در این روزهای بحرانیِ خشونت و شعار و آتش؛ در روزگاری که غم، دلِ بسیاری از خانوادههای ایرانی را به درد آورده و هراسِ جنگی هولناک و ویرانگر، آیندهٔ این دیارِ بلاکشیده را تیرهتر کرده است، سینمای ایران نیز با حسرت و دریغ، در سوگِ بسیاری از چهرههای تکرارنشدنیِ فرهنگیاش جامهٔ سیاه پوشیده است؛ از جمله زندهیاد بهرام بیضایی، در دیارِ غربت.
مدتهاست که با خالی شدنِ هر صندلی، حسرت و نگرانیمان برای آیندهٔ فرهنگ و هنر این سرزمین بیشتر میشود. افسوس که هر روز شاهد خاموش شدنِ چراغِ چهرههایی هستیم که امیدی به پر شدنِ جای خالیشان نداریم؛ چرا که فرهنگِ ما سالهاست به تنگیِ نفس افتاده و با از رونق افتادنِ نشر و تئاتر و سینما و کنسرت و هنرهای تجسمی، زیرِ چرخدندههای سیاست له میشود.

از راست: هوشنگ گلمکانی، جمشید ارجمند، زندهیاد عبداله تربیت، جهانبخش نورایی و در پایین عباس یاری
در چنین روزگاری، نمیتوان و نباید از یادِ چهرههای ارزشمند فرهنگیمان غافل شد. چهارشنبه بیستوچهارم دی، مصادف بود با زادروزِ یکی از شاخصترین منتقدانِ فیلم در ایران؛ استاد نازنین، زندهیاد «جمشید ارجمند». او در سال ۱۳۱۸، در خیابان لالهزار تهران، کوچهٔ پیرنیا چشم به جهان گشود؛ همان کوچهای که روبهروی سینمای متروکهٔ کریستال است؛ خیابانی که روزگاری میعادگاه عاشقان سینما بود. هرچند سالهاست در خاکِ سرد آرمیده، اما هنوز عطر و طراوتِ قلم و قدمش، نهفقط در لالهزاری که این روزها با نورهای مصنوعی روشن مانده، که در جانِ فرهنگ و هنر ما جاری است؛ با همان شور و همان لرزشِ دل.

جمشید ارجمند، استادِ فرهیختهای بود که سالها برای نشریات گوناگون نقد نوشت، شعر گفت، ترجمه کرد و از شاخصترین ویراستاران ایران بود. در اواخر دههٔ شصت و همزمان با شکلگیری انجمن منتقدان و نویسندگان سینمایی ایران، روزگاری پرشور و خاطرهانگیز را در کنار او پشت سر گذاشتیم؛ و با رأیی بالا، به ریاست انجمن برگزیده شد. دخترش لیلا ارجمند و دامادش شاهرخ دولکو از اعضای شورای نویسندگان مجلهٔ فیلم بودند و میترا محاسنی، عکاس صاحبنام سینمای ایران، خواهرزادهٔ اوست.

جمشید ارجمند با دخترش لیلا
یادم هست روزی که قرار بود دربارهٔ فیلم «مارمولک» گفتوگویی رودررو میان او و کمال تبریزی برگزار شود؛ عصرِ پنجشنبهای بود. ما در دفتر منتظر بودیم، تبریزی هم آمده بود، اما از استاد خبری نبود. تماسها بیپاسخ ماند تا سرانجام فهمیدیم قرار از خاطرش رفته و نوهٔ کوچکش، «دارا»، را برای بازی به پارکی برده است. تبریزی گفت منتظر میماند؛ دلش میخواست این بدهبستانِ کلامی فقط با ارجمند شکل بگیرد.
سرانجام استاد را از دلِ پارک به دفتر آوردند؛ همانقدر ساده، همانقدر دوستداشتنی. جمشید ارجمند سالها دستی هم در ترانهسرایی داشت. سال ۱۳۴۱، آنگاه که بهدلیل باورهای ملیگرایانه و دلبستگی به دکتر مصدق، در زندانِ قزلقلعه در بند بود، شعر یکی از ماندگارترین ترانههای ویگن را سرود:
«دامنکشان ساقیِ میخواران
از کنارِ یاران، مست و گیسوافشان، میگریزد…»

ما به یادِ جمشید عزیز هستیم؛ با عشق بسیار و تا نفسِ آخر. ما در روزگاری ایستادهایم که چراغها یکییکی خاموش میشوند و تاریکی، نامِ بزرگان را بهتر به خاطر میسپارد. جمشید ارجمند رفت، اما هنرمند و آنکه با کلمه نفس کشیده باشد، هرگز به تمامی نمیرود. جمشید در حافظهٔ شعر و ترانه و ترجمه و نقدِ فیلم مانده است؛ در سطرهایی که هنوز نفس میکشند و در نقدهایی که هنوز برای همهٔ ما معیارِ عشق به فرهنگ است، و در ترانهای که از پشتِ میلههای زندان به آزادی سلام کرد.

جمشید ارجمند با زندهیاد عزت انتظامی
این مرثیه نه برای رفتنِ او، که برای ماست؛ برای صندلیهایی که یکی بعداز دیگری با بد عهدی ما خالی میشوند، برای لالهزاری است که دیگر بوی سینما نمیدهد، برای فرهنگی که هر روز لاغرتر میشود اما هنوز به سختی دارد نفس میکشد و زنده است، به امیدِ نامها. ما به یادِ جمشید ارجمند میمانیم، نه با اشکِ تنها، که با احترام. با سکوتی پرمعنا، و با زمزمهای که آرام در گوشمان نجوا میکند:
دامنکشان ساقیِ میخواران…

