مصاحبهی اختصاصی حسن تهرانی با رودریگو گارسیا، کارگردان برجسته و پسرِ گابریل گارسیامارکزِ بزرگ: (یکم)
رودریگو گارسیا (Rodrigo García) کارگردان، فیلمنامهنویس و فیلمبردار برجستهی کلمبیایی و فرزند گابریل گارسیامارکزِ است که از سال ۲۰۰۰ میلادی تاکنون در سینمای آمریکا مشغول فعالیت است. او کارگردان فیلمهای بسیار مهمی بوده که در جشنوارهها با اقبال زیادی روبرو شده.
با این فیلمساز بزرگ در رستوران مارمالاد در خیابان ونچورا قرار داشتم. رستورانی کوچک و دنج که میشد پشتِ میزی نشست و ساعتها گپ زد، اولین بار بود که بعد از چند سال گفتگوی تلفنی، همدیگر را میدیدیم. شخصیت او همان چیزی بود که آمریکاییها میگویند آدمِ بیادا و معمولی، دک و پوز و حالت فیلمسازان روشنفکرِ زمانه را نداشت. از لباس پوشیدنش گرفته تا نگاهش و لبخندش همه متواضعانه و فروتنانه بود، و همین است که این فیلمساز بزرگ زمانه ما به نظر من یکی از بیست فیلم سازی است که کارش نشانههایی از شخصیت او را دارد.

رودریگو گارسیا و حسن تهرانی
فرانسویها به چنین هنرمندی، با این منشِ اخلاقی، لقبِِ فیلمساز مولف داده اند، هرچند رودریگو با تمام این ویژگیهای مثال زدنی هنوز نتوانسته در میان منتقدین سینماییِ جشنوارهها به آن جایگاهی که حقش هست، برسد، و من که دربینِ منتقدان و نویسندگان، یک یاغیِ تمام عیار هستم، اغلب به منتقدین سینماییِ این زمانه که معمولا قالبهای معینی برای سنجش فیلمها دارند و برای نوشتن درباره یک کارگردان، از چهارچوبهای سطحی تبعیت میکنند، باید بگویم: «خانمها! آقایان! چشمانتان را باز کنید، ببینید در سینما چه میگذرد. آثارِ رودریگو گارسیا را عمیق ببینید. او فقط فرزندِ گابریل گارسیا مارکز نیست، او فیلمسازِ بزرگی است که فیلم “نُه زندگی” را ساخته فیلم “مادر و کودک” را ساخته، فیلم “دو یا سه چیزی که درباره او باید بدانید” را ساخته، فیلم محشرِ “ریموند و ری” را ساخته و این اواخر، سریِ “فامیلیا” را، و اتفاقا به بهانهی همین فیلم است که قرار است یکدیگر را ببینیم.
“فامیلیا” قصه مردیست به نام لیو که چهار دختر دارد و پسری که دارای مشکل ذهنی است، و فرزندانش را دعوت کرده که در باغ زیتونی که دارند و خانهی قدیمی که در آن بنا شده، دور هم جمع شوند، مسئله این است که نگهداری این باغ و خانه دشوار شده و لیو میخواهد آن را به فروش برساند به همین جهت میخواهد نظر بقیه خانواده را بشنود. اما جدا شدن از این خانه و این باغ برای همه دشوار است چرا که از آن خاطرههای بسیار دارند. رودریگو گارسیا با ظرافت و دقت از این قصه بسیار ساده که در یک مکان میگذرد فیلمی با ضربآهنگی بسیار گیرا و جذاب ساخته و با هوشمندی در همان اوایل فیلم ما را با همهی شخصیتها آشنا میشویم و از طریق گفتگوهاست که تعلیقها را به وجود میآورد و ما را شیفتهی قصهی فیلم میشویم و تا پایان آن رادنبال میکنیم.

فامیلیا
کنار هم که مینشینیم به عنوان اولین سوال قرار است ابتدا از او درباره یکی از دو فیلمِ اخیرش «فامیلیا» بپرسم, مثلاً چطور ایده و فکر ساختنِ چنین فیلمی به ذهنش رسیده، اما برای این که ظرفیتش را محک بزنم، ریسک بزرگی میکنم و بدون مقدمه، سئوال سختی را مطرح میکنم! چرا که بسیاری از چهرههای موفقِ هنری و سینمایی دلشان میخواهد به جایگاهی رسیده باشند که خودشان را از سایهی پدر خارج کنند و دربارهی اعتبارِ خودشان بحث شود، اما من همان ابتدای کار، با وجود آن که میدانم رودریگو گارسیا، امروز چه جایگاه ویژهای در سینمای جهان به عنوان فیلمساز دارد، دل را به دریا میزنم و میپرسم پدرتان چه تاثیری روی کارهایتان داشته؟ و اشاره میکنم که خیلیها در ایران او را بخاطر پدرش، گابریل گارسیا مارکز میشناسند، در مورد تاثیر پدرش بر کارش به عنوان یک فیلمساز میپرسم.
رودریگو: باید بگویم اگر این سوال را پانزده یا بیست سال پیش از من میپرسیدید، شاید پریشان و آشفته میشدم، اما حالا که من حرفه خودم را دارم این سوال اصلاً مرا اذیت نمیکند، خوشحال هم میشوم که در مورد پدرم صحبت کنم و کتابی در مورد او نوشتهام، و مقدمهای بر کتاب آخرش که به تازگی در سراسر جهان منتشر شده. اکنون بیش از هر زمانی با حرف زدن در مورد پدرم هیچ مسئلهای ندارم، اگر کسی از من بخواهد که از او بگویم، میگویم حتماً، چون آنقدر کار کردهام که دیگر فکر نکنم مرا فقط فرزند آدمی مشهور میدانند.

