تماشای چندبارهی ارزش عاطفی Sentimental Value برای من تجربهای خطی و تکراری نیست. هر بار که فیلم را میبینم(چهارمین بار)احساس میکنم وارد لایهای تازه از جهان آن شدهام؛ انگار فیلم با هر دیدن، بخشی پنهانتر از وجودش را آشکار میکند و مرا وادار میسازد که بازگردم، دوباره تماشا کنم و دوباره بنویسم. آنچه اینبار بیش از همیشه مرا درگیر میکند، بازیهاییست که بر چهره و خطوط ظریف صورت بنا شدهاند؛ بازیهایی که در دستان کارگردان به موتیفی تکرارشونده تبدیل میشوند، موتیفی از جنس سایه و نور، مکث و لرزش، نگاه و نیمرخ.
نورا، یا همان رناتای دوستداشتنی، از همان لحظهای که صدایی بم و پرطنین از دورن دالان چدنی را میشنود، قابل کشف است؛ چهرهاش لحظهای میلرزد، انگار چیزی درونش فشرده میشود. همین توقف کوتاه، همین لغزش کوچک در کنارهٔ چشم، یک جهان معناست.
کمی جلوتر دخترکی را در قطار میبینیم، یکی از شاهکارهای فیلم. صورت او بدون حتی یک کلمه، عمق اضطراب، ترس، خشم، پشیمانی و اشک فروخورده را در یک لانگتیک نفسگیر حمل میکند. در آن پلان، با دستهایی که به شیشهی پنجره قطار چسبیدهاند، چیزی از جنس پرسونای سینمای برگمان زنده میشود؛ چهرهای که بهجای پنهانکردن، زخمش را بیواسطه پیش چشم ما میگذارد.
و دوباره نورا، اینبار «بازی در بازی».
رناتا در صحنهی تمرین تئاتر، جایی که در بسته میشود و تنها صورت او روشن میماند، لحظهای از جنس بازی در بازی را نمایش میدهد؛ گویی چهرهاش چندلایه میشود: از نقش به بازی، از بازی به درون، و سپس به چیزی بسیار صادقتر. این همان لحظهای است که میفهمیم فیلم تنها دربارهی داستان نیست؛ دربارهی ماهیت خودِ بازیگری است، لحظهای که چهره تبدیل به سطرهای نانوشتهی فیلمنامه میشود. این موتیف در خودِ نمایشنامه نیز تکرار میشود؛ جایی که مرز بین سناریوی فیلم و تئاتر از بین میرود.
گوستاو، که هم پدر است و هم کارگردان، تلاشی آگاهانه برای کمتر حرفزدن دارد. او را بارها فقط با نگاهش میبینیم، میخوانیم و میشنویم. نگاههایی که به تنهایی برابر با چند صفحه دیالوگاند. در کنار موتیف نور، این نگاهها تبدیل به یکی از زبانهای اصلی فیلم میشوند؛ زبانی که با سکوت روایت میکند، نه با خلأ. و اشکهای هنرپیشهی آمریکایی فیلم نیز که همزمان با بارانی غیرمنتظره پشت پنجره جاری میشود، همزمانیایست که نه تصادفی است و نه صرفاً احساسی. این تطابق، حاصل ذهن کارگردانی است که دقیقاً میداند نور چگونه باید بر چهره بیفتد تا از سطح عبور کند و وارد تاریکترین لایههای شخصیت شود.

اینها فقط اجراهای بازیگران نبود؛ فقط نورپردازی، دوربین یا موسیقی نبود. همهی اینها نتیجهی کار کارگردانی است که سایه را همچون مادهی اولیه، و نور را چون ابزاری دقیق برای طراحی فضا به کار گرفته است. معماری و لوکیشن فیلم را میگذارم برای بار بعد، بهانهای برای دوباره دیدن و دوباره نوشتن از فیلم.
عجیب است که چنین اثری در رقابتهای جوایز تنها «در کنار» دیگران قرار میگیرد. از میان تمام فیلمهای سال ۲۰۲۵ که تا امروز در سه جشنواره دیدهام، با فاصلهی بسیار، این فیلم برای من پنجستارهی مطلق است.
یواخیم تریه بیتردید یک نابغه است؛ نابغهای در هدایت بازیگران، در فهم چهره بهعنوان منبع روایی، و در ساختن جهانهایی که تنها با یک لرزش ابرو میتوان واردشان شد. تماشای این فیلم برای من هر بار مثل باز کردن دری تازه است. و اکنون، در آستانهی بار پنجم دیدن آن، میدانم هنوز چیزی در آن هست که ندیدهام.
منتظر فیلم بعدی او هستم و راستش را بخواهید، روزشماری می کنم .

