برای عباس یاری
مردی که می خندد…
بعضی آدمها “آن” دارند.
“شاهد آن نیست که مویی و میانی دارد
بندهی طلعت آن باش که آنی دارد”
عباس یاری از معدود آدمهای روزگار است که صاحبِ “آن” است.

به گمانم در جهانی که سرشار از جنگ و دشمنی و پریشانی و نکبت است، وجودِ آدمی مثل عباس یاری، مایه خوشدلی است.
همیشه میخندد. دردها پیش او جلوه اندکی دارد، که وجود خودش درمان است و طبیبِ جان است.
چند روز پیش، در جشنوارهای غیردولتی، بزرگداشتِ عباس یاری، در تهران برگزار شد و درخت طلایی عباس کیارستمی به او اهدا شد، من سعادتِ حضور در آن مراسم را نداشتم.
نوجوان که بودم همدمِ تنهاییهایم «مجله فیلم» بود، آن سالها نمیدانستم یکی از گردانندگان اصلی این مجله، عباس یاری، همشهریام است.
این متن درباره تنهایی است. درباره مجله فیلم است. درباره حسرت سالهای گذشته است. درباره عباس یاری است: «که باور کنیم هنوز میشود به آدمی اعتماد کرد. هنوز میتوان به نور شمعی در دل تاریکی امید داشت…»
“فکر میکنم هر قدر بیش تر از عمرِ آدمی میگذرد، بیشتر نیاز دارد به کودکیاش برگردد، بیشتر اشتیاق دارد کودکیش را تصور کند و به آنچه در کودکی به آن میاندیشید و برای رویایی که در سر میپروراند، تلاش کند…” این متن بخشی از نوشتهٔ “بهومیل هرابال” است که “پرویز دوایی” در ابتدای بهاریهاش در ویژه نامهٔ نوروزی (سال ۱۳۹۱) مجلهٔ فیلم آورده است.
“یوسف نیکفام «مدیر نشریهٔ رازان»، چندی پیش متنِ مصاحبهای را که با “عباس یاری” از بنیانگذاران و دبیر هیات تحریریهٔ آن زمانِ مجلهٔ فیلم، داشته و در این فصلنامه، چاپ شده بود، برایم فرستاد. یاری گفته است که خانهشان در اراک خیابان مولوی، کوچهٔ بهرامی بنبستِ یاری بوده که حالا نامش شده «اطهر ۲»! از آن خانههای قدیمی که لابد حوضی داشته و دیوارهایش بوی صبحانه و نوروز و نان سنگگ و فرش دستباف داشته.
ماشینم را روبروی بنبست اطهر پارک میکنم. حالا خانهها بزرگ است. سنگِ خانهها از مرمر است. از تصنیف خوانیِ زنان قالیباف، در حیاطِ خانهٔ عباس یاری خبری نیست. هندزفری در گوشم میگذارم و موسیقیِ «شهر خاموشِ» کیهان کلهر را گوش میکنم.
عباس یاری در سال ۱۳۳۰ متولد شده و من باید در ذهنم کودکیِ او را تجسم کنم.
در خانه نشستهام. به گمانم سال ۶۵ است. تلویزیون را روشن میکنم. فیلم «عروج» اثر «لاریسا شپیتکو» را میبینم. عدهای پارتیزانِ روس مشغول عملیاتِ جنگی بر علیه آلمانیها هستند. آنها دستگیر میشوند. و حالا دو نفر از پارتیزانهای دستگیر شده بر سرِ دو راهی قرار میگیرند. فرماندهٔ آلمانی از آن دو میخواهد همکاری کنند. یکی از آن پارتیزانها به نام (ریباک) قبول میکند و آن یکی که نامش ساتنیکوف است، مرگ را انتخاب میکند. قرار میشود ساتنیکوف اعدام شود. فرمانده به ریباک میگوید شرط دیگری هم دارم: «خودت باید دوستت را اعدام کنی…»
ریباک، مستاصل است. زندگیاش را دوست دارد. به دوست صمیمیاش خیانت میکند. چهرهٔ ساتنیکوف در لحظهٔ اعدام به یاد ماندنی است. آرام است. لبخند میزند. ریباک بعد از اعدامِ ساتنیکوف گویی یکباره حقیقت برایش آشکار میشود.

