در باغِ باصفای لالهزار، در دورانِ قاجار توسط علیاصغرخان امینالسلطان معروف به اتابک اعظم (صدر اعظم سه پادشاه قاجار) خانهای ساخته شد که ناصرالدین شاه به آن در فصلِ گُلِ زعفران هم نزول اجلال کرده است. چرخش وقایع روزگار به سمتی رفت تا این باغ منزلِ مشهور و مصفا، که بعدها حاج رحیم اتحادیه خرید، لوکیشن شاهکارِ ناصر تقوایی شود. سریال، با عبارتی لطیف و دلنشین گره می خورد: «من یک روز گرم تابستان، دقیقا یک سیزده مرداد، حدود ساعت سه و ربع کم بعداز ظهر عاشق شدم. من که پسر آقا جان بودم، عاشق لیلی دختر دایی جان ناپلئون شدم. عینا مثل اینکه پسر چرچیل عاشق دختر هیتلر بشه…».

سعید «لیلی و مجنون» میخواند. لیلی از قاب پنجره سرک میکشد و ناگهان غیب میشود. سعید سراسیمه صدا میزند: «لیلی! لیلی!» انگار که مجنونِ بینوایِ قصه نظامی باشد و دخترک، لیلیِ بینشانِ عاشقیِ سعید در یک روز گرم تابستان، سنگبنای خاطرات چندین نسل از این کتاب و سریال شد. سریالی با شخصیتها و تکیه کلامهایی همچون «والا دروغ چرا؟ تا قبر آآآآ یِ مشقاسم»، «سلامت باشیدِ دکتر ناصرالحکما» و «مومنت مومنت اسدالله میرزا»، نقشهایی به غایت شیرین و دلچسب از روایتِ ایرج پزشکزاد تا ساختِ ناصرتقوایی، در خاطرهٔ جمعیِ مردم ایران همچنان زنده و جاوید مانده است.

دایی جان ناپلئون نمونهٔ کوچکی از باور جمعیِ ایرانیان، همزادی توهم آمیز از ناپلئون بناپارت در ایران است که کوشش میکند دشمنیِ انگلستان با ناپلئون را نیز در خود شبیهسازی کند و به این ترتیب به کاریکاتوری بدل میشود که خود را بسیار بزرگ و بااهمیت تصور کند، به طوری که به توصیهٔ مضحک و فریبکارانهٔ دامادِ خانواده (آقای دکتر) گوش فرا میدهد که برای رهایی از چنگال انگلستان به هیتلر نامه بنویسد و از او تقاضای محافظت کند یا اعزامش به برلین! همچنان که برخی از ایرانیان، امروزه تحولات سیاسی در ایران را محصول و دست پرورده انگلیسیها میدانند. جملهٔ مشهوری است که میراثِ سریال دایی جان ناپلئون است که همچنان در افواه به تواتر می پیچد: «کار، کار انگلیسی هاست…!».

موسیقیهایی هم که «شیدا قرچهداغی» برای «داییجان ناپلئون» انتخاب کرد، از این سریال یک گنجینهٔ کمنظیرِ موسیقیایی ساخته است. او موسیقیها رو از آرشیو قدیمی رادیو انتخاب و ضبط کرد تا صدای سازها و هنر نوازندگان بزرگ، کاملا اصیل و بدون تغییر، حسِ شنوایی مخاطب را نوازش دهد.
سریالِ دایی جان ناپلئون نسخهای آرام بخش و مُسکنی جاودان و همواره ماندگار است که میتوان در هر هنگام و زمانِ افسردگی، ناکامی و سرخوردگی، ساده و آسان به آغوش گرم و دلچسب آن پناه برد و آرام گرفت.

