گفتوگوی شیرین و پرنکتهی حسن تهرانی با شهاب حسینی: (۲)
گفتگویم با شهاب حسینی را با نگاهی به چگونگیِ ورودش به کار بازیگری آغاز کردم و چگونگی بر خوردش با شخصیتهایی که طی این سالها بازی کرده است، بخصوص با شخصیتهای نا متعارفی در فیلمی مثلِ «برادرم خسرو». تحلیل او این بود: «نقشی را که بازی میکنم قضاوت نمیکنم. احساس میکنم که این شخصیت در آن لحظه، حتما به کاری که دارد انجام میدهد، اعتقاد دارد و فکر میکند دارد کار درستی انجام میدهد. برایم خیلی مهم است که آن آدم را برای اجرای نقش، با ویژگیهایش درک کنم و بدانم او چه کنشهایی دارد، اصلا میشوم خود او!»
شهاب، این نکته را خیلی استادانه مطرح کرد، در این قسمت بیشتر درمورد فیلمهایی حرف زدهایم که این چهرهٔ محبوب و توانا درمقابلِ دوربینِ اصغر فرهادی و با هدایت او، بازی کرده است:
حسن تهرانی: حرف از فیلم «جدایی نادر از سیمین» بهمیان آمد، شما سه فیلم با آقای فرهادی کار کردهاید. کار با ایشان چطور بود چون شنیدم به تمرین فراوان قبل از فیلمبرداری معتقد است. کار با ایشان چگونه بود؟.

جدایی نادر از سیمین
شهاب حسینی: آقای فرهادی خودشان مثل یک ساعت سوئیسیِ خیلی مرغوب، بسیار دقیق هستند و این دقت باعث میشود کسانی هم که باهاشون کار میکنند سعی کنند میزان دقتشان را بالاتر ببرند چون وقتی کارگردان خیلی دقیق و با وسواس کار میکند، بازیگر بلافاصله قسمتهای ناقص خودش رو نشان میدهد. بنابراین آدم باید بیشتر تلاش کند که هوش و حواسش را اصطلاحا بهتر و بیشتر جمع کند. من خیلی خوشحالم که در چند کار شانسِ کار با آقای فرهادی را داشتهام و به شخصیت ایشان بسیار علاقمندم. اول از همه قلبا دوستشان دارم چون انسانِ بسیار بااحساس و خوبی هستند و فارغ از جایگاهِ کارگردانی و سینماییِ بزرگی که دارند، از نظر انسانی بسیار شریف، خوب و مثبت اندیش هستند. ویژگی کارکردن با آقای فرهادی هم این بود که چون آقای فرهادی به هر حال تحصیلاتشون رو در دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران در رشتهی کارگردانی تئاتر گذرانده اند و سینما را بر اساسِ روحیهٔ تئاتری پیریزی و کار میکنند، درحالیکه ساختار سینما همه اجزا جداست و بعضی اوقات این تکثر به وحدت نمیرسد در حالیکه کارگردان باید تلاش کند برای حفظِ این تکثر. یعنی درشرایطی که همهی بهنوعی اجزای متفاوتی هستیم که هر کدام دغدغههای زندگی و کارِ خودمان را داریم و با این دلمشغولی، سر کار میآئیم، احساس میکنم مثلا در آن جلسهٔ فیلمبرداری، بعداز گرفتن بازیام در یک پلان سکانس، میروم خانه؛ در حالی که بقیهٔ بازیگران بدون حضور من دارند صحنههای مقابل من را جلوی دوربین بازی میکنند، به این خاطر با آنها یک روح نمیشویم. ولی آقای فرهادی بخاطر این که کارگردانیِ تئاتر کردهاند، لازمهی تشکیل یک گروه تئاتری را که ایجادِ یک روحیهی واحد، مثل یک تیم است را میدانند.
در تئاتر ما باید جایِ خالیِ همتیمیهایمان را پر کنیم. فرض کنید بازیگر دیالوگش را فراموش کند، خوب پارتنرش باید این خلأ را طوری پوشش بدهد که صحنه از ریتم نیفتد، ولی در سینما نمیشود. هر شخصی موظف است کار خودش را انجام دهد و برود. بنابراین در فیلمهای آقای فرهادی، اول از همهی ما از دروازهی تئاتر وارد دنیای فیلم میشویم. ابتدا سخت تمرین میکنیم بعد جلوی دوربین میرویم. در این تمرینها، طی جلسههای زیاد، دربارهی شیوهی کار با هم صحبت میکنیم، تمرین میکنیم، اتود میزنیم. صحنههایی را که در فیلم نیست و نخواهد بود یا در فیلمنامه نیست را هم مرور میکنیم. درمورد عقبه یا بکگراندِ شخصیت ها با هم تبادل نظر میکنیم، حتی قسمت هایی را که در فیلم نمیبینیم را هم برای نزدیک شدن به شخصیت، با هم تمرین میکنیم. در این حالوهوا، کاراکترها تاریخچه بوجود میآورند. این شکلی نیست که ما فقط جلوی دوربین نقش دوتا دوست یا دو آشنا را بازی کنیم. این آشنایی که اصطلاحا شخصیتها توی نگاه، یکدیگر را میشناسند یا دو نفر همدیگه را از قبل میشناسند یا دارند ادای شناختن همدیگر را بازی میکنند. اینجاست که آن اتفاق خوب میافتد و فیلم میشود چون ما قبل از کلید خوردن، دارای یک روحیهی جمعی میشویم و تبدیل به یک تیم و خانواده با یک هدفِ خوب.

