Skip to main content

می‌گویندمحدودیت‌ها، گاهی موقعیت‌هایی کمدی هم خلق می‌کنند مثلِ ممنوعیت‌های استفاده از کاست‌ها و مواد نمایشی، در دههُ شصت؛ تراژدی‌هایی که بعدها به کمدی بدل شدند و دستمایهٔ بخشی از فیلم‌های تاریخ معاصرِ ایران شدند. مثلا در نظر بگیرید در دوره‌ای، حملِ کاستِ ویدیو مثلِ موادِ مخدر در لیست کالاهای ممنوعه و پرخطر قرار داشت!

در فیلم جذابی مثل «نهنگ عنبر» ساختهٔ سامانِ مقدم، این مضمون دستمایهٔ فیلمی خنده دار شده و یادآورِ خاطراتِ کسانی است که در آن دوره، جا‌به‌جایی کاست بتاماکس و دیدنِ فیلم در خانه‌های‌شان با دلشوره و ترس همراه بود. خندیدن در مدرسه و محیط کار هم با برچسبِ ولنگاری و لاقیدی، در سینه خفه می‌شد. با گذشتِ زمان، این شرایط تغییر کرد و انواع کمدی‌های لوس و مبتذل و گاهی بامزه، پردهٔ سینماها را تسخیر کرد. حالا فضای فیلم‌ها و تاترها چنان تغییر کرده بود که حسرت‌ دیدنِ یک فیلمِ کمدیِ خوش ساخت، به دلِ تماشاگران ماند بطوری که سالن‌های سینماها هم دل‌شان برای قهقهه‌های از ته دل و ریسه رفتن‌های تماشاگران تنگ شده است.‌

طی چند سال اخیر، نمایشِ فیلم‌های کمدی، بخشی از تفریح جامعه شده؛ اما با تولیدِ کمدی‌های بی‌محتوی، این دلخوشی هم از تماشاگران دریغ شده است. شاید برخی بگویند، همین حالا که چپ و راست فیلم‌های کمدی، یکه‌تازِ میدان هستند و سالن‌های سینماها را قبضه کرده اند؛ مشکل کجاست؟ درد آنجاست که کمدی‌های آن چند دهه‌ گذشته کجا و حالا کجا؟ کمدی‌های اخیر از چند عنصرِ تکراری تشکیل شده، اما از عمق و محتوا خالی شده است. مثلا آهنگ‌های قدیمی، همان ترانه‌هایی که زمانی ممنوع بود، حالا شده عنصری برای کشاندنِ مخاطب به سینما، قرار گرفتن شخصیت‌های مذهبی روبروی شخصیت‌های سرخوشی که اهل رقص و آواز هستند، و جدال بین این دو، در برخی فیلم‌های گذشته، طراوت و تازگی داشت و حاوی محتوا و پیامی در نقد رفتارهای جامعه بود تا در قالبِ طنز، مردم را با هم آشتی دهد و آن‌ها را به رفتارهای فرهنگی تشویق کند اما حالا فقط سرشار از لودگی، شوخی‌های پائین تنه‌ای و تکرارِ تکرار شده است.

لیستِ کمدی‌های ماندگارِ سینمای ایران کم نیست. از «اجاره نشین‌ها» ساختهٔ زنده‌یاد داریوش مهرجویی در دههُ شصت، گرفته تا «آدم برفی» ساختهٔ داوود میرباقری، که اتفاق تازه‌ای در دههُ هفتاد بود. فیلم، نگاهی انتقادی به جامعه داشت و از دردِ مهاجرت می‌گفت. «لیلی با من است» ساخته کمال تبریزی در اوایل دههُ هفتاد، «مرد عوضی» ساختهٔ محمد رضا هنرمند، یا «کلاه قرمزی و پسرخاله»، ساختهٔ ایرج طهماسب، مخاطب را در صف‌های طولانی، به سینماهای نمایش دهنده می‌کشاند و می‌خنداند.

