سلطان، مانند بقیه کارهای سینمایی و مستندِ مصطفی، بیان صریح و روان دارد و بدون کوچکترین لکنت زبان، بیادعا و صمیمانه حرفاش میزند. فیلمی که میشود بارها به تماشایش نشست و از آن لذت برد.
دو روز بعد از دیدن کافه سلطان، در یک گفتگوی تلفنی مصطفی نظرم را درباره فیلم پرسید، گفتم مینویسم و برایت میفرستم، به خاطر قولم مقدمه بالا را نوشتم و بیش از این هم درباره فیلم چیزی نخواهم نوشت، ولی علت ننوشتن را مینویسم که شاید شما هم مثل من لذت ناب تماشای فیلم را تنها در دل خود نگه دارید و با خواندن نقد و نظر دیگران چه درست باشد و چه غلط، آن را مخدوش نکنید.

کافه سلطان
به گمان من، نقد فیلم چه مثبت باشد و چه منفی، چه صادقانه و چه مغرضانه، نه تنها عمل بیهوده بلکه مخرب فیلم است و اولین تاثیرش بر ذهن خواننده، زایل کردن احساس لذت نابی است که بیننده از تماشای فیلم داشته است. عمل نقد بهواقع رمزگشایی از روایت و شیوه بیان فیلم است که منتقد با تماشای یک یا چند باره هر فیلم، بهدقت لحظههای جاری داستان فیلم و شکل و شمایل و شیوه بیان آن را موشکافی کرده و لایههای پنهانِ پشت و روی روایت را آشکار میکند و با این کار، هیچ راز و رمزی باقی نمیگذارد که شما با دیدن فیلم احساسِ لذتِ کشفِ آنها را داشته باشید و در حقیقت شما با چشم و ذهن منتقدی به فیلم نگاه میکنید که پیشتر نقدش را خواندهاید و فیلم دیگر برای شما یک اثر هنری نیست که با چشم دل و احساس درونی به تماشایش نشستهاید، بلکه یک سازه مهندسی است که شما نقشه و اجزا و مصالح تشکیلدهندهی ساختمان و شیوه اجرای آن را بهدقت تماشا میکنید. بهواقع، فیلم در ذهن شما صورت معمای حل شده را پیدا میکند و شما با دیدن هر تصویر یا سکانس، یاد نوشته منتقد میافتید و بر اساس این ضربالمثل قدیمی «معما چو حل شود آسان شود.» فیلم دیگر آن جذابیت اولیه را ندارد و منتقد چیزی برای فهمیدن و یافتن برای شما باقی نمیگذارد. به همین خاطر، من خیلی سال است که نه نقد میخوانم و نه رغبتی به نوشتن نقد (کاری که با آن چندان بیگانه نیستم) دارم.
دو تجربه عینی از خواندن و شنیدن نقد فیلم دارم که برای شما مینویسم. اوایل دهه پنجاه که دانشجوی سینما بودم، بسیار فیلم میدیدم و مطالب زیادی درباره سینما میخواندم. از میان این مطالب چند نقد از دکتر کیومرث وجدانی که آن زمان در نوشتن نقد فیلم بسیار فعال و مورد پسند بسیاری از دانشجویان و علاقمندان به سینمای هنری و از جمله خود من بود، خواندم. آن نقدها درباره چند فیلم آلفرد هیچکاک، کارگردانِ محبوب من بود که در یکی از مجلههای سینمایی آن روزگار چاپ میشد. آن نوشتهها در آن زمان به نظرم خیلی جذاب و روشنگر میآمد و من با علاقه تمام میخواندم. به گمان من، کلاً نوشتههای جناب «کیومرث وجدانی»، فقط نقد فیلم نبودند بلکه مستقل از سینما، یک متن ادبی روان و زیبا بودند که من از خواندنشان بسیار لذت میبردم. از نوشتههای وجدانی میشد فهمید: پشت هر صحنه فیلم معنایی نهفته است، هر رنگی نشاندهنده احساس ویژهای است، هر زاویه دوربین دلالت بر امر خاصی دارد، پسزمینه مکمل موضوع پیشزمینه است، وجود هر شئ روی صحنه معنایی غیر از ظاهر آن دارد و تمام اجزا و اشیای درون تصویر به دقت و حساب شده از طرف کارگردان انتخاب و چیده شده است. هیچ چیز اتفاقی و بدون حساب و کتاب در فیلم وجود ندارد و… از نظر منطقی استدلال نویسنده به نظرم کاملاً درست میآمد و من تردیدی در صحت آنها نداشتم.