عروج
یادم است بعد از دیدن فیلم، به خیابان رفتم. اول سرِ بازارِ اراک رفتم. بعد به میدانِ باغ ملی، بعد به بالای ابرها بعد دستانم را به تکه ابری گرفتم و معلق شدم. از آن بالای بالا، شهرم اراک را دیدم. خیابان مولوی را دیدم. سینما دنیا را دیدم. ساتنیکوف را دیدم که در یک کافه نشسته و چای میخورد. ریباک را دیدم که محکوم شده است به راه رفتنِ بیهوده در خیابانها. ابر مرا برد به آسمانها. از دریای خزر هم عبور کردم. به اوکراین، زادگاه خانم لاریسا شپیتکو، رفتم. بعد به دبیرستانی در مسکو، همان دبیرستانی که شپیتکو در آنجا درس میخوانده. منتظرِ تعطیل شدنِ کلاسها شدم. لاریسا از کلاس بیرون آمد. از جیبِ پیراهنم کتاب شعری از احمدرضا احمدی بیرون آوردم و تقدیمش کردم.
دو سه روز بعد، به انجمنِ سینمای جوانانِ اراک رفتم. مدرس داستانِ ما، پرویز اشتری بود. اشتری کتابدارِ کتابخانهٔ عمومیِ اراک بود. همان کسی که من زمانی که ۱۲ سال داشتم، به کتابخانهاش رفتم و به او گفتم: “آقا میشه یه کتابی به من بدید تا بخونم و فوت و فنِ هنرپیشگی و کارگردانی را یاد بگیرم!؟” آقای اشتری ده پانزده تا کتاب را به زحمت آورد و گذاشت روی میز و گفت: “شروع کن به خوندن. قبل از اینکه کتابها را بخوانی این رو بدون که با خواندن اولین جملهٔ کتاب، تو دیگه نویسنده شدی، تو دیگه فیلمساز شدی، تو دیگه هنرمند شدی. فقط ممکنه فیلمت، پنج سال دیگه از توی دوربین بیرون بیاد!”
کتاب ها را روی میز گذاشتم. اولین کتاب، سگ آندلسیِ لوئیس بونوئل بود. با خواندن اولین جمله، واقعا خودم را در هیات یک هنرمند دیدم. پنج سال بعد، هنرجویِ انجمن شدم. مدرسِ داستان، همین آقای اشتری بود. اولین فیلم کوتاهم را زیر نظر خودش ساختم. گفته بود ممکن است فیلمت از دوربین، پنج سال بعد بیرون بیاید.
اصغر داوودآبادی، دانشجوی عکاسیِ دانشگاه هنر، به ما عکاسی یاد میداد. خودش هم مدام برای عکاسی به جبهه میرفت. یکبار ناگهان رو کرد به من و گفت: “میدونی گاهی اوقات، آدم باید بتونه گریه کنه؟ اصلا تو تا حالا از تهِ تهِ دلت گریه کردی؟” مدرس طراحی، بهنام کیوان بود. مدرس کارگردانی هم محمود زنده نام بود. بعدها استادانی مثل سعید رجبی فروتن و سعید عبدالحمیدی هم به انجمن آمدند. کلاس که تمام شد با همکلاسیها، به بازار اراک رفتیم. به بچهها گفتم یک شاهکارِ سینمایی دیدم. عروج اثر لاریسا شپیتکو. به آنها گفتم عاشق «لاریسا شپیتکو» شدم. بچهها خندیدند…

رویای عشق لاریسا شپیتکو
مجلهٔ فیلم صفحهای داشت به نام «نقد خوانندگان». یکی از آرزوهایم این بود که نقد فیلم بنویسم و در آن صفحه چاپ بشود. گاهی در آن صفحه پیامی از طرف دفتر مجله نوشته می شد که “فلانی لطفا در ساعات اداری با دفتر مجله تماس بگیرید.” چند نفر همیشه نقدهایشان چاپ میشد، همیشه به آنها حسودی میکردم. یکیشان «شاهرخ دولکو» بود. یکی دیگر حمید پروانه از لنگرود. یکبار نقد فیلم “انتخاب آقای هابسن” را نوشتم و پست کردم. اول ماهِ بعد به باغ ملیِ اراک رفتم تا مجلهٔ فیلم بخرم. دم در گاراژِ «ایران پیما» منتظر بودم. بالاخره بستهٔ مجلهها رسید. دلهره داشتم، مجله را خریدم. وای! اسم خودم را در صفحه نقد خوانندگان دیدم. نقد من چاپ شده بود. میخواستم زودتر برسم خانه و به بابا و مامان بگویم که دیگر مشهور شدم. تخیل کردم که حالا لابد مسؤلینِ مجله در شمارهٔ بعدی مینویسند “آقای رضا مهدوی هزاوه لطفا در یکی از روزهای هفته با دفتر مجله تماس بگیرید.” حتی خیال میکردم الان لابد یک فیلمساز نقد من را میخواند و از لابلای کلماتم من را میبیند. من را تجسم میکند و شاید هم برای فیلم جدیدش به عنوان بازیگر، انتخابم کند. گمان میکردم هر آدمی را از چیدمان کلماتش میشود دید و بعدها که کتاب “خودشناسی به روش یونگ” نوشتهٔ مایکل دانیلز را خواندم، دیدم اتفاقا چقدر این گمانم درست بوده. هر آدمی شبیه چیدمان کلماتش است.

چند روز پیش دوباره در باغ ملی بودم. جلوی سینمای تعطیل شدهٔ فرهنگ لحظهای ایستادم. گاراژِ ایران پیما سر جایش بود. دوباره تخیل کردم. ناگهان آن گونیِ مجلههای ارسالی از تهران را انگار دیدم. مردی گونیِ بزرگی از مجله را از ایران پیمای قرمز به کف پیاده رو انداخت. سمبوسه فروشِ سرِ بازارچه نگاهم میکرد. کرکرهٔ سینما همچنان پایین بود. روسری فروشی، روسری آبی رنگی تکان میداد. آدمها مشتریِ خریدِ هیچ کالایی نبودند. آنها فقط راه میرفتند. در یک چرخهٔ بیهوده، مدام تمرین میکردند که ریباک باشند یا ساتنیکوف. گونیِ مجلهها روی زمین کشیده میشد. گذشته و لحظهٔ حال در هم آمیخته شده بود.
باغ ملی دهکده شده بود. انگار زنها روسریهای آبیِشان را تکان میدادند. باغ ملی پر از درخت شد. پرندگان آواز میخواندند. داش آکل آمد. تلو تلو خوران. کاکارستم آمد. مست و پاتیل. عباس یاری در مصاحبهاش گفته که مدتی در باغ ملی روزنامه فروشی میکرده و حالا عباس را هم میدیدم که مجلهٔ «اطلاعات هفتگی» میفروشد. آه ! ناگهان باغ ملی پر میشود از هنرپیشهها. پوران. فردین. بهروز. ناصر. پوری بنایی. یکبار با بابا در کوچهٔ پشتیِ بیمارستان قدس راه میرفتیم. بابا میگفت اینجا محله پوری بنایی است. وسط باغ ملی، ناصر کلاه معروفش را بر سر گذاشته. خان دایی هم هست. چاپلین هم تو قهوه خونهٔ گاراژ ایران پیما نشسته و میخندد. عباس داد می زند: ” آهای خبر دار! بدو بدو که خبر جدید دارم. بدو که فرمان داره داد میزنه “قیصر کجایی که داداشتو کشتن.”
باغ ملی حالا فقط اسفندیار منفردزاده را کم داره. باغ ملی میشود طعم آنونس های قبل از فیلم اصلی. ناگهان یادم میآید که بچه بودیم. وقتی به سینما میرفتیم و آنونسها را می دیدیم تصورمان این بود که وای چقدر فیلمِ قشنگیه. به خودمان وعده می دادیم که برنامهٔ آیندهٔ سینما حتما جذاب تر از این فیلم خواهد بود. فیلمی که آنونسش را هفتههای پیش دیده بودیم بعدا روی پرده میآمد. چنگی به دل نمیزد. دیر فهمیدیم که همیشه وعدهها واقعی نیست. ولی همین آدم با این وعدهها زنده است. با امید.
