پنجشنبه در کلاسِ داستان، بحثِ گروهی داشتیم که موضوع کتاب بعدیمان چه باشد. هر کدام از بچهها نظری دادند. مُد شده است که تا اتفاقی میافتد شاعران و نویسندگان و هنرمندان تاتر و سینما بلافاصله انگار باید موضعگیری کنند.
در صورتی که غذا باید آرام آرام بپزد. تجربهی تاریخیِ ادبیات مکتبی و مرامی را پشتسر گذاشتهایم. نمونهی تاریخی مشهوری هم داریم: مکتب رئالیسم سوسیالیستی.
در کلاس، داستانی از اشتفان تسوایک به نام “مجموعهی نامرئی” را خواندم و دستهجمعی تحلیل کردیم. داستان در فضای بعد از جنگِ جهانیِ دوم اتفاق میافتد. عتیقهفروشی که قبلا در دوران صلح مغازهی بزرگی داشته، حالا بعد از جنگ به نوعی ورشکسته شده است. حالا دنبال مشتریهای قدیمیاش میگردد که از آنها دو سه تکه عتیقه بخرد و کار و کاسبیاش را رونق دهد. به دفترهای قدیمی سفارشات نگاهی میاندازد.

در طول بررسیِ فهرست، چشمش به نامِ یکی از قدیمیترین مشتریانش میخورد و متوجه میشود این مشتری وفادار که از پدربزرگ و پدرش خرید کرده، در طول این سی و هفت سال کارِ او در مغازه، هرگز به آنجا نیامده است. نامهها و سفارشات این مشتری را میخواند و درمییابد که او صاحب گنجی، با ارزشی باورنکردنی است. به خانهی پیرمرد میرود و با شخصی روبهرو میشود که هم مطابق و هم مخالف انتظارش است. همانگونه که فکر میکرد پیرمردی سرحال، که نظامیگونه، راستِ ایستاده را میبیند. اما خلاف انتظارش، پیرمرد نابیناست. به پیرمرد میگوید که آمده تا او را، که یکی از بزرگترین مجموعهداران آلمان است، ملاقات کند. پیرمرد، که کهنه سربازِ جنگ است، از دیدنِ فردی اهلِ فن، بسیار خوشحال است و برای نشاندادنِ مجموعهاش به او بیتاب است. اما در همان لحظه همسرِ پیرمرد از عتیقهفروش میخواهد تا بعد از خوردن ناهار، به آنجا بیاید. پیرزن با حالتی ملتمسانه دستانش را به هوا میبرد و سرش را به حالت نفی تکان میدهد تا عتیقهفروش از دیدن مجموعه امتناع کند. عتیقهفروش آنجا را ترک میکند و بعد از صرف ناهار، دخترِ پیرمرد را ملاقات میکند.
دختر رازی را با او در میان میگذارد:
تمام آثار این مجموعه در طول سالهای جنگ و بعد از آن و تورم نکبتبار آلمان به دور از چشم پیرمرد فروخته شده بودند تا خانواده بتوانند شکم خود را سیر کنند. و پس از فروش هر اثر، مقوایی بیارزش بهجای آن در پوشهها گذاشتهاند. پیرمرد هر روز سه ساعت مجموعهی خودش را ورق میزند، غافل از اینکه به جای آثار رامبراند و سایر هنرمندانِ بزرگ، تعدادی کاغذ بیارزش را دارد ورق میزند. همسرِ پیرمرد، دخترش و عتیقهفروش هر سه مجبورند تا در فریبی نیکخواهانه مشارکت کنند. بعد از ناهار، مرد برلینی به خانهی پیرمرد میرود و به ناچار از دیدن مقواهای بیارزش، لب به تحسین میگشاید. پیرمرد نابینا بیخبر از اینکه کلکسیونی در کار نیست بسیار خوشحال است که مردی اهل فن از برلین برای دیدن مجموعهاش به خانهی شان آمده است.
پیرمرد دلش خوش است که بعد از مرگ، خانوادهاش میتوانند با فروختن مجموعهی نفیساش، ثروتمندترین خانوادهی شهر و شاید کشور بشوند.
اشتفان تسوایک که اصالتا اتریشی بوده است بعد از تسلط فاشیسم و جنگ، مهاجرت میکند. در آخرِ عمرش به برزیل میرود و در سال ۱۹۴۲ به اتفاق همسرش خودکشی میکنند. حالا به پیرمرد نابینای داستان تسوایک فکر میکنم. در انتهای داستان وقتی مرد برلینی از خانهی پیرمرد خارج میشود، کهنهسرباز جنگ، سرش را از پنجره بیرون آورده و دستمالی را تکان میدهد و میگوید خوشحال است. خوشحال است و خوشحال است که بزرگترین کلکسیون قدیمی آلمان را دارد و لابد بعد از مرگش، خانوادهاش سربلند زندگی میکنند. چه خوشحالی دردناکی! چه عبث! و چه بیهوده دستمالش را تکان میدهد! و ایضا ما همگی گاه چه بیهوده دستمالهای خود را به باد میسپاریم.

بله میشود از جنگ هم نوشت. میشود دربارهی جنگ فیلم ساخت، به شرطی که انسانی ببینیم. نه اینکه بشویم سخنگوی دیگران، که در وهلهی اول هر کسی باید سخنگوی خودش باشد. هنرمند، طوطی نیست. قبل از نوشتن دربارهی آشویتس، آشویتسِ فردیِ خودمان را نشان بدهیم. فهرست شیندلرِ اسپیلبرگ یک نمونهی موفق در سینماست. سالها پیش در جایی خوانده بودم که محمود دولتآبادی گفته بود دلم میخواهد شاهکارم دربارهی جنگ ایران و عراق باشد. به شرط اینکه زمان بگذرد تا ابعاد این تابلوی بزرگ روشن شود.
برای نزدیک شدن، ابتدا باید دور شد.

