Skip to main content

یک مصاحبه اختصاصی با مرجان ساتراپی

مرجانه ساتراپی در سال ۱۹۶۹ متولد شد، او در تهران بزرگ شد و در دبیرستان فرانسوی (لیسه فرانسوی) تحصیل کرد. سپس برای ادامه‌ی تحصیل به وین رفت و در سال ۱۹۹۴ به فرانسه مهاجرت کرد. در پاریس، از طریق دوستانش در دنیای کمیک، با آتلیه‌ی «دو وُژ» آشنا شد؛ کارگاهی هنری که بسیاری از برجسته‌ترین هنرمندانِ معاصرِ کمیک در آن فعالیت می‌کردند. مرجان در نخستین رمانِ گرافیکی‌اش، «پرسپولیس ۱» که در نوامبر ۲۰۰۰ منتشر شد، داستان ده سالِ نخستِ زندگی‌اش را تا سقوط حکومت شاه و آغاز جنگ ایران و عراق روایت کرد. در «پرسپولیس ۲» که در اکتبر ۲۰۰۱ منتشر شد، از سال‌های جنگ، نوجوانی و ترک ایران در چهارده‌سالگی برای رفتن به وین نوشت. «پرسپولیس ۲» به دورانِ تبعید او در اتریش و بازگشتش به ایران می‌پردازد. او پس از آن کتاب‌های «گلدوزی‌ها» و «خوراک آلو» را منتشر کرد. ساتراپی اولین فیلم بلندش «پرسپولیس» را با همکاریِ ونسان پارونو ساخت. مصاحبه‌ای که در ادامه می‌آید شاید یکی از مصاحبه‌هایش قبل از مرگ باشد. گفت‌وگویی که در امریکا با هم داشتیم.

حسن تهرانی: فیلم شما برخوردی بسیار صادقانه با انقلاب ایران دارد. بسیاری از مردم، آینده را تنها از دریچه طبقه اجتماعی و پیشینه خود قضاوت می‌کنند و واقعیت زمانه را نادیده می‌گیرند. فیلم شما این تضاد فکری را به تصویر می‌کشد و با صداقت به بسیاری از مسائل می‌پردازد.