عباس یاری گفته است که در اراک روزنامه فروشی هم می کرده. من هم این را تجربه کردم. به خیابانی می روم که محلهٔ روزگار کودکیام بوده. همانجا که تابستانها مجلهٔ اطلاعات هفتگی و جوانان را میفروختم. تابستان بود. هوا گرم بود. بچههای کوچه هر کدام جلوی شان جعبهای گذاشته بودند و شکلات و فرفرههای رنگی میفروختند. میخواستم متفاوت باشم. به باغ ملی رفتم. چند مجله اطلاعات هفتگی و جوانان خریدم. جعبهٔ میوهای از سبزی فروشی محله گرفتم. مجلهها را مرتب چیدم و به انتظارِ مشتری نشستم. دور و بر بچههای آدامس فروش شلوغ بود. دختر همسایه آمد جلوی بساط من. مجله ها را ورق زد. یکی اش را برداشت و گفت “این رو می برم و ببینم این همون مجلهای هست که میخواهم یا نه! اگه همون بود پولش را فردا برایت می آورم.”
شب با خودم حساب کردم از دختر همسایه پنج ریال بیشتر از قیمت روی جلد میگیرم و همهٔ پنج ریالی ها را جمع میکنم. آن موقعها هنوز شمال نرفته بودیم. میخواستم به بابا بگم دوستم از باغهای چایِ لاهیجان خیلی تعریف میکند. آخرِ تابستون با پولِ سود مجلهها میخواهم همه را ببرم شمال. دریا هم برویم…بابا میخندید. فردا صبح همان دخترِ همسایه آمد و گفت “نه! این همونی نبود که میخواستم. حالا اون یکی مجله رو بده، شاید همونی باشه که میخوام!”
در خانه نشستهام، مجلههای فیلمِ قدیمی را نگاه میکنم. شماره بیست و سوم را میبینم. ویژه نوروز سال ۶۴. قیمتش بیست تومان است. روی جلدش تصویری از جمشید مشایخی در فیلم آوار است. مجله را ورق می زنم. ستونِ “نامه های تان رسید” را هم میخوانم. یکی از کسانی که اسمش را در مجله زیاد میدیدم، شخصی بود به نام “مه کا مه مکی” از اراک. این اسم برایم خیلی جذاب بود. احساس میکردم کسی که چنین اسم متفاوتی داشته باشد لابد چهره و شخصیت متفاوتی هم دارد.
نیمه های شب است. هوس میکنم در خیابانها راه بروم. به سمت خیابان حصار میروم. این خیابان نیمههای شب خلوت است. عباس یاری گفته است که در روزگار نوجوانی، به مغازهٔ حسین آقا سرِ حصار میرفته و فیلم اوتی میخریده. مغازهٔ فیلمهای اوتی حالا گل فروشی شده. دو سه سال بعد از کلاسهای سینمای جوان خبردار شدم که پرویز اشتری در ابتدای همین خیابان سکته کرده و در جوی آب افتاده و تمام.
ما همیشه فکر میکردیم فیلمهای آینده جذاب تر هستند. به «مه کا مه مکی» فکر میکنم. ندیده عاشقش شده بودم؟ به آن دختر همسایه که مجلهها را هر شب می برد و میگفت: «نه این همان نبود که میخواستم!» فکر کردم. نکند دوستش داشتم و خجالت میکشیدم صدایش بزنم: «لاریسا شپیتکو!»
در شماره سی و نهم مجله فیلم (مرداد ۶۵)، گفتگویی با لاریسا شپیتکو چاپ شده بود. شپیتکو گفته بود که ریباک در صحنهٔ آخرِ عروج وقتی ساتنیکوف را اعدام میکند، قصد گریز داشته؛ متوجه آنچه اتفاق افتاده شده، وجدانش برانگیخته شده و این بیداری، نشانهٔ زندگیِ روحی اوست. اما بیچارگی او در این بود که نمیتوانست آنچه را که انجام داد، تغییر دهد… لازم بود خرد و پایمال شود تا بتواند در این انحطاطِ کاملِ اخلاقی، آگاهی به چیزی جدید در وجود خودش و نحوهٔ تفکرش پیدا کند. این آگاهی برای او فاجعه آمیز است”.
