Skip to main content

زنده‌یاد بهرام بیضائی با گنجینهٔ گرانبهایی که از اندیشه و هنرِ بی همتا از خود به یادگار گذاشت، در ۸۷ سالگی، در زاد روزِ تولدش (۵ دیماه)، دور از خاکِ وطن، چشم بر جهان فرو بست. من یک جایی گفته‌ام که بزرگترین اثرِ پُرارزش و جذاب بیضائی خود او و شیوهٔ رفتارِ اخلاقی‌اش بود.

حالا پس از رفتنش، شاید شخصیت گرانمایهٔ او، سرمشقی باشد برای نسل امروز که چگونه می‌شود آرام و بی‌هیاهو، در برابرِ ابتذالِ رسمی و غیر رسمی، ایستاد و تن به تباهی نداد. بیضائی مردی بود بی‌نقاب؛ به نعل و به میخ نمی‌زند و شریکِ دزد و رفیقِ قافله نبود. این خصیصۀ فردی او بود که در کنارِ آفریده‌های ماندگارش، بیضائی را بیضائی کرده بود، به طوری که در چشم دوست و دشمن، بزرگ بودنش قابل انکار نبود و نیست. بیضائی در سراسرِ زندگیِ پربارش، ازبندگیِ چپ و راست، و این حزب و آن حزب، خودش را مصون نگه داشت؛ با دانائی به دنبال حقیقت بود و با جهل و ستم و خودباختگی، عوام زدگی و خشک مغزی، مبارزه کرد. در شکل و فرمِ آثارش هم این استقلال فکری و نوجوئی نمود دارد. تمام زندگیش، در پیکار با بدل، و حرمت گذاشتن به اصل و اصالت گذشت.

فیلمِ «وقتی همه خوابیم» ادعانامهٔ او علیهِ سلطنتِ بدل و فیک است. اگر به وضعیت و شرایط فعلیِ سینمای امروزمان نگاه کنیم، می‌بینیم که زیرِ فشارِ سرمایه و حماقت، نازا شده است. پولشوئی رسما به سینما راه یافته و رانت‌‌خوار‌ها و مفسدینِ اقتصادی و بند و بست‌چی‌ها و زائده‌های قدرت، سرمایه‌های نامشروع را به میدان آورده اند و با سخیف‌ترین جوک‌های اَسافلِ اعضایی وتصویرهای متحرکِ بی‌سر‌وته و خشونتِ بی‌جا، سرِ مردم را گرم می‌کنند. وضعیتِ سینمای ما، امروز مثلِ آن اپیزودِ فیلمِ برادرانِ کوهن، “سرود باستراسکراگز” است که یک مرغِ پولساز، جای راویانِ فرهنگ و هنر را می‌گیرد.

در این شرایط، کلاهِ خیلی از سینماگرانِ جدی و آگاه و خوش ذوق ما، پسِ معرکه است و ظاهرا حاکمیت هم بدش نمی‌آید که ملت این شکلی وقت بگذرانند و به فکرِ مسائل جدی‌تر نباشند. با این وصف، می‌شود تصور کرد که اگر بیضائی در ایران می‌ماند، فیلم ساختن تقریبا برایش غیرممکن می‌شد و نصیبی جز حسرت و اندوه و خشم نداشت. با این وصف، کوچ کردنِ بیضایی و خانواده‌اش به دیاری دیگر، عجیب به نظر نمی‌رسد. بیضائی فقط از فضایِ گستردۀ نادانی و ابتذال در جامعه، رنج نمی‌کشید. زندگی فردی او نیز دستخوشِ تلاطم و خطر و دلواپسی و سختی کار و تنگنای معیشت بود. این نیز نقش مهمی در رفتن او داشت. با اقتداء به این بیتِ مشهور که “سعدیا حبِ وطن گرچه حدیثی‌ست صحیح/ نتوان مرد به سختی که من اینجا، زادم”،
چند خاطره در ارتباط با رنج‌های بهرام بیضائی، برایتان تعریف می‌کنم که شاید بیانگرِ چند دلیل از چندین دلیلِ ناگزیرِ او برای کوچ کردن از وطن باشد.