دههُ هشتاد، اوجِ درخشش آثار کمدی ایران بود. از «مارمولک» کمال تبریزی گرفته که هنوز هم حرفِ تازه‌ای برای گفتن دارد و مخاطب را می‌خنداند تا «مکس» سامان مقدم، با نگاه انتقادی به فرار مغزها، و جدال میان اصولگراها و اصلاح‌طلب‌ها. «صورتی » ساختهٔ فریدون جیرانی، از دردِ فرزندان در میانهٔ تنش‌های پدر و مادر می‌گفت. «آتش بس» تهمینهٔ میلانی هم در زمان خودش، اتفاقِ تازه‌ای بود و اصطلاح کودک درون را بین مردم جا انداخت. «اخراجی‌ها»ی ده‌نمکی، با دیدِ تازه‌ای به جنگ، یک کمدی تراژی از شرایط جوانانی بود که برای دفاع از وطن رفتند اما برنگشتند. «دایره زنگی» ساختهٔ پریسا بخت‌آور، شاهکاری از شرایطِ اجتماعیِ ما بود که هنوز هم تازگی دارد.

این مسیر ادامه داشت تا «سن پطرزبورگ» بهروز افخمی در اواخر دهه هشتاد آمد، فیلمِ نو و شیرینی که می‌شد آن را چندین‌بار دید و از خلقِ لحظه‌های شیرین آن لذت برد. و سپس، نوبت به «ورود آقایان ممنوع» ساختهٔ رامبد جوان رسید، فیلمی که در اواخرِ دههٔ هشتاد و آغاز دهه نود، از خوش ساخت‌ترین کمدی‌های چند سالهْ اخیر بود و نگاهی انتقادی به جنسیت‌زدگی و شوخی با این مضمون در فضاهای آموزشی در آموزشگاه‌های دخترانه داشت.

دههُ نود، جامعه آرام آرام رفت سمت و سوی خشم و خستگی‌ها، اما هنوز بودند آثاری که می‌شد قهقهه‌های تماشاگران را در سالن‌های تاریک سینماها شنید. بعد نوبت به فیلم جنجالیِ «گشت ارشاد» ساختهٔ سعید سهیلی رسید که از دردی می‌گفت که بعدها باز هم با صدای بلندتر تکرار شد؛ دغدغهُ پوشش و آرزوی داشتنِ روزگارِ جوانی بدون ترس از عناصر خودسر. «نهنگ عنبر» سامان مقدم ایده‌ای تازه از دردِ مهاجرت و کلنجارهای جامعه مقابل هم را بیان می‌کرد. «ضد گلوله» ساختهٔ مصطفی کیایی، به لحاظ ساختار و شیرینی، شباهت زیادی به «لیلی با من است» ساختهٔ کمال تبریزی داشت و یک کمدی‌تراژدیِ شسته رفته بود که موقعیت‌ها و دردِ روزگار جنگ را با نگاه طنازانه، به تصویر کشیده بود. «اکسیدان» ساختهٔ حامد محمدی از دردِ مهاجرت می‌گفت و بشکلی هنرمندانه، کمدی موقعیت را برای یک زندگی بهتر به تصویر کشیده بود. «آینه بغل» منوچهر هادی، دید تازه‌ای نداشت و از دردِ اختلاف طبقاتی به زبان ساده می‌گفت اما توانست تاحدی لبخندی به تماشاگرش هدیه کند. «من دیه گو مارادونا هستم» ساختهٔ بهرام توکلی زبانی گزنده از جامعه‌ای پریشان داشت و دست روی فقرِ جامعه گذاشت و با تمام این دردها، توانست مخاطب را بخنداند. «بارکد» مصطفی کیایی، دست روی اختلاس‌گرانِ جامعه گذاشت و این نگاه طنازانه در زمان نمایش، غوغایی بپا کرد.
«تگزاس»، «کاتیوشا»، «هزارپا»، «خوب، بد، جلف» و «دینامیت» از دیگر آثار کمدی دهه نود هستند که توانستند، دلِ مردم را شاد کنند.

لیلی با من است

اما با به پایان رسیدنِ دههُ نود و تلخ‌تر شدن کامِ جامعه، نوبت به کمدی‌‌های مشابهِ فیلم‌فارسی و تکرارِ عناصرِ «نهنگ عنبر» رسید و چه هزینه‌ها برای آثاری که حتی توانِ سرگرمی نداشتند، هدر رفت. حالا این حسرت در دل‌مان مانده که کاش دوباره از ته دل، کنار هم و در سالن‌های سینما بخندیم، چه با محتوا و چه صرفا برای خندیدن و از دیدنِ فیلمی کمدی، شکنجه نشدن.