چند ماه بعد فهمیدم خانم لاریسا در سال ۱۹۸۰ در اثر تصادف فوت کرده. یعنی در سال ۱۳۵۹ شمسی. دیگر حرفی از مسکو نبود. به کسی دلبسته شده بودم که در جهان نبود. ولی چه اهمیتی داشت؟ عشق، ربطی به این چیزها ندارد. تمام سالهای عشقبازی با مجلهٔ فیلم هم همینطور بود. بی آنکه بنیانگذارانش را ببینم حاصل رنج و زحماتشان این بود که بفهمیم زندگی زیباست. حالا عباس یاری روبرویم نشسته است و میخواهم به او بگویم لای تک تکِ صفحاتِ ماهنامهٔ فیلم، گلهای معطری بود که عاشقمان میکرد. عباس یاری و دوستانش به ما یاد دادند که به وعده ها دلخوش باشید. حتی اگر هر روز دختر همسایه بیاید و بگوید این همان نبود! عباس یاری به ما رویا پردازی هدیه داد.
به خانه برمیگردم. مجلههای فیلم را ورق میزنم. در شماره ۷۰ (آبان۶۷) در صفحهٔ خارج از مرکز تیتر “پنکه سقفی در سینمای نهاوند” را میخوانم. یادم می آید که در همان آبان ۶۷ به هزاوه، زادگاه امیرکبیر، رفته بودم. باران میبارید. زیر کرسیِ خانهٔ بابا بزرگ نشسته بودم. همین خبرِ پنکه سقفی در تنها سینمای نهاوند را خواندم. خندیدم. به ایوان رفتم. باران تند میبارید. مجله را هم با خودم بردم. پسر عمه جلوی خانهشان نشسته بود. عام صادق در ایوان پر از گُلِ شمعدانیشان رادیو گوش میداد. غلامرضا که اختلال حواس داشت روی صخرهای نشسته بود و به کوه روبرویِ سرآسیاب خیره شده بود. عام صادق گفت “خیس نشی پسرِ سرکار ممد!” بابا، نظامی بود و هزاوهای ها به او سرکار ممد میگفتند. روی نردهٔ چوبی ایوانِ پر از شمعدانیِ او، استکانی چای بود….
حالا به همان مجلهٔ بارانخورده، نگاه میکنم، نه ایوانی در کار است و نه گلهای شمعدانی. نه بارانی است و نه بخارِ چای روی نردههای چوبی. حالا دیگر به خبرِ پنکهٔ سقفی در سینمای نهاوند هم نمیخندم. روستای هزاوه هم حالا خلوت شده؛ خانهها خراب شده. بابا بزرگ سالهاست خوابیده. صدای دارِ قالیِ مادر بزرگ، سالهاست شنیده نمیشود.
