Skip to main content

در تاریخچه‌ی جشنواره‌ی کن ثبت شده است که تماشاگران در شبی از شب‌های ماه می سال ۱۹۶۰، فیلم «ماجرا» ساخته‌ی میکل‌آنجلو آنتونیونی را هو کرده‌اند. فیلمی که روایتِ نامتعارف و جلوه‌های بصریِ مسخ‌کننده‌اش در همان شب‌ها دل از ژرژ سیمنون، گریگوری کوزینتسف، هنری میلر و سایر اعضای ژوری کن ربود و جایزه‌ی ویژه‌ی هیات داوران را مال خود کرد. آن های و هوی مخاطبِ ناآشنا با این مدل سینما در دالان‌های تاریخ گم شد ولی نوری که آنتونیونی از کنج‌ آن سالن تاریک تاباند، نسل‌هایی از فیلمسازان و فیلمبازان را عاشق و مفتون خود کرد.

چند سال قبل از اکران «ماجرا»، بونوئل در یک مصاحبه یا شاید سخنرانی در ستایش از رمز و راز، سخن گفت و ابراز کرد که راز، رکن اساسیِ تمام آثار هنری است ولی کارگردان‌ها می‌کوشند تا هرگونه تشویشی را از آثارشان حذف کنند انگار که فیلم‌هایشان ادامه‌ی زندگی عادیِ مردم است. آنتونیونی با «ماجرا» رمز و رازِ تنهایی انسان معاصر را پیش چشم تماشاگران گذاشت و تشویش را بر قلب آنان چیره کرد.

فیلم، ماجرای سفر دسته‌جمعیِ چند نفر به جزیره‌ای در جنوب ایتالیاست. آنا با بازی لئا ماساری و نامزدش ساندرو با بازی گابریله فرزتی زوجی هستند که شخصیت‌‌های اصلی فیلم معرفی می‌شوند. ولی پس از حدود نیم‌ساعت که از فیلم می‌گذرد؛ آنا غیبش می‌زند و کلودیا، رفیق صمیمی آنا، با بازی مسحور کننده‌ی «مونیکا ویتی» از لانگ‌شات و گوشه‌های کادر خارج می‌شود و در کنار ساندرو تبدیل به آدم‌های اصلی فیلم می‌شوند.

دنیای پس از فقدان، دنیایی جدید است. انگار لحظه‌ی شروع عالم است. بنظرم بازگشت به ۱۹۶۰ کافی نیست. به سیزده میلیارد سال قبل و لحظه‌ی پیدایش هستی و شروع بیگ‌بنگ برگردیم. این انرژی بیگ‌بنگ هستی‌ساز، باید مقادیر یکسانی از ماده و ضد آن یعنی پادماده را پدید آورده باشد. پادماده جرمی برابر با ذره متناظر خود ولی بار الکتریکی متفاوت دارد. مطابق قوانین فیزیک؛ وقتی یک ذره از ماده به همتای پادماده‌اش برخورد می‌کند هر دو نابود و فقط مقداری انرژی به صورت نور ساطع می‌شود. اما ما و جهان‌ مادی‌مان که وجود داریم. از فرضیه‌ی عدم توازن و تقارن میان ماده و ضدش که بگذریم، یک فرضیه دیگری مطرح است که می‌گوید باید یک تفاوت ذاتی بین ماده و پادماده وجود داشته باشد. یعنی در نتیجه‌ی نابودی ماده و پادماده، مازادی برجای می‌ماند که همان جهان مادی ما هست.

«ماجرا» روایت برخوردِ فقدان و حضور، و نابودی آنهاست. آن مازادی که باقی‌ می‌ماند ارتباطی پر رمز و راز میان کسانی‌ست که گمگشته‌ای مشترک دارند؛ ولی از دل این روزنه‌ی باریکی که پس از گم شدن آنا ایجاد شده است به سوی هم جذب می‌شوند. عشق میان‌شان خاصیت مویینگی دارد. در دنیای هیدرولیک، توانایی یک مایع برای حرکت در یک فضای بسیار باریک در خلاف جهت نیروی گرانش را مویینگی(یا خاصیتِ کششِ مویرگی) نام گذاشته‌اند.

در «ماجرا»ی آنتونیونی نیز عشق با خاصیتی شکل‌پذیر و سیال از مجرایی کوچک و خلاف گرانشی که انسان را به قعر تنهایی باید بکشاند بر بلندای قله‌ی عشق می‌نشاند. هرچند عمر این عشق بیش از شب و روز و بسیار کوتاه است. در آن شب بهاریِ ماهِ می، تماشاگران در پیِ یک پایانِ احتمالا تلخ بودند و از کارگردان طلبِ حداقل یک جسد می‌کردند. ولی کارگردان در لانگ‌شات‌ها و کلوزآپ‌هایش بذر تلخیِ بی‌پایانی را کاشته بود که تحمل تشویشِ آن از حوصلهٔ مخاطبِ آن زمان و احتمالا بسیاری از مخاطبین این دوران خارج بود و همچنان هست.