Skip to main content

جایزه‌ی جشنواره کن، درهایی را برویم باز کرد…

گفتگویم با شهاب حسینی را با نگاهی به چگونگیِ ورودش به کار بازیگری آغاز کردم و چگونگی بر خوردش با شخصیت‌هایی که طی این سال‌ها بازی کرده است، بخصوص با شخصیت‌های نا متعارفی در فیلمی مثلِ «برادرم خسرو». تحلیل او این بود: «نقشی را که بازی می‌کنم قضاوت نمی‌کنم. احساس می‌کنم که این شخصیت در آن لحظه، حتما به کاری که دارد انجام می‌دهد، اعتقاد دارد و فکر می‌کند دارد کار درستی انجام می‌دهد. برایم خیلی مهم است که آن آدم را برای اجرای نقش، با ویژگی‌هایش درک کنم و بدانم او چه کنش‌هایی دارد، اصلا می‌شوم خود او!»

در قسمت دوم این مصاحبه شهاب، درمورد چالش‌های نقش‌هایش با کارگردان‌ها برای رسیدن به بهترین نتیجه در بازی اشاره کرد و ضمنِ توصیفِ ویژگی‌های اصغر فرهادی گفت: آقای فرهادی متفکری شبیه یک نویسنده است. نویسنده‌ها ابزار کارشان قلم است، اما یک کارگردانِ متفکر، ابزار کارش دوربین و تیمی است که او هدایت‌شان می‌کند.»

شهاب حسینی در سومین قسمتِ این گفتگو از تاثیری که بردنِ جایزه در جشنواره کن در کاربر سینمائیش می‌گوید و از نکته‌های دیگری که تابحال شنیده‌اید:
حسن تهرانی: از جایزهٔ بهترین بازیگر مرد در جشنواره‌ی کن برایمان بگو، تاثیرش در روندِ کاری‌ات چگونه بود؟


شهاب حسینی: مثل یک معجزه بود و لطفی از جانب خدا. این اتفاق با هیچ حساب و کتاب ریاضی قابل پیش‌بینی نبود. زمانی که من جلوی دوربینِ «فروشنده» رفتم، هیچ پیش‌بینی‌ای از موفقیت‌های بعدی آن، که تا این اندازه مورد توجه قرار بگیرد، نداشتم. نیت درونیِ همه‌ی ما حضور در فستیوال‌های بین المللی نبود، اما اتفاق‌های خوب با تمام شدنِ فیلم، افتاد. آن زمان من از سریالِ سختی مثل «شهرزاد» و فیلم سخت‌تری مثلِ «برادرم خسرو» تازه فارغ شده بودم که سرِ فیلم فروشنده رفتم. اوایلِ فیلمبرداری، آنقدر احساس خستگی داشتم که یک روز تصمیم گرفتم به آقای فرهادی بگویم: «آقا عذر خواهی می‌کنم نمی‌توانم، دارم می‌میرم از خستگی…». ولی نگفتم و ادامه دادم، با عشق هم کار کردم. فیلم که آماده شد، گفتند قرار است راهیِ جشنواره کن بشه. من آن‌موقع درگیرِ کارِ دیگری بودم. چند سال قبل از آن هم در سفر به جشنواره برلین، نتوانستم تیمِ «درباره‌ الی» را همراهی کنم. در فیلمِ «جدایی نادر از سیمین» هم نتوانستم آن‌ها را همراهی کنم. در فروشنده هم اگر می‌گفتم درگیرِ کارم درست نبود. دیدم این فیلم تنها دو بازیگر اصلی دارد که خب اگر در این مراسم یکی‌شون نباشه شاید صورت خوشی نداشته باشه.

اینطوری خودم را راضی کردم که بروم، واقعا هیچ پیش‌بینی‌ای نداشتم. احساس می‌کردم باید کار و زندگیم را ول کنم و در یک جشنواره‌ای حضور داشته باشم. بعدش هم در روز اختتامیه بنشینم همه برندگان را تشویق کنم و برگردم تهران. ولی این سفر خاطره‌ی خوبی برایم ساخت. یادش بخیر، با سرکار خانم علیدوستی عزیز که انشاالله هر کجا هست حالش خوب باشد، روزهای خوبی بود. روز اختتامیه من اصلا آگاهی نداشتم و نمی‌دانستم قرار است جایزه بگیرم. دیگران را نمی‌دانم خبر داشتند یا نه، من اما بی‌خبر بودم. لحظه آخر که اسمم اعلام شد، هنوز متوجه نشده بودم چه خبر شده. احساس می‌کنم یک چیزهایی به‌ریشه‌های ما ربط دارد. یک سری اعتقادات، از پرِ قنداق با ما بوده که مثلِ تارو‌پودهای ماست. من شبِ قبل از اختتامیه، یک نیتی داشتم، چیزی از دلم گذشت و یک گله‌ای به عالم بالا کردم که بخاطرِ چه حکمتی هیچ وقت اتفاق خاصی برایمان نمی‌افتد. همیشه باید فقط تشویق‌کننده باشیم و مُهر جهان سومی بخوریم؟ فردای آنروز این اتفاق برایم افتاد روزی که به هرحال روز بزرگ و مبارکی هم بود.

