Skip to main content

یک گفت‌وگوی اختصاصی، جذاب و پرنکته با شهاب حسینی

نخستین دیدارم با شهاب حسینی بهمن ماه چهار سال پیش در خانه دوست گرامی‌ام، شیرین جاهد، کارگردانِ برجستهٔ تلویزیون ایران بود که بسیاری از هنرمندان معروف سینما و رسانه در ایران، مدیونِ توانایی و ذوق سرشار او هستند.
به همت خانم جاهد، سالروز تولد شهاب حسینی و رفیق و همراهم عباس یاری و من را که همگی بهمن ماهی هستیم، با یک کیک و تعدادی شمع، جشن گرفتیم.

از همان نخستین برخورد، شهاب را شخصیتی متواضع، جنتلمن و خوش‌رو یافتم و چه خوب که او با کلامی متین و طنزآمیز، از زندگی، هنر و حال و روزِ نگران‌کنندهٔ فرهنگی و غلبهٔ امواج ساده‌پسندی و کم جان شدنِ رونقِ کتابخوانی می‌گفت. ما بهمین سرعت و سادگی، دوست شدیم. چندی بعد، در سفری که شهاب به آمریکا داشت، قرارِ دیداری گذاشتیم، باصفا و صمیمی به خانه‌ی ما آمد و با هم برای «سینمای بدون مرز» که هنوز متولد نشده بود، گفتگویی طولانی، دلچسب و پرنکته انجام دادیم.

برای من که طی بیش از شصت سال کار رسانه‌ای، جشنواره‌ای و برنامه‌سازی کرده‌ام و در هیات داوریِ بسیاری از جشنواره‌های بین‌المللی حضور داشته‌ام، تحلیل و نگاه او به سینما، بسیار پخته و سنجیده بود. قسمت اولِ این بده بستانِ گرم کلامی را بخوانید، در بخش‌های بعدی هم نکته‌هایی مطرح می‌شود که حتما برایتان تازگی دارد.

حسن تهرانی: آیا در دورانِ کودکی و نوجوانی، به سینما و یا کار هنری گرایش داشتید؟
شهاب حسینی: راستش کودکی و نوجوانی من در شرایط بحرانی و در دوره‌ی انقلاب و جنگ گذشت. بنابراین در بیرون از خانواده، شرایطِ جامعه، مشخص بود. به همین خاطر ما شروع کردیم به ساختنِ یک سری دنیا‌های درونی برای خودمان و در آن دنیایِ درونی، رویاپردازی می‌کردیم که حتما در هر رویاپردازی قصه‌هایی هم می‌ساختیم. تصویرهایی که از بازی‌های کودکیِ ما وجود دارد، اغلب براساسِ همان رویاهای پردازش شده‌ی ذهنی خودمان در آن زمان است و شاید یکی از دلایلی که باعث شد رویاهای بیشتری را نتوانیم عملا اجرا کنیم، بخاطر این بود که کشورمان در حال جنگ بود. ما در دنیای درونی خودمان با فیلم دیدن، موسیقی و کتاب سعی می‌کردیم با علایق‌مان زندگی کنیم، نمودش شاید امروز در حرفه‌ی سینما برای من و پاره‌ای از دوستانم تبلور پیدا کرده باشد.

حسن تهرانی: خانواده‌ی شما با شوق شما به دنیای هنر و بازیگری، چه برخوردی داشتند؟
شهاب حسینی: پدر من دبیر دبیرستان بود، به خاطر همین با نوجوان‌های زیادی سر و کله می‌زد و به روحیهٔ آن‌ها نزدیک بود، به خاطر همین می‌دانست که باید با ما چه شکلی رفتار کند. در شرایطی که آن روزها شاید برای ما پیگیریِ علاقمندی‌هایمان مقداری سخت بود، البته پدرم اعتقاد داشت که هر کدام از ما خودمان باید انتخاب کنیم که در آینده چکاری می‌خواهیم انجام دهیم. او هیچ وقت نظرش را به ما تحمیل نکرد. شاید آرزو داشت مثلا من حرفه‌ی دیگری داشته باشم چون آن زمان مثلا پسرها بهتر بود یا دکتر می‌شدند یا مهندس، حرفه‌ای که خیلی باعث افتخار خانواده‌ها بود. ولی وقتی من مطرح کردم که می‌خواهم در کلاس‌های بازیگریِ استاد سمندریان نامنویسی کنم، پدرم مخالفتی نکرد و در عین حال کمکم هم کرد که شهریه‌ی کلاس را پرداخت کنم و عملا از آنجا به بعد بود که شروع کردم به لمسِ فضای تئاتر و دنیای بازیگری.

