Skip to main content

فیلم لحظهٔ گریزناپذیر Force Majeure ساخته‌ی روبن اوسلند Ruben Östlund درباره‌ی خانواده‌ای است که تعطیلات خود را با اسکی در آلپ می‌گذرانند؛ در فضایی آرام، منظم و کاملاً متمدنانه. همه‌چیز خوب و درست به نظر می‌رسد تا لحظه‌ای که ناگهان   بهمنِی ظاهراً بدست انسانی هدایت شده به سمت رستوران به حرکت درمی‌آید و پدر خانواده، توماس، در یک واکنش غریزی، همسر و فرزندانش را رها می‌کند و می‌گریزد. این لحظه، اساس و بنیاد فیلم لحظهٔ گریزناپذیر است.

مسئله‌ی فیلم سقوط بهمن نیست، بلکه واکنش انسان در برابر خطر است. توماس نه شرور است و نه قهرمان؛ فقط انسانی است که غریزه‌اش بر اخلاق و نقش اجتماعی‌اش غلبه می‌کند. همین غریزی بودنِ بیش از حد، او را در چشم خانواده و تماشاگر بخشش ناپذیر می‌کند. فیلم دقیقاً همین‌جا سؤال اصلی‌اش را مطرح می‌کند: اگر پدر در لحظه‌ی خطر خانواده‌اش را رها کند، آیا هنوز ارزش مقام پدری را دارد؟

پس از آین اتفاق بحران واقعی فیلم آغاز می‌شود. نه به خاطر فرار توماس در لحطه احساس خطر، بلکه به خاطر انکار اوست. همسرش، ابا، اصرار دارد آنچه اتفاق افتاده بین‌شان مطرح شده و در باره آن با هم حرف بزنند. ابا بدنبال انتقام گرفتن از همسرش نیست؛ بدنبال زسیدن به حقیقت است. اصراردر اینمورد تبدیل به نوعی مبارزه‌ظلبی می‌شود مبارزه‌ای برای رسیدن به واقعیت در برابر دروغی که قرار است خانواده را سرپا نگه دارد.

فیلم با طنزی سرد و بی‌رحمانه جلو می‌رود. قاب‌های ثابت، لانگ‌شات‌ها و کوچک‌بودن آدم‌ها در دل طبیعت عظیم، مدام یادآوری می‌کنند که تمدن انسانی چقدر شکننده است. بکارگیری موسیقی کلاسیک، به‌جای ایجاد شکوهی در بیان فیلم، بیشتر طعنه‌آمیز عمل می‌کند؛ گویی تمدن دارد خود را تحسین می‌کند، در حالی که دارد از درون فرو می‌پاشد.

در لحظهٔ گریزناپذیر، طبیعت نه دشمن است و نه قهرمان. بهمن فقط یک نیروی بی‌طرف است؛ نیرویی خارج از کنترل انسان که ماسک‌ها را کنار می‌زند و حقیقت را عریان می‌کند. پایان فیلم هم پاسخی قطعی به تماشاگر نمی‌دهد. مشخص نیست توماس واقعاً تغییر کرده یا فقط نقش پدر مسئول را بهتر از قبل بازی می‌کند. فیلم قضاوت نمی‌کند؛ فقط موقعیتی می‌سازد که ما را وادار به قضاوت درباره‌ی خودمان بکند.