Skip to main content

در قسمت‌های قبلیِ این مطلبِ خواندنی و جذاب برای دوستدارانِ سینما، درباره‌ی یک سینماگرِ بزرگِ آلمانی، “مارگرته فون تروتا”، زنِ هنرمند و برجسته‌ای برایتان گفتیم که در خارج از آلمان، مدت‌هاست به‌ عنوانِ یکی از بزرگ‌ترین کارگردانانِ سینما شناخته می‌شود؛ اما در کشورِ خودش، سال‌‌ها با دشمنی، حملات تند و توهین رو‌به‌رو بوده است. این روزها که فیلم جدید او روی پردهٔ سینماها رفته، عنوانِ «کوچ ‌نشین» به یکی از ویژگی‌های بنیادیِ زندگی و هویتِ او اشاره دارد: «زنی که هرگز نتوانست احساسِ عمیقی از کشورش، آلمان پیدا کند و خود را بیش از آنکه یک فیلمسازِ آلمانی بداند، یک فیلمسازِ اروپایی می‌داند.»

فیلم‌‌های اولیه‌ی او اغلب درباره چند زن هستند؛ خواهران یا دوستانی که همدیگر را تکمیل می‌کنند، با هم اختلاف دارند و همچون آینه‌ای بازتاب‌ دهندهٔ جنبه‌‌های مختلف یکدیگرند. او می‌گوید: «بارها احساس کرده‌‌ام که در جهات مختلف از هم می‌پاشم و انگار اصلاً در قالب یک شخصیت واحد نمی‌گنجم

فیلم‌‌های آغازینِ تروتا، جهانی را نشان می‌دهند که در آن برای زنان تقریباً ناممکن است که هم‌ زمان در همه‌ی عرصه‌های زندگی موفق باشند: در حرفه، در خانواده و در تلاش برای ساختنِ جامعه‌ای بهتر. هر یک از شخصیت‌های زن او نمایندهٔ یکی از این حوزه‌ها هستند. مردان در این آثار معمولاً نقش پررنگی ندارند؛ اگر هم داشته باشند، گاهی تنها سهم‌شان یک مرگِ به ‌یادماندنی است، مانند ماریوس مولر وسترنهاگن در «کریستا کلاگس» که پس از اصابتِ گلوله‌ها به شکلی سینمایی و چشمگیر در خیابان فرو می‌افتد.
تروتا در فیلم‌‌هایش اغلب بر چهرهٔ بازیگرانِ زن مکث می‌کند؛ از آنگلا وینکلر، یوتا لامپه، هانا شیگولا و باربارا سوکووا گرفته تا ویکی کریپس. نماهای نزدیک برای او لحظه‌هایی از تأمل و سکون هستند. گاهی تمام معنای فیلم در همین نماها، فشرده می‌شود؛ مانند «سال‌های سربی» که در آن چهرهٔ دو خواهر در بازتابِ شیشه‌ی جداکنندهٔ زندان چنان در هم می‌آمیزد که گویی به یک چهره تبدیل می‌شوند. تروتا می‌گوید: «علاقهٔ من به نماهای نزدیک به این دلیل هم هست که خودم بازیگر بوده‌ام: و بشوخی ادامه می‌دهد: «آدم نمی‌خواهد ادا و اطوار دربیاورد!» گاهی برای بیانِ احساساتِ درونی، بهتر است هیچ کاری نکنی. با این حال، آن احساسات باز هم در چهره منعکس می‌شوند. اما برای اینکه تماشاگر بتواند آن را ببیند، دوربین باید نزدیک‌تر بیاید. آن‌ وقت جریانِ احساس، مستقیماً از بازیگر به تماشاگر منتقل می‌شود»»

سال‌های سربی

اینکه تروتا در بیش از سی فیلم جلوی دوربین ظاهر شده، مهارتش هنگام کارگردانی، کاملاً مشهود است. در مه ۲۰۲۲، هنگام فیلم‌ برداریِ «سفر به صحرا» در وین، مشغول ضبطِ صحنه‌ای میانِ باخمان و فریش است که قرار است در کافهٔ معروف «گِرِکو» در رم رخ دهد. فریش به دیدارِ باخمان در رم آمده است. باخمان به‌ تازگی برای او لباس‌های جدیدی خریده و او را در کت ‌و شلواری روشن پوشانده که در آن آشکارا احساسِ ناراحتی و بیگانگی می‌کند. تروتا با دقتِ تمام، مراقب است که رونالد تسرفلد در نقشِ فریش چگونه نارضایتیِ فزایندهٔ خود را نشان می‌دهد و ویکی کریپس در نقش باخمان چگونه به آن واکنش نشان می‌دهد.