گابریل گارسیا مارکز و رودریگو گارسیا (سمت راست)
حالا پاسخم به این سوال جنبههای مختلفی دارد. اغلب وقتی از من میپرسند چقدر پدرت بر روی من و کارهایت تاثیر داشته دلم میخواهد از خود او بپرسم: «پدر تو چقدر بر روی کارهای تو تاثیر گذاشته؟» همهی پدر و مادرها، حتی پدرهای غایب در زندگیِ فرزندان، حتی پدر و مادرهایی که هرگز به زندگیِ فرزندشان بازنگشتهاند، مثلاً پدری که زندانی بوده، یا پدری که قبل از اینکه شما به یادش بیاورید از دنیا رفته، یا کسی که هرگز او را ندیدهاید، پدری خوب، پدری بد، پدری الکلی، پدری همیشه غایب، اثر هر پدر ایدهآلی یا غیر ایدهآلی همیشه در زندگی مان مشهود است.
پدر من در وهله اول پدری همیشه حامی خانواده بود. و چون در خانه کار میکرد همیشه درکنارمان حاضر بود، پدری غایب نبود. آن زمان که پدر من به شهرت رسید و شروع به سفر کرد و در کشورهای دیگر هم جا و خانه داشت، من و برادرم دیگر از خانه رفته بودیم و در دانشگاه بودیم. در تمام دوران کودکی و بلوغ مان در خانه بودیم و پدرم از ساعت نه تا دو بعدازظهر کار میکرد و چهاریا پنج بار در هفته با هم ناهار میخوردیم، به همین علت حضوری همیشگی داشت و کنجکاو بود که ما چه میکنیم.
البته میدانید که همیشه ما به هویتِ شخصیمان اهمیت میدهیم و دلمان میخواهد که خودمان باشیم نه اینکه پسر فردی خاص خوانده شویم و شاید به همین علت بود که من ناخودآگاه برای اقامت، امریکا را انتخاب کردم، کشوری که پدرم در آن زندگی نمیکرد و نمیتوانست به آن سفر کند و ویزا بگیرد چون او مهرِ کمونیست روی پیشانیاش خورده بود. انگلیسی هم که حرف نمیزد، به همین جهت من تصمیم گرفتم به اینجا بیایم. ابتدا کارم را با کمرامنی شروع کردم و بعد کارگردان شدم، کاری که آرزوی او بود، به همین جهت است که میگویم من این کارها را ناخودآگاه انجام دادم و تا سالها متوجهاش نبودم که دارم سعی میکنم به جایی بروم و به جایی برسم و زندگی خودم را بنیاد بگذارم که در واقع رویای او بود. بغیر از این، دوران رشد ما دوران فوق العاده خوبی بود، بسیار سفر کردیم، با آدمهای زیادی آشنا شدیم، هنرمندان بسیاری را شناختیم، پابلو نرودا را وقتی یازده سالم بود ملاقات کردم، بونوئل را از کودکی میشناختم، همچنین میلان کوندرا، کارلوس فوئنتس، خولیو کورتاسار، رهبرانِ کشورها, رییس جمهورها، فیدل کاسترو، رهبر شورشیان و چریکهای آمریکای لاتین را.
والدین من مرفه بودند و برای ما زندگی راحتی را تدارک دیده بودند. بگذارید برایتان جمعبندی کنم: بعضی از مردم میگویند که باید خیلی دوران سختی را در سایه شهرت پدر گذرانده باشی که خوب میتواند تاحدی درست باشد. اما من هنوز ترجیح میدهم فرزند پدری باشم که داشتم تا پدری غایب، حتی اگر آن پدر میتوانست ثروتمندتر یا فقیرتر باشد، مشهورتر باشد یا شهرت کمتری داشته باشد، برای من مقایسهی نقاط مثبتِ حضور پدرم در زندگیام است با نقاط منفی آن. باید با صراحت بگویم که نقاط مثبت او به میزان زیادی بیشتر از نقاط منفی حضورش بوده. خوشبختانه من توانستم راه خودم را بروم و زندگی خودم را بسازم و فیلمهای خودم را که شاید در دنیایی نمیگذرند که دنیای کارهای او بود.
دنباله دارد….