مرجانه ساتراپی: در زندگی من مسئله بیشتر از آنکه صداقت باشد، وقت تلف نکردن بود. وقتی دروغ می‌گویید، مجبورید برای پوشاندن آن یک دروغ دیگر بسازید و بعد دروغی دیگر. من می‌توانم به هر کسی دروغ بگویم، اما نمی‌توانم به خودم دروغ بگویم. حتی تصویری که از خودم در فیلم ارائه می‌کنم، تصویرِ کاملاً مثبتی نیست. یکی از کسانی که بدترین کارها را در این فیلم انجام می‌دهد، خود من هستم. به آن افتخار نمی‌کنم، اما ترس، چنین تأثیری بر انسان می‌گذارد.
وقتی سرشار از ترس باشید، مغزتان درست کار نمی‌کند؛ کرامت و ارزش‌هایی را که از آن‌ها دفاع می‌کنید از دست می‌دهید. به همین دلیل نباید تسلیم ترس شد، زیرا ترس ذهن، عقل و همه چیز را از انسان می‌گیرد.
من آن زمان کودک بودم؛ تنها نه سال داشتم، اما همه چیز را به‌خوبی به یاد می‌آورم. شور و اشتیاق مردم را به خاطر دارم. مردم واقعاً با رژیم قبل مخالف بودند و باور داشتند که با مبارزه، دموکراسی خواهد آمد. خانواده‌ی من از طبقه‌ی متوسط بودند و انقلاب نیز از دل همین طبقه برخاست. دوستانی را به یاد می‌آورم که از زندان آزاد می‌شدند و من حتی نمی‌دانستم که زندانی بوده‌اند. آن‌ها داستان‌های زیادی از زندان‌های شاه تعریف می‌کردند. یادم می‌آید وقتی کودک بودم، حتی پدر و مادرم که از شاه رضایت نداشتند، در خانه با ترس درباره او صحبت می‌کردند. اگر در مدرسه می‌گفتم شاه خوب نیست، برایم دردسر درست می‌شد. این‌ها چیزهایی است که به یاد دارم و از بازنویسی تاریخ متنفرم. وقتی بعضی‌ها می‌گویند آن دوران عالی بود، احساس می‌کنم به مردم ایران توهین می‌کنند. اگر بگوییم انقلاب را مردم ایران به وجود نیاوردند، یعنی مردم ایران ترسو بوده‌اند. من چنین باوری ندارم و برای مردم کشورم احترام قائلم.
نباید فراموش کنیم که شاه دیکتاتوری بود که در سال ۱۳۳۲ با کودتایی که آمریکا و بریتانیا ترتیب دادند به قدرت بازگشت. امروز گاهی می‌بینم که برخی سلطنت‌طلبان تصویر دکتر مصدق را کنار تصویر شاه قرار می‌دهند و این برای من خنده‌دار است. چگونه می‌توان تصویر مصدق را کنار تصویر شاه گذاشت و در عین حال خود را ملی‌گرا نامید؟ اما من در نهایت، فقط داستان شخصی خودم را تعریف می‌کنم. همیشه گفته‌ام که سیاستمدار یا مورخ نیستم. من فقط انسانی هستم که در زمان و مکانی خاص به دنیا آمده و اتفاقاتی را به یاد می‌آورد. سعی می‌کنم تا حد ممکن به احساسات آن کودک نزدیک بمانم. اگر قرار باشد فردا ایرانی بهتر بسازیم، همه باید اشتباهات خود را بشناسیم. اگر اشتباهی در کار نبود، پس چرا انقلاب رخ داد؟ باید اشتباهات را بپذیریم؛ تنها در این صورت می‌توانیم به جلو حرکت کنیم و چیزی بهتر بنا کنیم.

تهرانی: درست است، درباره افراد مختلف در انقلاب ایران داستان‌های بسیاری گفته شده، اما تقریباً هیچ‌گاه از نوجوانان، کودکان و به‌ویژه زنان سخنی به میان نیامده است.
ساتراپی: وقتی جنگ آغاز شد، من ده ساله بودم. من و تمام هم‌نسلانم در دل جنگ بزرگ شدیم. ما نسلی بودیم که بدون پدر و مادر از کشور خارج شدیم. فکر می‌کنم به جز کوبا، ایران تنها کشوری بود که شاهد مهاجرت گسترده نوجوانان بدون همراهی خانواده‌هایشان بود. چنین تجربه‌ای آثار عمیقی بر زندگی انسان می‌گذارد.

در میان دوستانِ هم‌نسل خودم که ایران را ترک کردند، من تنها کسی هستم که ازدواج کرده است. بسیاری از آن‌ها نه ازدواج کرده‌اند و نه فرزندی دارند. وقتی با این ذهنیت بزرگ می‌شوید که زندگی یعنی انقلاب، جنگ، دوری از خانواده، مهاجرت و تلاش برای شبیه شدن به دیگران، طبیعی است که اعتماد و ایمان خود را از دست بدهید. امروز می‌توانم این مسائل را تحلیل کنم، اما آن زمان فقط نوجوانی بودم که از کشوری می‌آمد که مورد قضاوت قرار می‌گرفت. ما چهارده یا پانزده سال بیشتر نداشتیم. کافی بود بگوییم ایرانی هستیم تا دیگران درباره ما قضاوت کنند و در آن شرایط پدر و مادری هم نبود که از ما دفاع کند. متأسفانه بسیاری از ما هویت خود را فراموش کردیم. اما من نمی‌توانم فراموش کنم که چه کسی هستم. هر صبح که از خواب بیدار می‌شوم و صورتم را می‌شویم، رنگ موها و چشمانم به من یادآوری می‌کنند که از کجا آمده‌ام.

«این گفت‌وگوی شیرین و بی‌پرده ادامه دارد…»