عباس یاری هم گفته که در زیرزمین خانهٔ آنها کارگاهِ قالیبافی برپا بوده و لابد دخترها تصنیف میخواندند:
“شب و روز قالی ببافُم، با دلِ خسته،
ببافُم با سرِ بسته،
ببافُم ریشه ریشه،
ذره ذره،
ریزه ریزه،
اگر خون از سرِ انگشتُم بریزه،
چکه چکه،
قطره… قطره…”

شماره سی و ششم مجله (اردیبهشت ۱۳۶۵) را ورق میزنم. در صفحهٔ نامهها، متن یک خواننده را مرور می کنم: “دوستان عزیز و گرامی ، اینجانب علاقه زیادی به بازیگری در سینما دارم و بارها گفتم که به خاطر بازیگری جانم به لبم رسیده است. خواهش این حقیر این است که مرا در هنر سینما جای بدین…من شب ها خوابهای وحشتناک میبینم، که داخل سینما نشستهام و یک دفعه یکی از بازیگرها که نقش هیولا را بازی میکند دستهایم میگیرد و مرا به داخل پردهٔ سینما میبرد و میخواهد جانم را بگیرد. مرا از این همه سختی که در زندگیم بخاطر بازیگری در سینما میکشم نجات دهید!” زیر همان متن خوانندهای هم پرسیده است :”آیا ثریا حکمت همان شهریار حکمت است که قبل از انقلاب در سریال مرد اول بازی کرده بود!؟”
صبح می شود. از خانه بیرون میروم. برای بار دوم به خیابان مولویِ غربی میروم. در کوچهٔ بهرامی، قدم میزنم. در موبایلم به صفحهٔ اینستاگرام عباس یاری نگاه میکنم. در بسیاری از عکسها چهرهاش خندان است. می دانم روز تولد عباس، دهم بهمن است. خودش در اینستاگرامش نوشته است : “سالها پیش زمانی که حال زمین خوب بود و زمستانش شبیه زمستانِ پر برف بود، در شهر ما روز دهم بهمن، چند گروه نمایشی پنج نفره ( به اسم ناقالی ) با لباسهای پوستی و صورتِ ماسک زده به راه میافتادند. با چوب دستیهای بلند، و زنگولههایی که به گردن و بازوهایشان میبستند، وارد خانهها میشدند، میزدند و میرقصیدند و در حالی که چوبهای بلندشان را به هم میزدند، با صدای بلند این شعر را می خواندند:
“ناقالی گُنده گُنده! چهل رفته پنجاه مانده!
ما سالی یه بار میآییم دعاگوی شمائیم
خانم بالا شمائی…!؟
از خونه در نیایی، عرق داری میچائی!”
مجله های قدیمی را در کمد میگذارم. باید یادم بماند روز تولد عباس به او تبریک بگویم. دیگر کسی ناقالی نمیخواند. ناقالیِ گنده(بزرگ)، حالا کوچک شده؛ باید یادم بماند بهاریههای پرویز دوایی را بیشتر بخوانم. یادم باشد این بار که به هزاوه رفتم مجلهٔ (آبان ۶۷) را هم با خودم ببرم. بروم بنشینم روی همان صخرهای که آن روز غلامرضا نشسته بود و به کوهِ روبروی سرآسیاب زُل بزنم. بعد به مجله نگاه کنم. باید یادم بماند که عرصهٔ زندگی مدام جدال بین ریباک بودن یا ساتنیکوف بودن است، و گاهی تا دیر نشده، باید متوجه شوی که در اوجِ انحطاطِ اخلاقی قرار گرفتهای. اینها را سینما به من یاد داد. این ها را مجله فیلم به من یاد داد. همان مجلهای که عباس یاری از مهرههای اصلی اش بود.
باید یادم بماند شب به بچههایم تلفن بزنم و بگویم همیشه اوضاع آنی نیست که میخواهید. گاهی گریه کنید اما بیشتر بخندید. باید یادم بماند با خودم تکرار کنم «مه کا مه مکی» فقط یک اسم بود. اگر به مجله زنگ می زدم که مه کا مه مکی کیست شاید با دانستن جواب، راز تمام میشد. باید یادم بماند یکبار دیگر «داش آکلِ» هدایت را بخوانم و بفهمم که چرا داش آکل عشقش را به مرجان جار نزد. باید یادم بماند گاهی به خیابان حاجباشی بروم. اگر در روزگار بچگی به دختر همسایه میگفتم تمامِ اطلاعات هفتگی مال تو، عوضش اجازه بده دوستت داشته باشم چه اتفاقی می افتاد؟ باید یادم بماند که همیشه در زندگی ممکن است دلت خوش باشد به وعدهای و فردایش همان که دلت محکم است به حضورش بیاید و بگوید نه این همان نبود که میخواستم و تو باید بروی. بروی تا گم و گور بشوی…
به همان کتاب شعر که به لاریسای دبیرستانی هدیه دادم فکر میکنم.
شعر احمد رضا احمدی را با بغضی در گلو میخوانم :
“همیشه، هراسم آن بود
که صبح از خواب بیدار شوم
با هراس به من بگویند
فقط تو خواب بودی
بهار آمد و رفت.
از خواب بیدار میشوم میپرسم بهار کجا رفت؟
کسی جوابم را نمیدهد
سکوت میکنند!”

