گفتگو با شهاب حسینی (۴)
درست در زمانی که دو بخشِ پایانیِ گفتگویم با شهاب حسینی را آماده میکردم، سایهی شومِ جنگ بر سرزمینمان افتاد و شگفتا که شهاب عزیز و هنرمند هم روز قبل از این واقعه، با نوشتنِ متنی، با دنیای بازیگری وداع گفت که به نظرم حذف او حادثهی تلخ دیگری برای سینمای ایران بود.
شهاب حسینی هنرمندی است که در اوج، نباید از باز آفرینیِ شخصیتهای بسیاری که منتظرند او، جان در تنِ کلامشان بدمد، سکوت کند و خودش را از سینما کنار بکشد. در اوجِ تمامِ این ویرانگریها، دوستدارانش امیدوارند با خاموش شدنِ آتشِ این جنگِ ویرانگر، شاهدِ بازگشت این چهرهی محبوب و هنرمند، به دنیای نقش آفرینیهای گذشتهاش باشند هرچند او در بیانهٔ خداحافظیاش، به تلخی چنین نوشته:
«خدایا با همهی وجودم تو را شاکرم که در تقدیرِ ازلىِ خود، مرا بى نیاز از آن کردى که بخواهم کاخ آرزوهایم را بر ویرانههاى دیگران بسازم و هیچگاه امید مرا که ناامیدى از هر کس جز خودت بود ، ناامید نکردى و در این جهانِ سرشار از اسارتهاى بیرونى و درونى، شهد گوارای زیستن در آزاد اندیشى را به روحِ تبزده و عطشناکم چشاندی و نعمت آزادى را از درونِ قلب و روحم بر من ارزانى داشتى. حال دیگر قلبم نه از تمجیدها میشکفد و نه از تحقیرها میشکند. مرا آموختى که مهم نیست دیگران مرا چقدر میشناسند.
مهم این است که من خود، خویشتن را چقدر میشناسم و این است حس خوبِ دل نبستن به غیر تو. مرا خود، به این وادى کشاندى وملالِ زیستن در برابرِ چشمانِ همیشه قضاوتگر و گاه عارى از انصاف را به جانم نشاندى که هرچه کردم، آنچه خود خواستند، دیدند وهر چه گفتم، آنچه خود خواستند، شنیدند و من درسِ خود را از این آزمایش فرا گرفتم وحال میخواهم مرا از این وادى به در آرى تا از این پس عطایش را به لقاى تو ببخشم.
«آمین. یا یگانهی تنها و اى یگانهی آشنا…»
سید شهاب حسینی
حسن تهرانی: در ادامهی این مصاحبه، میخواهم درموردِ مجموعه نمایش خانگی «آبان» که تو نقشی کاملا متفاوت با نقشهای دیگرت در آن داشتی، برایم بگویی.
شهاب حسینی: بطور کلی من همیشه هدفم این بوده که به وصیتِ پدرم عمل کنم که میگفت اگر کسی به تو اعتماد کرد سعی کن این اعتماد را با کار خوبت، با ارزش افزودهی بیشتری جبران کنی. معتقدم فرقی نمیکند بازیگر دارد سریال بازی میکند یا فیلم سینمایی. برای هر کدام باید تلاش کند ویژگیهایی را به آن نقش اضافه کند که تاثیرِ بازیگریش را مضاعف کند. هر نقشی باید نسبت به کارِ قبلی، یک پله ارتقا پیدا کند. در سریالِ «شهرزاد» مردم از نقش قباد استقبالِ زیادی کردند. بعد از آن، من بازی در «تب سرد» را شروع کردم چرا که از یک دورهای در کارم، علاقمند به ایفایِ نقشهایی شدم که شخصیتها بشکل مطلق سیاه یا سفید نباشند. شاید چون در فیلمنامهها، نقشهای مثبت را چنان که باید، کارشده و جذاب نمینویسند و اساسا نقشهای منفی جالبتر نوشته میشوند. من بازی در نقشهایی را دوست دارم که خاکستری باشند. مثل همهی انسانها و نقشهایی که باورپذیر نوشته شدهاند و به آدمهایی که دور و برم آن زندگی میکنند، شباهتِ بیشتری دارند و تماشاگران با آنها ارتباط برقرار میکنند. من از تب سرد در قالبِ یک ضد قهرمان رفتم و از این تجربه، نتیجهی خوبی گرفتم،
بازی در سریالِ شهرزاد بود که علاقهمند شدم این تجربه را در خودم محک بزنم. بعد از شهرزاد سریالِ «پوست شیر» را کار کردم، که در واقع نقش پلیسی بود با پسزمینهای غبارآلود و البته مثبت. بعد به جمعِ بازیگرانِ سریالِ گناه فرشته اضافه شدم که سریالی بود بد ساخت و مردم هم چندان دوستش نداشتند. من هم گاهی به اجبار، آن زمان که از نظر مالی مشکلی داشتم این پیشنهاد را پذیرفتم.
