سرگیجه
دکتر ها میگویند که علت سرگیجه من ، اختلال در گوش میانیست، ولی من خودم خوب میدانم که مقصر هیچکاک است و پرویز دوایی و مجله سپید و سیاه و شانههای زیبای کیم نواک. این ها باعث شدهاند که دویست و شصت و پنج بار سرگیجه را ببینم، هیچکاک با جادوی تصویرش، پرویز دوایی با آن مجموعه یادداشتهای سحر آمیز و عاشقانهاش در مورد این فیلم و مجله سپید و سیاه که همهی عالم از آخر می خوانندش، که پرویز دوایی ختم کلام آن هفته نامه بود و کیم نواک که شانههایش نشانههایی از سعادتی بهشتی بودند. پریشان و افسرده در بخش اورژانس بیمارستان به سالهای سرگیجهایم فکر میکنم

پرویز دوایی
اولین بار که سرگیجه را پنج بار از سانس صبح تا آخرین نمایش شب دیدم و سرگشته و مبهوت تا صبح در خیابان ها گشتم تا پنج بار دیگر ببینمش….درست مثل اسکاتی که عالم را بدنبال مادلن می گشت، در بین دخترهای مدرسه سر راهم ، در جستجوی مادلن خودم بودم. من خودم هیچ شباهتی به جیمز استوارت نداشتم، اما به دنبال کیم نواکی بودم، یا حداقل به امید یافتن شانه های وسوسه انگیز کیم نواکی. ..
نسخه ای از مجله سپید و سیاه را همیشه در جیب داشتم و همهی جملههای پرویز دوایی در مورد سرگیجه را حفظ کرده بودم و گاهی پیاده که میرفتم با خودم تکرارشان میکردم، بخصوص وقتی به زیارت پوستر سرگیجه میرفتم. آن سال بیشتر جلسه های امتحان نهایی را در سالن سینما گذراندم و و از پنج درس تجدید شدم. بیاعتنا به آینده حرکات مدور دوربین هیچکاک که از نگاه اسکاتی سر به دنبال مادلین داشت را بخواب میدیدم. خوابهای رنگیای که رنگ مسلط شان همیشه سبز بود به رنگ آن پیراهن مخمل مادلین که نخستین بار با آن ظاهر میشد.

سعی میکردم که سرگیجه داشته باشم و از بلندی بترسم. از نردبان بالا میرفتم و سعی میکردم عین اسکاتی حالم بد بشود . میخواستم با چشمانم مثل دوربین هیچکاک به عمق حیاط خانه سقوط کنم، جایی که مادرم نگران ایستاده بود و پدرم عصبانی برایم لنگه کفششاش را پرت میکرد و داد میزد که پسر آن بالا چه میکنی! خبر نداشت که اسکاتی به جلد من رفته، نمیدانست که چه لذتی است در سرگیجه داشتن است و مثل اسکاتی از روی چهارپایه در بغل منشی عینکی ات سقوط کردن. از خودم بدم میامد که هر چه دور خودم میچرخیدم سرگیجه نمی گرفتم و هر چه بخودم تلقین میکردم باز از بلندی نمیترسیدم.
از خیابان ده متری گرگان، محله ما، تا دربند راه درازی بود ،اما فقط خیابانهای از تجریش به دربند بود که مثل خیابانهای سن فرانسیسکو سربالایی و سرپایینی داشت، همان خیابانهای سرگیجه. سه ماه تابستان را در این خیابانها به بهانه درس خواندن برای تجدیدیهایم سرگردان بودم. هر روز وقت غروب به گورستان ظهیرالدوله میرفتم که دنیایش خیلی شبیه دنیای سرگیجه بود، سبز وهمآلود ،در مه همیشگی غروبهایش. اگر فروغ آنجا بود حتما بدیدارش میرفتم، اما او ده سال بعد به ظهیرالدوله میامد و من به یاد گور مادر بزرگ مادلن که در تن زیبای او حلول کرده بود ، بر سر مزار قمر الملوک وزیری میرفتم، زنی جادویی و پر راز و رمز که بیشک اسکاتی عاشقش میشد.من همیشه قمر را در پیراهن بلندی از مخمل سبز میدیدم.
حالا هیچکاک سالهاست که مرده، دوایی آن سوی دنیا در جوار کافکا در پراگ زندگی میکند و سپید و سیاه دیگر در نمیاید و کیم نواک و شانه هایش نود ساله اند و من در این سوی روزگار هشتاد سال منتظر ماندم تا به آرزویم رسیدم و بالاخره سرگیجه گرفتم.
دو هفته پس از تماشای دویست و شصت و پنجمین بار سرگیجه، برای اولینبار دیدم سرم گیج میرود و تعادلم را از دست میدهم و به زمین می خورم و از بلندی وحشت دارم، دختر کوچکم مرا به سرعت به اورژانس بیمارستان شهرمان رساند و در طول راه از اینکه من بلند قهقهه میزدم ترسیده بود و فکر میکرد دیوانه شده ام. در سالن انتظار اورژانس شادمانه تلو تلو میخوردم و اوج خوشحالیام آن زمانی بود که دکتر در تشخیصش گفت “vertigo “سرگیجه است و نوع شدیدش! صورت دکترم را بوسیدم و میخواستم به پراگ زنگ بزنم و به دوایی از سرگیجهام بگویم که نیمه شب پراگ بود و نامناسب. با همان حال خودم را به کنار اقیانوس رساندم، جایی که خاکستر هیچکاک را بر روی آبهایش پراکنده بودند تا به او بگویم به سرگیجگان پیوستهام و به خانه که رسیدم برای دویست و شصت و ششمین بار به تماشای سرگیجه نشستم!
کابوی نیمه شب