حسن تهرانی: شما گویا کارتان را با رادیو آغاز کردید؟
شهاب حسینی: بازیگری برای من با تئاترهای دانشجویی شروع شد. البته من دانشجوی تئاتر نبودم ولی با دانشجوهای تئاتر مراوده و دوستیِ نزدیکی داشتم. با آن‌ها در همین کلاس‌ها آشنا شدم و در مقطع فوق لیسانس، خانم مینا ابراهیم‌زاده بود که مرا به تئاتر دعوت کرد. این اولین بار بود که تئاتر را تجربه می‌کردم که باعث شد در جشنواره دانشجویی هم شرکت کنم. بعد از این اتفاق، با کمک دوستانی که داشتم، مدتی در رادیو به عنوان بازیگر مشغول به کار شدم که برایم تجربه‌ی باارزشی بود.

بعد به تلویزیون آمدم و مجری چند برنامه شدم که همه‌ی این اتفاق‌ها به من کمک کرد تا در کارم و آینده‌ام پخته تر شوم. دنیای بازیگری به طور حرفه‌ای برایم با سریال تلویزیونی شروع شد و اولین فیلمم هم در سال هفتاد و هشت، فیلم «رخساره» بود که توسط زنده‌یاد امیر قویدل کارگردانی می‌شد، انسانی بسیار کاربلد و باذوق که هرگز فراموشش نمی‌کنم. از آن به بعد تا الان این مسیر ادامه پیدا کرده است.

حسن تهرانی: بازیگری در سینما، با توجه به نور و لنز و دوربین، در ابتدا استرسی برایتان نداشت؟
شهاب حسینی: خب من آن موقع از تکنیک سینما چیزی نمی‌دانستم و فقط اشتیاق داشتم و عاشق بازیگری بودم. آنقدر مست و سرمستِ بازیگری بودم که خیلی به جوانب مختلف تکنیکیِ آن دقت نداشتم. بسیار جذب نقش می‌شدم و غریزی بازی می‌کردم، همین‌ ذوق و دغدغه، کارگردان‌ها را مجاب می‌کرد با هم کار کنیم. در واقع به نوعی، خروجیِ کار به نحوی بود که برایشان راضی کننده بود. این تلاش و خوش شانسی باعث شد تحت هدایتِ کارگردان‌های خوبی بازی کنم و به هر حال بعدا متوجه شدم که کاملا یک رابطه دو طرفه بوده چون بازیگر باید از خودش هم قوهٔ خلاقه داشته باشد و اگر چیزی به ذهنش می‌رسد حتما مطرح کند و نقش را زندگی کند. طبیعی است که مطرح کردنِ ایده‌ها از طرف بازیگر، در زمان‌های مختلف شکل‌های متفاوتی دارد. اوایل دخیل شدنِ احساسات گاهی ممکن بود باعثِ سؤتفاهم‌هایی شود ولی بمرور که آدم پخته‌تر می‌شود، راه گفتگو، تعامل و منطق را پیش می‌گیرد و سعی می‌کند استدلالِ درستی را برای پیشنهادش ارائه کند، در این موارد اگر پیشنهاد بازیگر منطقی و درست باشد، هیچ کارگردانی نه‌تنها مقاومت نمی‌کند که استقبال هم می‌کند. خوشبختانه در مسیر کاری من، این تعامل همیشه وجود داشته است.

من از شروع کارم، همیشه این نکته را به خودم یادآوری کرده‌ام که اگر کارگردانی به من اعتماد کرد و نقشی را به من محول کرد، طوری کار کنم که از اعتمادش پشیمان نشود و احساس نکند که ای کاش این نقش را به بازیگرِ دیگری داده بودم.
به خاطر همین، همیشه با عشق کار کرده‌ام و روابطم هم با گروه خوب بوده است.

حسن تهرانی: وقتی پیشنهاد بازی در فیلمی را دریافت می‌کنید و کاراکتری را به شما پیشنهاد می‌دهند، با چه تکنیکی به نقش نزدیک می‌شوید؟
شهاب حسینی: فکر می‌کنم بازیگری اغلب از تجربه‌های شخصیِ خود آدم در زندگیش وام می‌گیرد و به اندیشه‌ی او برمی‌گردد. این‌که بازیگر تصور و درکش از زندگی چیست و از دنیایی که درش زندگی می‌کند چه برداشتی دارد؟ نوعِ اندیشه‌ی انسان نمی‌تواند از کارش جدا باشد. شاید در حرفه‌های دیگر فرقی نکند که صاحب یک شرکت چه عقیده و استدلالی دارد یا مثلا صاحب یک فروشگاه. ولی در دنیای بازیگری نمی‌شود اندیشه‌ی کار را از اندیشه‌ی شخصیِ او جدا کرد. بستگی دارد که حرفه‌اش را برای خودش چه شکلی تعریف کرده است. من بازیگری را همیشه به عنوانِ یکی شدن با شخصیتی که بازی می‌کنم، می‌بینم. هرگز او را قضاوت نمی‌کنم: «نه خوب و نه بد.» احساس می‌کنم این شخصیتِ قصه است و این را باید جلوی دوربین، باورپذیر زندگی کرد، حالا این شخصیت بنابه درامی که در فیلم دارد پیش می‌رود، یک کنش و واکنش‌هایی دارد که حتما در آن لحظه که دارد به شخصیت هویت می‌دهد، باورپذیر انجام داد، این شخصیت حتما پیش خودش فکر می‌کند دارد کارِ درستی را انجام می‌دهد.

