نقد فیلم این سال ها در روزگار فراوانی رسانه های مجازی مدعیان بسیار و ترافیک سنگینی دارد. فرصت ذوق آزمایی برای همگان فراهم است و هرکس می تواند به فراخور درک و دریافت خود از فیلم و سینما، قلم و کاغذ بردارد یا پشت کامپیوترش بنشیند و دست به نقد شود و با قلمفرسایی، یا سخنوری به سلکِ جمعیت منتقدان بپیوندد. امتحانش مجانی است. اما با این همه شوق و شور و اشتیاق و آمار پر و پیمانِ منتقدانِ خودخواسته و پرکار، نقدها چندان که باید و شاید، نکته سنج نیستند. بیشتر با کُلی گویی و گاهی چاشنیِ فحاشی میخواهند حالِ فیلمساز را بگیرند و خودشان حال کنند!
خب، در قلمروِ نقد، انتقاد هم جای شایسته ای دارد که اگر سنجیده و مستدل نباشد، مفت نمیارزد. چندی پیش در یکی از نشریات قدیم به نقد فیلم قدیمیِ «تازه چه خبر پوسی کت» که فیلمی کمدی رمانتیک، به کارگردانی کلایو دانر و ریچارد تلمج برخوردم، فیلمی که در سال ۱۹۶۵ ساختهٔ شده. روزی، روزگاری، استاد زنده یاد جمشید ارجمند در روزنامۀ آیندگان سال ۱۳۴۶ با تیتر «بسیار گفتن برای هیچ گفتن» نقدی آموزنده و خواندنی نوشت. در این نوشته، «ارجمندِ جوان» با نگاهی انتقادی و اندکی طنز، حاصل کارِ تهیهکننده (چارلز فلدمن) و کارگردان را در بوتۀ نقد گذاشته و امروز پس از پنجاه و هشت سال، برای من جای درنگ دارد.

به گمانم گذشت زمان، پیشرفت تکنولوژی و فراوانیِ رسانهها، نقد فیلم را به بیراهه برده است. شما هم نقد استاد را بخوانید شاید با من موافق باشید. بسیار گفتن برای هیچ گفتن: «این فیلم و فیلم بعدی (به ترتیب زمان تهیه) «کازینو رویال» که هردو ساخته و پرداختۀ یک تهیهکننده هستند، ظهورِ طلیعۀ سبک یا بهتر بگوییم دکان تازهای را نوید میدهند؛ بسیار گفتن برای هیچ گفتن. سرتاپای پوسی کت (معلوم نیست چرا ترجمه نفرموده اند؛ گربه کوچولو) عبارت است از پرداختن به یک جمع محدود (که ظاهرا تمثیلی از اجتماع هستند)، و گرفتار هیجانات شدید جنسی و نمایشِ اخلاق و ادراک جدید. اما آن چه که در این فیلم به چشم میخورد، بیشتر تظاهرات سطحی و قشریِ این ادراک و اخلاق است و ناچار بیشتر هم جنبۀ یک نمایشِ اروتیک و اغوا کننده را دارد. لحنِ فیلم، کمیکِ طنزآمیز است و پرسوناژها همه تیپهای مبالغه آمیزِ تئاتری هستند. اما بی سر و سامانی سناریو و میزانسن به آن حد هست که لحنِ طنز و هجو، ناگهان جای خود را به کمدیِ سبکِ دورۀ برادران مارکس بدهد. میزانسن اصولا کمدی تئاتری است و به این علت شخصیتها و تیپها سخت از معیارهای زمان به دور اند.
در پرداختِ آنها غلو شده است. مثلِ اثرِ دیگرِ تهیهکننده، فاقدِ تسلسل و تداوم است. تنها با درکنار هم قرار دادنِ این فیلم و «کازینو رویال» است که میتوان دریافت روح تهیه کننده تا چه اندازه بر سرتاسرِ آنها سایه انداخته و وجود شخصیتهای سازندهای مثلِ کارگردان و سناریست را منتفی ساخته است. هر دو اثر، کشدار ولی بیکشش هستند. لحظاتِ آن ها با هم پیوند ندارد و گسستگی کامل در آنها به وضوح احساس میشود، فقط و فقط صحنههایی هستند جدا جدا و بیروح.

داستان فیلم ماجرای سردبیرِ یک مجلۀ مدِ زنانه است که برای درمانِ اشتیاق شدیدش به جنس مخالف، پیش طبیب روان شناسی معالجه میکند. اما این طبیب و همۀ شخصیتهای دیگرِ داستان، هم گرفتار همین بیماری هستند. سناریو در گسترشِ خود هرچه رو به جلو میرود، بیشتر جنبۀ تئاتری به خود میگیرد، به طوری که در صحنۀ نهایی که همۀ پرسوناژها به طورِ تصادفی و به دنبال یکدیگر در یک هتلِ خارج شهر جمع شده اند، بیننده بیاختیار به یادِ پیسِ «هتل معاوضه آزاد. ژرژ فدو» میافتد که فیلمش را با نام «هتل بهشتی» در تهران دیدیم و در همین صحنه است که برخوردها و سوءتفاهمات بینِ زوجها و فرار و تعقیب آنها از طرف پلیس، کاملا جنبۀ کمدی/بوفِ «مک سنت» را پیدا میکنند و این صحنه، خوب ساخته شده است.
کارگردان (یا تهیه کننده)، در چند صحنه، افاضات ظاهرا روشنفکرانهای به صورتِ فانتزی ارائه کرده اند؛ در تراسِ یک کافۀ پاریسی با «وان گوک» که گوشش را باند پیچی کرده و «تولوز لوترک» ناقصالخلقه؛ نقاشان امپر سیونیستِ قرن نوزدهم رو به رو میشویم. در یک صحنۀ مربوط به رویای پیتر اوتول، برگردانِ صحنۀ معروف ۵/۸ را می بینیم؛ مرد در وسط با شلاقی به دست و زنها دور و بر او. در صحنهای دیگر که پیتر اوتول پشیمان از گناهکاریهای خود، خطابهای اخلاقی میخواند، در گوشۀ کادر نوشتهای مرتبا چشمک میزند؛
«پیام مولف» که یعنی هجوِ آگاهانه. و روال فیلم آن چنان است که اگر این نوشته نمیآمد واقعا هیچ کس از آن، تصور هجو نمی کرد.

