Skip to main content

در این مطلب می‌خواهم نگاهی به آلبومِ Ciné-mot اثرِ شهیار قنبری به مناسبتِ سالروز تولدش داشته باشم. البته که او نیازی به معرفی و تایید ندارد. کارنامه‌اش چنان درخشان است که تاریکی به آن راهی ندارد و یا به چشم نمی‌آید. از شهیار و آثارش بسیار گفته و نوشته شده است و متاسفانه از ناگفته‌ها و یا کمتر گفته‌شده‌های کارنامه‌‌ی او، رابطه‌اش با سینماست.

قنبری، که هم بازیگری کرده و هم فیلم ساخته، و سال‌ها است که با سینما و سینماگران دمخور و همراه بوده است. او شاعری است که سینما را عاشقانه دوست دارد، پس جایِ تعجب ندارد اگر رد و رمز سینما در بسیاری از آثارش پیدا باشد، چه به‌شکلِ مستقیم در فیلمش یا شخصیتی سینمایی و چه ترانه‌هایی که گویی فریم‌هایی هستند تدوین نشده، از فیلمی برای جان گرفتن بر پرده‌ی سینما.

یکی از سینمایی‌ترین آثارِ او آلبومی‌ است که به یادِ هم‌سقف، همسایه، هم‌بغض، هم‌ترانه، هم‌زخم و همدل‌ از دست‌رفته‌اش در سال ۱۴۰۰ (۲۰۲۱) منتشر کرده است. این مطلب، نگاهی دارد به این آلبوم و دست‌مریزادی به شاعر/کارگردانی با تاکید بر سویه‌های سینماییِ اثرش: «وقتی در آن شبِ بارانی، سرنوشتِ تلخی در انتظارِ یارِ شهیار بود تا او را به پروازی در جهانی دیگر ببرد، حتم دارم شاعر دستی بر صورت یار کشیده‌ است و به او یادآوری کرده که جدایی را هرگز باور نمی‌کند چرا که آن‌ها همیشه پاریس را خواهند داشت.»

Ciné-mot” همان پاریس است. پاریسِ درخشانِِ ذهنِ کماکان جوانِ شاعرِ عاشق، در شب آتشبازیِ واژه‌ها. حالا بهتر می‌شود واژه‌سازیِ او را در عنوان آلبوم درک کرد. “سینه” پسوندی است که در زبانِ فرانسه برای یادآوریِ مفهومی با سینما استفاده می‌شود، در ترکیب با واژه (mot) به معنایِ “کلمه“. شما به ضیافت تصویرسازیِ واژه‌ها بر پرده ذهن‌تان دعوت شده‌اید.

آلبومِ “Ciné-mot” یادآورِ بسیاری از یاد رفته‌هاست؛ اینکه مفاهیمی به عنوان «تلاش برای درک» و «لذت کشف معنای واژه» بعد از بارها شنیدن و دیدن وجود دارد؛ این‌که ترانه دستمالِ کاغذی نیست و آن‌گونه که فضای خودنما، شلخته‌، بی‌مسئولیت و بی‌کیفیتِ امروز، قصد دارد به من و ما بباوراند، صرفن برای تنوع، تولید نمی‌شود.

شهیار قنبری همیشه در ترانه‌هایش جسور و طناز بوده است؛ جسارت و طنزی که در کنارِ تسلط در واژه‌گزینی و واژه‌سازی، به او قدرتی می‌دهد استثنایی در برانگیختنِ همذات‌پنداریِ مخاطبش با شخصی‌ترین و خصوصی‌ترین تجربه‌های زندگی‌اش. این بار بی یار شدنِ شهیار، انگیزه‌ای‌ است تا با او و یادِ یارِ مهربانش، سری جسورانه و طنازانه به دور و نزدیک‌های زندگیِ این شاعر بزنیم. پرده با “شانتو” باز می‌شود که حکمِ تیتراژ این فیلمِ اپیزودیک را دارد. با تصاویری درخشان و گاه هولناک: (شانتو با کپسول اکسیژن) اما آنچه می‌بینیم، روان و درگیرکننده است.

اولین بیانِ دلتنگیِ شاعر، به سه زبانِ فارسی، انگلیسی و فرانسه، متوجه چند زبانیِ اثر می‌شویم. چه اینجا و چه در دیگر ترانه‌های این آلبوم، این رفت و برگشت‌های گاه بسیار سریع، بین زبان‌های مختلف، حضوری پررنگ دارند. این رفت و برگشت‌ها نه یک خودنمایی، که نشانه‌ای از جهانِ چندزبانه‌ای شاعر هستند؛ جهانی که برای بسیاری از فارسی‌زبانانِ مهاجر، آشنا و همدلی‌برانگیز است. به عنوان مثال برای منِ نگارنده که کلمه به کلمه‌ی حرف زدنم حکم مسابقه‌ای نفس‌گیر و گاه خشن، بین سه معادل فارسی، انگلیسی و فرانسه‌ دارد، یک مفهوم است، که کدامیک زودتر خود را به زبانم برسانند، این جسارتِ قنبری در سانسور نکردنِ خودش، تحسین‌برانگیز است. البته که تسلط به این زبان‌ها درکِ دقیق‌تری از جهانِ مورد نظرِ شاعر می‌دهد، اما مگر نه اینست که ما مشغولِ تماشای یک فیلم بر پرده هستیم؛ نیازی نیست مو به مو دیالوگ‌ها را بفهمیم تا با فیلم همراه شویم و این هنرِ کارگردانی شهیار قنبری‌ است.