شاید بشود گفت بازیگری باید تلفیقی باشد از جسم بازیگر و روح نقش، و به خاطر همین یک بازیگر نمی‌تواند خودش را خالی کند تا زمانی که این نقش را در وجود خودش حل کند. این نقش باید با مایع درون او حل شود. مثل آشپزی که مواد مورد نیازش را برای یک نوشیدنی آماده می‌کند. معتقدم عنصر وجودیِ یک بازیگر مثل آب باید باشد، شفاف و زلال، رنگ و بو و طعم خاصی هم نباید داشته باشد. با این قابلیت او می‌تواند موادش را با هرچیزی ترکیب کند مثلا با ترکیبِ آب و دانه‌های قهوه، می‌تواند هرنوع قهوه‌ای درست کند، یا چای دم کند چون هر ماده‌ای مثل نقش، ویژگی، خاصیت و رنگ و بوی خاص خودش را دارد که بازیگر باید پیدا کند. این حس را من این شکلی برای روحیه یا حسِ یک بازیگر تعریف می‌کنم.
همیشه احساس می‌کنم با نقش‌هایی که بازی می‌کنم یک ارتباط قلبی برقرار می‌کنم.

در وهله‌ی اول، بازیگری را فقط به عنوان یک شغل حساب نمی‌کنم. واردِ زندگیم می‌کنم که مثلا هر کدام از نقش‌هایی که ایفا کرده‌ام، یک شخصی بوده که از این دنیا رفته و شاید توی خواب با من ارتباط برقرار کرده و به من از دغدغه‌هایی در این دنیا داشته، گفته که متاسفانه فرصت انجامش را نداشته یا بخشی را درست یا غلط، انجام داده، و از من خواسته به عنوان یک بازیگر، این مسیر و حال‌وهوایش را نشان دهم. معمولا حسم با نقش‌ها این شکلی است، با این شخصیت‌ها شروع می‌کنم زندگی کردن، باید درک‌شان کنم و بدونِ قضاوت، حتی بجای آن‌ها در جای خودش مثبت یا منفی شوم. نقشی را که بازی می‌کنم قضاوت نمی‌کنم. احساس می‌کنم که او در آن لحظه حتما به کاری که دارد انجام می‌دهد، اعتقاد دارد و فکر می‌کند دارد کار درستی انجام می‌دهد. برایم خیلی مهم است که آن آدم را برای اجرای نقش، با ویژگی‌هایش درک کنم. بدانم او چه کنش‌هایی دارد، اصلا می‌شوم خود او! مثلا اگر دارم نقش یک آدمِ حسود را بازی می‌کنم، ببینم در وجود خودم چقدر حسِ حسادت هست. حسادتم را باز کنم و از ادویه‌ی حسادت خودم به این نقش اضافه کنم. یا مثلا اگر این شخصیت بذله گو است، از کشویِ بذله‌گویی خودم خرج کنم! سعی می‌کنم تا آنجایی که بشود خاصیت‌های طبیعیِ خودم را به عنوان ابزاری که نقش با آن شخصیت یکی شود، استفاده کنم تا خودش او را نشان بدهم.

اعتقاد دارم بازی در نقش باعث می‌شود که شناخت درستِ آدمی که داری نقشش را بازی می‌کنی درست و طبیعی نشان داده شود. شما مثلا اگر خودتان آدم بیرونی‌ای هستید، نمی‌توانید نقش یک آدم درونی را به واسطهٔ روحیه خودتان بیرونی بازی کنید چون باید خلقیات آن آدم را درست بشناسید و از خودتان فاصله بگیرید تا بتوانید همان نقش را درونی ایفا کنید. بعضی وقت‌ها تقریبا نقش‌ها مطابقِ روحیهٔ خودتان است. یعنی احساس می‌کنید که خیلی از شما دور نیست، مثلا این آدم خشمش را شبیه خودتان بروز می‌دهد یا بهتش را و غمش را یک جورِ دیگر. به‌نظرم یک جور عشقبازی است وگرنه اگر بخواهید صرفا یه سری کارها را از حس خارج کنید و مسائل تکنیکی را فیزیکی در نظر بگیرید، بازی‌تان بی‌خود و حوصله سر بر می‌شود.