معمولا تلاش میکنم با دوستانی که همفکرتر هستیم، کار کنم اگر قلبم نسبت به کاری پالس مثبت ندهد و خودم جزو بینندههای آن کار نباشد، به دستمزد اهمیتی نمیدهم چون در طول کار، با خودم نمیتوانم کنار بیایم. بهرحال آن لذتی که بازیگر دنبالش هست، اگر در فیلمنامهای وجود داشته باشد، همچنان نیاز به پردازش دارد. ولی زمان مذاکره این موضوع مطرح میشود که منِ بازیگر چگونه میتوانم این کار را به بهترین شکل اجرا کنم. بسیار صریح و با تکلیف روشن، با مهندسی درست، با نظم، با اندیشه و با نیتِ درست.
با این اتفاق، راهِ گفتگوها باز میشود و گروه احساس نمیکند بایستی به تنهایی خودش را ثابت کند چون میداند که در یک تیمی دارد کار میکند که موفقیتِ تیمِ سازنده، حاصل همکاری و پاسکاریهای درست و مناسب بینِ اعضای این تیم است. چون به هرحال سینما یک کارِ جمعی است. من همیشه میگویم: «آقا گول نخورید! با نمایشِ تیتراژ معلوم میشود هر کسی کارش چه بوده ولی درنهایت موفقیت ما مدیون کارِ تیمی است. اینجا هر کسی میتواند صاحبِ اندیشه و نظری باشد. اگر ما گروه را بشکلی تعریف کنیم که همه خوب باشند، حاصلِ کار خوب میشود. مثلا گاهی زمانِ فیلمبرداری، پیشنهادِ خیلی درخشانی را از کسی میشنوید که فرض کنید کارش خدماتی بوده، او ممکن است در یک لحظه پیشنهادی بدهد که احساس کنید چقدر درخشان بود. معتقدم گاردِ کارگردان باید باز باشد. این گاردِ بسته، کارِ تیمی را سخت میکند. الان هم تلاش میکنم در هر پروژهای این را جا بیندازم که این گارد باز باشد به نفعِ کار است. درمورد آبان همین اتفاق افتاد. یعنی ما قبل از کلید زدن، بحثهای زیادی کردیم. بخصوص در روایتِ قصه، یک جاهایی حتی قصه رو عوض کردیم. نوشتیم نقشه راه و سعی کردیم آن را ترسیم کنیم. خوشحالم نتیجهی کار خوب شده بهرحال من سعی خودم را کردم.
حسن تهرانی: از نقشتان و کارتان در رها بیشتر برایمان بگو.
شهاب حسینی: رها الان آینهب تمامنمایِ وضعیتِ بخش مهم و قابل توجهی از مردم ایران به لحاظ شرایط اقتصادی است. متاسفانه آن تلخیای که امروز حلقهی محاصرهی زندگیِ جامعهی ما را مرتب تنگتر و تنگتر کرده. کارگردانِ فیلم حسام جانِ فرهمند را از بیست و اندی سال پیش میشناختم. ولی با هم مراودهای نداشتیم تا اینکه با فیلمنامهی رها آمد پیش من، متوجه شدم فیلمنامه را با یک نیتِ درست، دلسوزانه و دغدغهمند نوشته، ما باهم تعاملِ خوبی داشتیم. او هم انسان خیلی خوبی است، هم کارگردانِ فهیم و اندیشمندی.
از همان اولِ کار، احساس کردم مدلِ کار کردنش از نظر تسلط، من را یادِ آقای فرهادی میانداخت. معتقدم کاری نمیتواند تاثیرگذار شود مگر اینکه ابتدا روی خودمان تاثیر بذارد. یعنی ما به عنوانِ اولین مخاطبِ اثر بدانیم تاثیرِ کاری که کردهایم، روی خودمان چقدر است. من خودم هیچ وقت خودم را نه بازیگر میدانم نه کارگردان، میگویم باید مواظب باشم جوری نقشم را بازی کنم که انگار خودم میخواهم فیلمم را روی پرده ببینم و از آن ایراد بگیرم. این فیلم بودجهی خیلی محدودی داشت، حتی کمتر از نصفِ بودجهی معمولی برای یک فیلم. ما این فیلم را در ۱۰ جلسه ساختیم، فیلم در جشنواره از نظر مردم، بازتابِ خوبی داشت چون تماشاگر حقیقت جامعه را در آن لمس کرد. شاید اولین بار بود که احساس میکردم به عنوانِ هنرمند، به درستترین شکل، رسالتِ هنریام را انجام دادهام. بهرحال مردم از هنرمندان انتظارِ صداقت دارند یعنی اگر نقدی در فیلم به جامعه هست، فیلم بتواند آن را بیان کند و آینهی جامعهاش باشد. من برای اولین بار به عنوان یک هنرمند احساس کردم در کاری شرکت داشتهام که بازتابدهندهی این دردِ اجتماعی بوده است، یعنی از راه درستش نقد کرده و نیازی نبوده که با حرف و مصاحبه درموردش مفهوم تراشی کنم…
(این مصاحبه در پستِ بعدی تمام میشود… )