کلیدِ گره‌گشا در این بین، اما توجه به این نکته است که در بینِ زبان‌های استفاده شده و مکان‌های ارجاع داده شده، حکایتِ زبانِ فرانسه و کشور فرانسه چیز دیگریست. «دستِ سرنوشت اگرچه شاعر و دلدارش را جدا کرده است اما آنها همیشه پاریس را خواهند داشت.» اینجاست که زبان فرانسه، کشور فرانسه و پاریس تبدیل به نغمه‌ی معرفِ شانتالِ زیبا و هوایِ با او بودن می‌شود؛ هرچند به شکلی غیرمستقیم، ارجاعی به مارسل پروست در ترانه‌ی “کفش‌های پاشنه بلندِ سیندرلا” است و چه به طور مستقیم در قربان‌صدقه‌های شاعر، و یا وقتی از خیابانی در پاریس یا ایستگاه متروی (Bir-Hakeim) صحبت می‌کند. حتی در سامانه‌های شنیداریِ آنلاین نام همین ترانه نه به انگلیسی که به فرانسه (Comme c’est pas possible) ترجمه شده است.

بعد از سیندرلا و پروست، به “جنون‌خانه” می‌رسیم که اشاره به آن می‌تواند حکم یک کلاسِ درسِ تاریخِ وقایعِ فرهنگیِ نیمه‌ی دومِ قرن گذشته باشد. از واروژان و لاموریس و مقدم و غفاری تا مخملباف، احمدی نژاد و ده‌نمکی. این ترانه و البته ترانه “نجاتِ شش و هشت” نمونه‌هایی شنیدنی از جسارت و طنازیِ شاعری هستند که گرچه گاه با تلخی و حساسیت‌های نه چندان دلچسبش به یاد آورده می‌شود، اما در بینِ دوستانش با طنزی خاص و منحصر به فرد شهره است.
غسل تعمید” و یادِ مادر، یادِ پدر، یادِ مادربزرگ، یاد آنها که بوده‌اند تا او باشد و این‌گونه شاعرانه باشد.

اما ترانه‌ی بعدی، “عاشق خودمانم“، شاید تنها ترانه‌ی این آلبوم است که آشنا نبودن با زبان انگلیسی، تا حدودی باعث جدا ماندنِ مخاطب از جهانِ شاعر می‌شود.
شعرِ این ترانه، ترجمه‌ی وفادارانه و در دو فراز ترجمه‌ی نعل به نعل ترانه‌ “حرف” (پیش تو قد یه برگم…) شاهکارِ دیگرِ شهیار قنبری است و ای کاش حداقل با استفاده از اشاره‌ای ملودیک، مخاطب با آن آشنا می‌شد.

مث چی؟” و باز سفری با شاعر به گذشته‌اش، به گذشته‌مان. شانتالِ ناجی : “آی چه تر و تازه بودیم/ آی چه به اندازه بودیم…”
و حالا جای خالی او: “آی چه تر و تازه شدی/ آی چه به اندازه شدی…”

با گذر از خشمِ طنازانه‌ی شاعر در “نجات شش و هشت” و عاشقانه‌ی تراش‌خورده و حسرتِ دستی بر سیتارش در “نور تراشی“، به شخصی‌ترین و در عین حال ملموس‌ترین ترانه‌ی او می‌رسیم. یک اروتیکِ ناب و نجیب که هر توضیحی در موردش خیانتی‌ است به تصاویرِ سیالِ ذهنِ شاعر و نورپردازی‌ و سایه روشن‌های مدنظرش در خیالِ شنونده.

یک ترانه‌ی نه خلقیِ مجرد و شخصی، که کاری گروهی‌ است، حتی اگر صحبت از شهیار قنبری باشد. پر واضح است که بازیگرِ اصلی و جانِ این آلبوم، کلام آن است و از ملودی و تنظیم گرفته تا کاورِ آن و تبلیغاتش، همه و همه در خدمتِ دیده شدن و شنیده شدن، بازیِ خیره کننده‌ی کلمات هستند. حتی شهیار قنبریِ خواننده هم در خدمتِ شهیارِ قنبریِ شاعر است.

اما نکته‌ی تحسین‌برانگیز آن است که تمامِ هنرمندانِ دست‌‌اندرکار تهیه‌ی این اثر، با آگاهی به این مهم، و با دوری از هرگونه خودنماییِ بی‌جا، موفق به خلقِ فضایی یک دست و از نظرِ شنیداری، تجربه‌ای دلنشین شده‌اند. معتقدم که یکی از کاستی‌های آلبوم‌های پیشینِ شهیار، یکنواختی و پیش‌بینی‌پذیریِ ملودیک ترانه‌های اوست. اما اینجا دو تنظیم کنندهٔ اثر (معین شیرپور و اتابک سهیلی) موفق شده‌اند با تمهیداتی مثلِ گردش‌های کوچک اما اثرگذارِ ملودیک (به عنوان مثال فراز “یه بارون گردی با چترت…” از ترانه اول آلبوم)، سلوهای گیتارِ الکتریک، افکت‌های بجا و یا تنظیمِ حجمِ ارکستر با نوانس و طنینِ صدایِ خواننده، فضایی پر تحرک و شورانگیز و منطبق با هدف اصلی اثر را خلق کنند.

تجربه‌ی شنیدنِ این آلبوم بعد از سال‌ها، لذتِ شنیدن را به یادم آورد و اگر در این وانفسای وادادگی‌ها، انگیزه‌ای برای نوشتن در موردش دارم، جدا از تمامیِ ارزش‌هایش، وظیفه‌ای‌است که احساس می‌کنم برای جدا کردنِ سره از ناسره و دوغ از دوشاب. و در انتها تنها می‌ماند پاسخ ما به نفرینِ شاعر در آخرین جمله‌ی این آلبوم که: (“I am a poet and you know it“) شما شاعرید و ما این را می‌دانیم!