برادرم خسرو

حسن تهرانی: شما بازی‌های درخشانی در ایفای نقشِ آدم‌هایی با مشکلاتِ روانی داشته اید، با این گونه شخصیت‌ها چگونه برخورد می‌کنید؟
شهاب حسینی: یک فیلم را با این ویژگی بازی کردم به‌نام «برادرم خسرو» که احسان بیگلری کارگردانی کرد، در مابقیِ قصه‌ها بُعدِ عصبیِ نقش‌ها به‌خاطرِ شرایطی بوده که در قصه به وجود آمده و شخصیت‌ها روان‌پریش نبوده اند. در مورد فیلم برادرم خسرو باید بگویم که من تجربه‌ای بابت اسکیزوفرنی‌ها یا دوقطبی بودنِ پاره‌ای آدم‌ها، نداشتم. ولی با کنجکاوی بسیار دنبال کردم که معنا و جزئیاتِ این بیماری چگونه هست؟ می‌گفتم لابد کسی که دو گونه شخصیت متفاوت دارد دو قطبی است. یا کسی که احتمالا دنیای درون و بیرونش با هم هماهنگی ندارد، نمی‌تواند این‌ها را با هم هماهنگ کند، در واقع برای ایفای آن نقش سعی کردم عدم تعادل آن آدم را به نمایش بگذارم. چون در نهایت اسمِ بیماری‌های روانی هرچه که باشد، نداشتنِ تعادلِ روحی است. حالا هر کسی یک چیزی می‌گوید ولی در نهایت عدم تعادل است.

دانلود فیلم حوض نقاشی - ویرگول

مثلا در فیلمِ «حوض نقاشی» ساختهٔ مازیار میری، نقشِ یک آدمی را بازی کردم که سندروم اوتیسم دارد، در این فیلم هم کشفم این بود که وقتی به کسی که دچارِ نارسایی خاصی هست نگاه می‌کنم ابتدا فکر می‌کنم ممکن است از دید من او انسانی غیر‌عادی باشد ولی اگر از دید او نگاه کنم او خودش را غیرعادی نمی‌داند و فکر می‌کند زندگی عادیش رو دارد می‌کند، لابد طبیعی دارد حرف می‌زند، فکر می‌کند و…

این بود که کشف کردم و فکر کردم که بهتر است سعی نکنم به عنوان یک بازیگر، ادایِ یک اوتیسمی را بازی کنم. باید نقش انسانی را بازی کنم که در درون خودش دارد طبیعی فکر می‌کند ولی ابزار بیانی او که بدنش هست، یا به خاطر ویژگی اوتیسمی که دارد واکنشی بیشتر از این ندارد یعنی نمی‌تواند کمکش کند و به خاطرِ همین، از بیرون ممکن است غیر عادی به نظر برسد، یا در «جدایی نادر از سیمین» ساخته اصغر فرهادی، خیلی‌ها می‌گفتند نقش را عصبی بازی کرده‌ای، می‌گفتم چرا این شکلی قضاوت می‌کنید؟

جدایی نادر از سیمین

درباره این نقش در همان فیلم دو سکانس هست که ما شخصیتِ حجت را اصلن عصبی نمی‌بینیم. یکی زمانی است که او در مراجعه به بانک، با ادب و احترام با نادر حرف می‌زند، دومین جا هم در سالن بیمارستان است، زمانی که نادر و سیمین باهاش سلام و علیک می‌کنند و چون حجت هنوز نمی‌دونه ماجرا چیه مثل یک انسانِ خیلی مودب بلند می‌شه و می‌گه: «سلام! خیلی خوش اومدین…» کم‌کم کل ماجرا را که متوجه می‌شه، دچار فروپاشی عصبی می‌شه، چرا که آن اتفاق می‌توانست برایش نیفتد. مسئله این است که اگر بنا باشد من درد یک نقش رو به نمایش بگذارم، ادایش رو نمی‌توانم در بیاورم. باید یک کاری بکنم یا آن درد در تجربه‌های شخصی و زندگی‌ام وجود داشته یا اگر نداشته، باید بروم و مابه ازایی برایش پیدا کنم که تا حدودی آن را حس کنم و آن شخصیت را با نگاه و رفتار و کنش‌هایش درک کنم و از خودم بپرسم: «این آدم دردش چیه؟» بعد واکنش مناسب و متناسب نسبت به نشان دادن او، در ایفای نقش داشته باشم…
(این گفت‌وگو ادامه دارد)