اصغر فرهادی و شهاب حسینی
در زمان تولید هم تمرینها خیلی خوب و دقیق جلو میرود و باعث میشود که همه چیز با همان دقتِ لازمی که آقای فرهادی لازم دارد اتفاق بیفتد و مهم این است که ایشان تکلیفشان به عنوان کارگردان کاملا روشن است. خب طبیعی است وقتی روی هر فیلمنامهای نزدیک به یکی دو سال و گاهی سه سال کار شود، زمانِ آماده شدنِ فیلمنامه، کار بودنِ تنش و بلاتکلیفی جلو میرود چون فیلمنامه به عنوان یک طرح اولیه، یک نقشهی راه است. در فیلم «فروشنده» البته زمان تولید تغییر و تحولاتی اتفاق افتاد. ابتدا تعداد بازیگرها بیشتر بودند. اعضای گروه تئاتری تعدادشان بیشتر بود، به مرور کمتر شدند و قصهٔ فیلم چکیده تر شد.
من همیشه میگویم دلم میخواهد با کارگردان همیشه گپ بزنم، مثلا میگوم آقا بیا با هم کارت بازی کنیم، در نهایت شما میگویی اینجوری؟ من میگویم اونجوری! شما برایم دلیل بیاور، من هم دلیلم را میآورم. در این ورق بازیها، دلیلی که مثلا او میآورد مثلا سربازِ بازی است. من اگر بتوانم بیبی یا شاه بزنم خب دلیل من پیروز میشود. خیلی وقتها چون منطق شخصیت و قصه برایم از همه چیز مهمتر است میگویم اینجای قصه با منطق تماشاگر همخوانی ندارد. صحنه باید باورپذیر شود. اغلب موفق گاهی میشوم ایدهام را بقبولانم گاهی هم نه. درمورد بعضی کارگردانها موفق شدم روی کارتِ بازیشان کارتِ برنده بزنم. ولی آقای فرهادی همیشه ویژگیش این است که روی شاه آدم آس رو میکنه و دیگه جایی برای چک و چانه باقی نمیگذاره! آقای فرهادی واقعا یک لیدر تمام عیار است و من خیلی خوش شانس بودهام که در دورهی کاریام سه بار موفق شدهام با ایشان همکاری کنم و هر سه بار هم خدا را شکر، نتایجِ بینالمللی خوبی به همراه داشته که حتما ثمرهی زحماتش نیت درست و پاک و انتخابِ تیمی بوده که باهاش کار کرده اند، خوشحالم از اینکه در این موفقیتها تأثیر داشتهام.
حسن تهرانی: آقای فرهادی میگفتند اینکه در دانشگاه روانشناسی خواندهاند خیلی در موفقیت کارشان تاثیر گذاشته، گویا خود شما هم با روانشناسی در دانشگاه شروع کردید؟
شهاب حسینی: خوش شانسی من این بود که توی دبیرستان چون درسخوان نبودم همهی نخبهها رشتهی ریاضی میرفتند، بعدش علوم تجربی بود و هر کس هم که جا میماند میفرستادند علوم انسانی. خوشبختانه من در دبیرستان علوم انسانی خواندم و الان هم احساس میکنم که اساسا پایهی اصلی سینما و هنرهای نمایشی روی علوم انسانی دور میزند چون روانشناسی یکی از شاخههایش همین است. مدتهاست به صرافتِ تاسیسِ چنین مدرسهای فکر میکنم که پایهاش علوم انسانی باشد و دانشجوها موظف باشند حداقل دو سه ترم علوم انسانی پاس کنند. حتما دانستن روانشناسی، جامعه شناسی، تاریخ، جغرافیا، ادبیات، تاریخ هنر، اینها حتما در پیرنگهایی که برای فعالیتِ حرفهای یک سینماگر بعدا قرار است رقم بخورد، تاثیر خیلی زیادی دارد.
تعریف من از آقای فرهادی این است که ایشان متفکری است مثل یک نویسنده. نویسنده ابزار کارش قلم است، اما یک کارگردانِ متفکر، ابزار کارش دوربین و تیمی است که او هدایت میکند. او سعی میکند تالیفش به واسطهی سینما ارائه دهد. همان طور که کارگردان های بزرگ تاریخ دنیا هم متفکرینی بودند که اگر خواستند مثلا فیلم های تجاری هم بسازند، تفکر حرفِ اول را میزند، میبینیم که به وسیلهی سینما سعی کرده که حرفش را به تأثیرگذارترین شکل، بیان کند. دسیکا مثلا در «دزد دوچرخه» کوروساوا با «ریش قرمز» و «هفت سامورایی»، هیچکاک در «پنجره عقبی» یا «روانی». به هر حال مسیری که آقای فرهادی هم برای خودشان انتخاب کردند، به عنوان یک سینماگر خیلی دوست دارم. دلم میخواهد بازیگری یا کارگردانی، برایم ابزار بیان فکرم باشد.
حسن تهرانی: از جایزهٔ بهترین بازیگر مرد در جشنوارهی کن برایمان بگو، تاثیرش در آینده کاریات چگونه بود؟
شهاب حسینی: ماجرایش که یک معجزه بود و لطفی از جانب خدا. من این را قلبا میگویم و با اعتقاد کامل میگویم چون با هیچ حساب و کتاب ریاضی نمیتوانست اتفاق بیفتد. زمانی که من سرِ فیلمِ فروشنده رفتم، هیچ پیشبینیای از موفقیتهای بعدی آن نداشتم که قرار است فیلم در فستیوالی شرکت کند یا اصلا اگر شرکت میکند دیده بشود و تا این اندازه مورد توجه قرار بگیرد. نیت درونیِ همهی ما حضور در فستیوالهای بین المللی نبود، اما اتفاقهای خوب افتاد.
(این گفتوگوی خواندنی و شیرین ادامه دارد…)