بعد که برگشتیم ایران و من این احساسات را بیان کردم، عده‌ای چنان محشری از بدگویی و تمسخر به پا کردند که تمام لذتِ این اتفاق خوب برای سینمای ایران، از بین رفت. البته اعتبارش برای من ماند. بعد از آن افتخارِ بین‌المللی، من خارج از ایران، دو سه فیلم در فنلاند، ایتالیا و امریکا کار کردم. این‌ها را بعد از آن کار انجام دادم ولی هر چه که بوده، در مسیر چیزی نبود، یعنی چیزی که پشت سر هم بخواهد اتفاق بیفتد، نبود. یکی از دلایلش هم این است که من اصولا خیلی خودم را در ایران مشغول می‌کنم. احساس می‌کنم هنوز در کشورم کارهایی هست که نکرده‌ام. حالا اگر فرصت پیدا کنم و از اعتبارِ این جایزه، در پروژه‌های بیرون از ایران به خصوص پروژه‌هایی که خودمان هم به نوعی دست اندرکارش هستیم، اگر این جایزه کمک کند، خب خیلی خوشحالم وگرنه تا الان فقط دردسرهایش را کشیده‌ام.

اولین برف

حسن تهرانی: فیلمی که در فنلاند کار کردید چی بود؟
شهاب حسینی: کارگردانِ فیلم یک فیلمسازِ مهاجرِ ایرانی به نام «حامی رمضان» بود که در فنلاند زندگی می‌کند، قصهٔ زندگی خودش را که برایم گفت، متوجه شدم او و خانواده‌اش، مهاجرتِ سختی داشته اند، مدتی را به‌ اجبار در کمپِ پناهندگان زندگی کرده بودند. فیلمنامه را هم بر اساسِ زندگی‌ و تجربه‌ی دورانِ مهاجرتش نوشته بود. فیلمسازِ با ذوق و هنرمندی است که در فنلاند کار می‌کند و با اقتباس از داستانِ خانوادگی خودش، فیلمِ «اولین برف» را کارگردانی کرد. من در این فیلم، نقش پدر خانواده را بازی می‌کردم. قصهٔ یک خانواده‌ی ایرانی که به کمپی در فنلاند رانده شده اند، آخر سر هم دیپورت می‌شوند. فیلمی بود که می‌گفت پدر، با همه‌ی سختی‌هایی که داشته، همیشه تلاش کرده روحیه‌ی خانواده را بانشاط حفظ کند، مادر هم همینطور، کارگردانِ فیلم بر اساس این قصه، فیلمنامه‌ی اولین برف را نوشته بود، کار خوبی هم شد. فیلم در یکی از معتبرترین جشنواره‌های فنلاند در هلسینکی، شرکت کرد و همین طور «جشنواره‌‌ی بیجینگ» در چین که برای هر دو جشنواره، بنده‌ی کوچک، جایزه‌ی بهترین بازیگر را گرفتم.

حسن تهرانی: در ایتالیا هم فیلمی را کار کردید…
شهاب حسینی: بله فیلمی به نامِ «شوکران» که در واقع کارگردان و گروه، همه ایتالیایی بودند و قصه‌ای بود درباره‌ی یک پزشک که در سوریه زندگی می‌کرد و من در آن فیلم نقشِ پزشک را بازی می‌کردم. ما تمامِ صحنه‌های سوریه را در جنوب ایتالیا فیلمبرداری کردیم. فیلم که آماده شد همه باور می‌کردند که فضای فیلم خیلی خوب و طبیعی شده. نمی‌دانم وضعیتِ اکرانِ این فیلم چطور شد. شنیدم اکران محدودی در ایتالیا داشته و در چند جشنواره شرکت کرده. به هرحال تا الان سه چهار تجربه خارج از کشور داشته‌ام. البته فیلم «غلام» ساخته‌ی خانم میترا تبریزیان هم بود که در انگلیس کار کردم. داستان یک راننده‌ی اوبر بود که نقشِ او را من بازی می‌کردم. به هرحال مطمئنم که حالا همه‌ی این چیزها می‌گذرد و بعد از گذشتِ مدتی خیلی‌ها یادشان نمی‌ماند. مهم هم این است که آدم بتواند برای سرزمینش افتخار کسب کند. برای مامِ وطن و همین که من توانستم در ایران چنین شانسی داشته باشم، برایم افتخار آفرین است. من قبل از بازی در این فیلم‌ها واقعا خیلی از سازندگان‌شان را هم نمی‌شناختم اما افتخار آفرینی‌های حضور یک بازیگر ایرانی در خارج از کشورش برایم ارزشمند بود. احساس می‌کردم این جایزه‌ها در نهایت، کادوی کوچکی از طرف من به کشور عزیزمان است.