در یکی از صحنه‌ها، مرد جوانی به میز آن‌ها نزدیک می‌شود و فقط با باخمان صحبت می‌کند، بی ‌آنکه توجهی به فریش داشته باشد. تروتا در اتاقِ کناری نشسته و صحنه را از طریق مانیتور دنبال می‌کند. او هنگامِ تماشایِ بازیِ بازیگرانش، با حرکات و ژست‌های آن‌ها، همزمان واکنشِ جسمی نشان می‌دهد؛ گویی خودش نیز در حال ایفای نقش است. می‌گوید: «قبلاً وسواسم خیلی بدتر بود. حتی دیالوگ‌ها را هم همراه بازیگران زمزمه می‌کردم. باربارا سوکووا یک بار به من گفت: هر کاری که می‌کنم، مدام در چهرهٔ تو می‌بینم. این حواسم را پرت می‌کند، لطفاً جایی پنهان شو!»

حتی امروز نیز گاهی تروتا شبیه مربی بوکسی به نظر می‌رسد که نمی ‌تواند از همراهی ذهنی و جسمی با شاگردش در رینگ دست بردارد. در فاصله‌ی میانِ برداشت‌ها، کنارِ بازیگرانش می‌رود، آن‌ها را لمس می‌کند و با مهربانی و صمیمیتی مادرانه با آن ‌ها رفتار می‌کند. برای تروتا، کارگردانی امری عمیقاً جسمانی و انسانی است. او با خنده می‌گوید: «خدا را شکر که دیگر کسی از این موضوع شکایت نمی‌کند. بالاخره حالا برای همه، شبیه مادر شده ‌ام. ضمن اینکه هیچ‌ وقت هم دستم را جای نامناسبی نمی‌برم»

سه هفته پس از فیلمبرداری در وین، گروه در شهرِ بن صحنه‌ای دیگر میانِ باخمان و فریش را ضبط می‌کند. این صحنه در کافه‌ای پس از مراسمِ اهدای جایزهٔ نمایش رادیویی اتفاق می‌افتد. تروتا در لوکیشن قدم می‌زند؛ ساختمانی متعلق به یک باشگاه قایقرانی با چشم‌ اندازِ رود راین. فضا آن چنان مردانه است که گویی هنوز می‌توان بوی عرقِ دهه‌ها حضورِ مردان را در آن احساس کرد. بار دیگر موضوع اصلیِ صحنه، رقابتِ پنهان میان باخمان و فریش است: اینکه کدام ‌یک ستارهٔ بزر‌گ‌تری هستند. در خلال آماده سازیِ صحنه، تروتا درباره زندگیِ مشترکش با فولکر شلوندورف صحبت می‌کند. می‌گوید برخلاف ماکس فریش، شلوندورف نسبت به موفقیت‌هایش حسادت نمی‌کرد و از آرزوی او برای کارگردان شدن حمایت می‌کرد. با این حال، او ناچار بود از سایهٔ شهرت شوهرش بیرون بیاید.

به گفتهٔ تروتا، شلوندورف بیشتر او را مناسب تلویزیون می‌دانست، اما خودش می‌خواست به هر قیمتی وارد سینما شود. در نهایت، زمانی که شلوندورف در دههٔ هشتاد میلادی به آمریکا رفت، مسیر زندگی‌شان از هم جدا شد. با این همه، هر کس امروز آن دو را کنارِ هم ببیند، هنوز نوعی صمیمیتِ عمیق میان‌شان احساس می‌کند. تروتا می‌گوید: «حالا که این همه سال از هم جدا بوده ‌ایم، نزدیکیِ عاطفی میان ما حتی بیشتر شده است. زمانی که با هم بودیم، در میانهٔ زندگی‌مان قرار داشتیم و این چیزی است که تا ابد انسان را شکل می‌دهد.»