کریم کنترل، در زادگاهش ملایر، برای چلوکبابی حاج احمد ملایری کار میکرد، کباب کوبیده بسیخ میکشید، پای منقل میایستاد و زمین را جارو میکرد و میشست و غذا به خانههای مردم تحویل میداد تا یکشب در سینما زاگرس «کابوی نیمه شب» را دید و تصمیم گرفت به فلوریدا برود، اما به تهران آمد. خودش میگفت به دو دلیل مجبور شده به پایتخت بیاید، یکی اینکه ملایر فرودگاه ندارد و دوم اینکه پول خرید بلیط فلوریدا را هم نداشته.
کریم مخلوطی بود از دو شخصیت اصلی کابوی نیمه شب «جو باک» (جون وایت) و «ریکوراتزو» (داستین هافمن)، سعی میکرد مثل جون وایت قدش بلند باشد و میگفت موهایش از اول بور بوده و این در عکس های قدیمیش موهایش را سیاه رنگ میکرده و چون یک پایش از آن یکی کوتاهتر بود مثل داستین هافمن میلنگید. در ضمن چون در کابوی نیمه شب این داستین هافمن بود که همیشه سر جون وایت کلاه میگذاشت، کریم که در یک آن هر دو این ها بود، خودش سر خودش کلاه میگذاشت و خودش را به دردسر میانداخت.
کریم در تهران کنترلچی سینما رویال شده بود و برای همین کریم کنترل صدایش میزدند. کریم چشمهایش در تاریکی سالن خوب میدید و بدون چراغ قوه تماشاچیان را سرجایشان مینشاند و در ازای انعامی در گوش آن هایی که دیر میرسیدند خلاصه ای از آنچه گذشته بود را در گوششان میگفت. کریم برای خودشیرینی پیش مدیراسینما رویال هر وقت بیکار میشد به انطرف خیابان و دم سینمای تاج میرفت و با صدای بلند برای تماشاچیان در صف خرید بلیط آخر فیلمی را که سینما تاج نشان میداد را تعریف میکرد، مثلا میگفت قاتله خود دخترس! همین هم باعث شد تا سینمای تاج کریم را با حقوق بیشتر بکار گرفت و حالا هدف حملات او تماشاچی های نگون بخت سینما رویال بودند.
کریم بین تاج و رویال چند باری دست بدست شده به پس اندازش برای خرید بلیط فلوریدا افزود تا مدیران دو سینما در جلسه ای مشترک اورا برای همیشه اخراج کردند و داستین هافمن وجود کریم کنترل کار دست جون وایتش داد.

حالا کریم که سعی کرده بود مثل جون وایت کابوی نیمه شب لباس بپوشد، شلوار جین وپیراهن چهارخانه قرمز و سفیدی را از جلوی پارک شهر، جایی که لباس مردگان را عرضه میکردند خریده بود بتن میکرد و کلاه قیصزی ای روی موهای بشدت روغن زده اش میگذاشت و در خیابان پهلوی جلوی چاتانوگا و سورنتو لنگ لنگان رژه میرفت تا شاید زن جا افتادهی ثروتمندی را با جذابیت کابوی گونه اش از راه بدر ببرد. اما آن که به کمک اش آمد ، بیوه ثروتمندی نبود، توجه سگ کوچولوی نر پشمالویی بود از نژاد فلافی به اسم «باک»، که در تاریکی آخر شب و از بغل صاحبش پس از خروج از چاتانوگا در جوی آب خیابان افتاده بود و کریم کنترل از با بکارگیری دیدش در تاریکی او را نجات داده بود و به آغوش خانمی خیلی جا افتاده در پالتو پوست که باک به جانش بسته بود برگردانده بود. خانم مربوطه کریم را بعنوان بادی گارد باک به استخدام در آورد و دیگر خبری از کریم نشنیدم.
یک ماه پیش بود که بطور کاملا اتفاقی در یک روزنامه محلی میامی فلوریدا آگهی ترحیم مردی را دیدم که عکساش شباهت غریبی به کریم کنترل داشت، کریمی که پیر شده بود، ولی هنوز همان لباس های خریده شده از پشت پارک شهر را بتن داشت و کلاه قیصری را بر سر.
نوشته بودند نجات دهنده سگهای گم شده، مردی که زندگیش را از راه نجات سگهای در خطر میگذارند در گذشت…اما مطمئنم آن کریمی که من میشناختم خودش سگ ها را غیب میکرده و بعد نجاتشان میداده ….اما مهم این بود که کریم کنترل خودش را به فلوریدا رسانده بود