شوکران

حسن تهرانی: شما در مجموعه‌های تلویزیونی متنوعی برای پلتفرم‌ها هم ایفای نقش کرده‌اید که بسیار موفق بوده‌اند، فضای کار در این مجموعه‌ها، چقدر با فضای کار در سینما تفاوت دارد؟
شهاب حسینی: زمانی که کار در این مجموعه‌ها را برای پلتفرم‌ها شروع کردم، همزمان درگیرِ یک سریال و کار سینمایی هم بودم که این دوتا را همزمان داشتم کار می‌کردم. مجبور بودم بینِ سریالی در شمال کشور و فیلمی در تهران، دست به انتخاب بزنم. تفاوتش هم در میزانِ هزینه کردن انرژی‌ای است که از بازیگر می‌گیرد، یعنی بازیگر باید بداند برای دو ماه کار در یک فیلم سینمایی، چطوری باید انرژیش را تقسیم کند مثلا مجموعه‌ای هست که هشت ماه تا یک سال تولیدش زمان می‌برد، همزمان برای بازی در یک فیلم، هم باید وقت بگذاری. باید برنامه‌ریزی کرد که چه طوری این انرژی را تقسیم کند؟ من خوشبختانه این تجربه را داشتم و تحمل می‌کردم. گاهی می‌رفتم چند تا فیلم کار می‌کردم بعد دوباره می‌آمدم خودم را به لوکیشنِ سریالی می‌رساندم که در تلویزیون تولید می‌شد. آن زمان تلویزیون فضای خوبی داشت و سریال‌های خوبی تولید می‌کرد، مردم هم بیننده‌ی این سریال‌ها بودند. من همان زمان سریال‌هایی کار کردم که موفق بود. یکی سریالِ «پس از باران» که برای اولین بار با آقای سعید سلطانی کار کردم که بسیار موفق بود و مردم از آن خیلی استقبال کردند. من البته در این سریال نقشِ کوتاهی داشتم. بعد «پلیس جوان» را کار کردم که آقای سیروس مقدم کارگردانی می‌کرد. این سریال هم با اقبالِ زیادی روبرو شد. علتش شاید جدا از ساختار، به خاطر وجودِ تعداد زیادی بازیگر سرشناس و بزرگ بود. بعد سریالی در ژانر خاکستری‌تر کار کردم به نام «تب سرد» که آن را هم مردم دیدند. من هر زمان سریالی کار کردم به قول معروف رِیت و نوع پیشنهادهای سینمایی‌ام عوض می‌شد. یعنی فیلم‌های کمی جدی تر و به قول معروف مهمتری می‌آمدند سراغم. متوجه می‌شدم این سریال‌ها باعث می‌شد که اصطلاحا جایگاه کاری‌ام یک پله بالاتر برود. اما مهم ترین سریالی که در واقع خیلی مردم باها آن ارتباط برقرار کردند «مدار صفر درجه» ساخته‌ی حسن فتحی بود که در زمان خودش کار فاخری هم به نظر می‌آمد. در ادامه، سریالی درباره یک تیمسار خلبان به نام عباس بابایی کار کردم که آن هم خدا را شکر موفق بود و مردم استقبال کردند.

مدار صفر درجه

با راه‌اندازیِ شبکه‌های نمایش خانگی و تولیدِ «شهرزاد»، روندِ سریال کارکردن برای این شبکه‌ها شروع شد. یکی از دلایلِ مهمی که من سریال کار می‌کنم به دلیل این است که بهرحال مسئولیت خانه و خانواده دارم. در سینما کم‌تر فیلم خوب و پول خوب یکجا با هم جمع می‌شود. چون فیلمی که پول‌ساز است، حتما برای گیشه ساخته می‌شود و اعتبارِ چندانی برای بازیگرانش ندارد. من علاقه‌ای به بازی در این فیلم‌ها ندارم. پس باید بروم در دلِ کارهای غیرمتعارف. حالا اگر زمان اکرانِ این فیلم‌ها، هزینه‌هایش برگردد، دستمزد بازیگر پرداخت می‌شود، اگر ضرر کند، نمی‌توانی روی درآمدش حساب باز کنی. بالاخره هدف این است که فیلمی ساخته شود ولی خب سریال گردش اقتصادی را تا حدودی تامین می‌کند. گروهِ تولیدی هم مسئولیت‌هایی در زندگیِ شخصی‌اش دارد، خانواده و بچه دارد و زندگی‌اش را باید اداره کند. من هم بالاخره مادرم، خواهرم، دوستانم در شرکت، و کارهایی دارم که هزینه‌هایی را باید متقبل شوم، با همه‌ی این وسواس‌ها، مجبورم سریال‌هایی را کار کنم که شاید چندان با سابقه‌ای جور نباشد. فعلا نمی‌شود کاریش کرد…
(این گفت‌وگوی خواندنی و شیرین ادامه دارد…)