پس از پایان فیلم ‌برداری در بن، ساخت «سفر به صحرا» نیز به پایان می‌رسد. گروه تولید پیش از آن همچون کاروانی از کشوری به کشور دیگر سفر کرده بود: از اردن تا لوکزامبورگ، آلمان، اتریش، سوئیس و ایتالیا. بخشِ بزرگی از بودجهٔ فیلم نیز از همین کشورها تأمین شده بود؛ زیرا تروتا در بسیاری از آن‌ ها به‌ عنوان یکی از کارگردانان برجستهٔ اروپا شناخته می‌شود. او در ابتدا ترجیح می ‌داد فیلمش در جشنوارهٔ ونیز به نمایش درآید؛ جایی که همیشه احساسِ تعلق بیشتری به آن داشت. اما کارلو چاتریان، مدیر هنری جشنوارهٔ برلین، شخصاً او را برای حضور در برلیناله متقاعد کرد. تصمیم دشواری بود. تروتا خاطرات تلخی از برلیناله داشت، به‌ویژه از سال ۱۹۸۳ که فیلمِ «جنون روشن» را در آنجا ارائه کرده بود؛ فیلمی با بازی آنگلا وینکلر و هانا شیگولا در نقش دو دوست بسیار متفاوت.

INGEBORG BACHMANN – REISE IN DIE WÜSTE - MFA Film GmbH

سفر به صحرا

برخی منتقدان آلمانی آن فیلم را «مرده‌ زاده» نامیدند و حتی دربارهٔ آنگلا وینکلر نوشتند که جذابیت جنسی او به اندازهٔ «زنگ دوچرخه‌ ای زنگ‌زده» است. تروتا با یادآوری آن دوران می‌گوید: «آن زمان، زن بودن یعنی گوشتِ دمِ توپ بودن.» او معتقد است که در آلمان هدف مناسبی برای حملات منتقدان بود و آنان با اشتیاق به او می‌تاختند. چنین چیزی را در خارج از کشور هرگز تجربه نکردم. شاید اگر فقط آلمان را داشتم، مدت‌ها پیش، فیلم‌ سازی را کنار گذاشته بودم».»

اما در فوریهٔ ۲۰۲۳، تقریباً چهل سال پس از آن تجربهٔ تلخ، بار دیگر وارد یک نشست خبری برلیناله شد. این بار همه‌چیز متفاوت بود: فیلم «سفر به صحرا» در بخشِ مسابقه حضور داشت و خبرنگاران از قبل آن را دیده بودند. هنگامی که تروتا وارد سالن شد، با تشویقی طولانی و ایستاده، از او استقبال کردند.  از هر سو تحسین و تمجید نثار او می‌ شد. یکی از حاضران او را «اسطورهٔ شخصی» خود نامید و بازیگران اصلی فیلم از همکاری با او با شور و احترام سخن گفتند.
در نهایت، حجم ستایش ‌ها برایش بیش از حد شد. او با شوخ‌ طبعی گفت: «حالا دیگر وقتش رسیده که یکی، یک چیز بد هم دربارهٔ من بگوید!» و سالن از خنده منفجر شد.

پس از نشست خبری، از پله‌های هتل هایت پایین رفت؛ گویی هر پله، خود پیروزی کوچکی بود. بیرون ساختمان، در یکی از خیابان‌های اطرافِ پوتسدامر پلاتس، هوادارانِ سینما برای کسی هلهله می‌کردند. در همان لحظه تروتا هوس یک سیگار کرد؛ با اینکه سال ‌ها پیش سیگار را ترک کرده بود. او تعریف می‌کند که پسرش فلیکس به ‌شدت مخالف این کار است. اما سؤال همچنان برایش باقی است: «آیا واقعاً باید به من گفته شود که چه کاری بکنم و چه کاری نکنم؟»

نویسنده: لارس اولاف بلر
از مجله‌ی اشپیگل
مترجم: جواد کراچی