اما همین نگاه ظاهراً درست و منطقی کیومرث وجدانی به فیلمها، از آن تاریخ تا به امروز آفت ذهن من شده است؛ و من با دیدن هر فیلمی از هیچکاک که نقدش را قبلاً خوانده باشم، ناخودآگاه و ناخواسته، یاد آن نوشته میافتم و در واقع فیلم را از چشم کیومرث وجدانی میبینم و در دلم با عبارات نهچندان مودبانهای به خاطر آلوده کردن ذهن من به اطلاعاتی زائد، غیر لازم و آزاردهنده و همینطور معناتراشی بیهوده، از او یاد میکنم. مصیبت اینجاست که این متنها را نه میشود فراموش کرد و نه تا به امروز، امکانی برای پاک کردن آنها از ذهن بهوجود آمده است.
آبادانیها
اما، تجربه دوم که بسیار دردناکتر از اولی است، همین یک سال پیش برایم اتفاق افتاد. فیلم «آبادانیها»ی جناب کیانوش عیاری را ندیده بودم؛ وقتی اعلام شد این فیلم پس از گذشت ۳۰ سال از تولید، با حضور کارگردان فیلم در موزه سینما به نمایش درمیآید، با اشتیاق به تماشای «آبادانیها» رفتم. وقتی فیلم به تیتراژِ پایانی رسید، به نظرم آمد این فیلم هم مانند دیگر آثار «کیانوش عیاری»، کاری درخشان و سند به یادماندنی از آن دوران است و میتوان آن را بارها دید و از دیدنش لذت برد. اما، متاسفانه، جلسه گفتگوی بعد از نمایش فیلم با حضور دو برادر که عنوان دکتری داشتند، (نمیدانم دکتر چه بودند.) برای نقد و بررسی فیلم تشکیل شد، تمام اشتیاقم را برای دیدن دوباره فیلم از بین برد. این دو برادرِ دکتر که ظاهراً خود را شیفته و ذوبشده در آثار جناب عیاری میدانستند، در آن یک ساعت جلسه گفتگو، با نگاه ستایشآمیز، چنان بلایی سرِ فیلم آوردند که باید گفت: «مسلمان نشنود کافر نبیند!»
دو برادر به گفتهی خودشان، فیلم آبادانیها را بارها دیده و پلان به پلاناش را از حفظ داشتند و برای هر صحنه از فیلم معنایی تراشیده و برای هر یک از شخصیتهای فیلم، شناسنامهی پر و پیمانی ساخته بودند که ظاهراً درست و دقیق بود و مو لای درزش نمیرفت. در آن لحظات دردناک به خاطر آن که نسبت به جناب عیاری بیاحترامی نکرده باشم، نتوانستم در میان جلسه سالن را ترک کنم و بهناچار تا انتها به فرمایشات جگرخراش دو برادر گوش دادم. به نظرم رسید، این دو دکترِ منتقدِ بزرگوارِ و کاربلد، که انگار جسدِ بیکس و کار، و بینام و نشانی را از کنار پیادهروی خیابان پیدا کرده و به سالن تشریح دانشکده پزشکی آورده و برای آموزش دانشجویان، دارند کالبدشکافی میکنند!
آن دو استاد، آنچنان بیرحمانه فیلم آبادانیها را سلاخی کردند و امعاء و احشای آن را یک به یک بیرون ریختند که در آخر، هیچ عضو که سهل است، هیچ سلولی از جسد فیلم باقی نماند که آن را تکهپاره نکرده و درباره آن توضیح نداده باشند. با پوزش از جناب عیاری، در نهایت چیزی که از جنازه آبادانیها باقی ماند، یک مشت توده سلولی بیشکل و درهم و برهم که فقط میشد داخل کیسه زباله مشکی بریزند و در گوشهای از گورستانِ حافظهها دفن کنند.
شاید با ذکر این دو خاطره تلخ، توانسته باشم دلیل ننوشتن نظرم را درباره فیلم «کافه سلطان»، بهروشنی بیان کرده باشم. با احترام و پوزش از محضرِ جنابان، وجدانی و عیاری که بیاجازه، ذکری نه چندان خوشایند از کار ارزشمند آنها رفت.