بزرگترین نگرانیِ بیضائی و خانواده‌اش احساسِ ناامنی بود. یادم می‌آید شبی در منزل بیضائی بودم. نوشتن فیلمنامۀ “اتفاق خودش نمی‌افتد” را تازه شروع کرده بود و تکه‌هائی از آن را برای من خواند. از هر دری صحبت کردیم و نوشیدیم و سرمان گرم شد.
ما در طبقهٔ بالای ساختمان بودیم و همسرشان خانم مژده شمسائی و فرزندشان نیاسان درطبقۀ پائین خواب بودند. حوالیِ ساعت یک صبح، بیضائی به یک آژانسِ تاکسی تلفن کرد و ماشینی خواست که مرا به منزلم در خیابان یوسف آباد برساند. برای اینکه راننده زنگِ در را نزند و خانواده‌اش را بیدار نکند، پائین آمدیم و جلوی درِ ساختمان، در کوچه، منتظرِ رسیدنِ ماشین شدیم. مدتی بعد اتومبیلی که شبیه بیوک‌های قدیمی بود ما را که دید، ایستاد. بیضائی پرسید “آژانس؟” و راننده که جوانِ فربه و ریشوئی بود جواب داد: “بله، بفرمائید”. من خداحافظی کردم و سوار شدم. برای تاکید به راننده گفتم که نرسیده به پمپ بنزینِ یوسف آباد پیاده می‌شوم. مدتی نگذشته بود که راننده گفت می‌خواهد برای بنزین زدن مسیر را کج کند، و تقریبا می‌خواست وارد کوچه‌ای درختی در یک منطقۀ خلوت بشود که پرسیدم چقدر بنزین دارد؟ گفت: «حدودِ چهار پنج لیتر…» گفتم: “زیاد هم هست، مسیرمان سرازیری است، در پمپ بنزینِ یوسف آباد، می‌توانید بنزین بزنید، چون عجله دارم”.

با کمی دلخوری، افتاد داخلِ بزرگراهِ چمران. یک لحظه شک کردم که نکند می‌خواهد مرا به جای خلوتی ببرد و بلائی سرم بیاورد. زیاد نگذشته بود که پرسید: “اون آقا که دمِ در با شما بود، کی بود!؟” گفتم: “آقای بهرام بیضائی، که به آژانس شما زنگ زد”. گفت: “سرتان هم که حسابی گرم است داداش! صورت‌تان خیلی سرخ شده، حالا چی خوردید!؟”

یک لحظه شک کردم که قضیه چیز دیگری است و این بابا قصد دیگری دارد. خودم را جمع و جور کردم، به فکرم رسید که احتیاط شرط عقل است. گفتم: “من همیشه اینجوری ام. مادر زادی شنگولم!” گفت: “خوش به حال‌تان که خوشید و از حالِ بقیه خبر ندارید!” بعد شروع کرد به بد وبیراه گفتن به زعمای قوم و حکومت. احساس کردم می‌خواهد از من حرف بکشد. ادعا کرد برای هر پیکانی که می‌سازند یک میلیون تومان از کارخانه ‌می‌گیرند و به حسابِ فلان کس می‌ریزند و ” آن‌وقت ما جوان‌ها، باید دنبال یک لقمه نان، سگدو بزنیم”. من هم که دستش را خوانده بودم شروع کردم به مخالفت با او. ازش پرسیدم شخصاً دیده است که از هر پیکان یک میلیون بگیرند و به حساب آن شخص بریزند؟ گفت: “می‌گویند دیگه!” گفتم: “مردم خیلی چیزها می‌گویند، نمی‌شود هر حرفی را بدون دلیل و مدرک، قبول کرد. حتما می‌دانی که تهمت زدن گناه است.” خلاصه هرچه او می‌گفت من ضدش را می‌گفتم! طرف حسابی کلافه شده بود. با ناراحتی، نرسیده به پمپ بنزین، پیاده‌ام کرد و تا پرسیدم چقدر تقدیم کنم، گاز داد و رفت و از پمپ بنزین هم بدون اینکه بنزین بزند، گذشت.

دیگر برایم تقریباً قطعی شده بود که طرف از سمت و سویِ جایی، ماموریت داشت و خبرچین بود؛ احتمالا تلفن منزل بیضائی شنود شده بود. به خانه که رسیدم دیدم چراغ پیامگیر تلفنم چشمک می‌زند. آن موقع تنها زندگی می‌کردم. بچه‌هایم ایران نبودند. پیام‌ها را گوش کردم. همه تماس‌هایی بود که به فاصلهٔ هرچند دقیقه، بیضائی گرفته بود. می‌گفت آقای نورائی ماشینی که سوار شدی، آژانس نبود، آژانس بعداً آمد. حتما با ما تماس بگیرید. صدایش پر از نگرانی بود. زنگ زدم. معلوم شد چند دقیقه بعد از رفتن من، آژانس می‌آید و زنگ می‌زند و مژده خانم را بیدار می‌کند و ایشان و آقای بیضائی جلوی در می‌آیند و متوجه می‌شوند چه اتفاقی افتاده. تصور کنید که این ‌بیچاره‌ها در مدت بی‌خبری از من، چه حالی داشتند. من هم ماجرایم را تعریف کردم. آن موقع‌ها تلفن همراه هم نداشتیم که بتوانند زودتر تماس بگیرند و جویای احوالم بشوند. این ماجرا، مصادف با روزهایی بود که اتفاقات ناگوارِ زیادی برای اهل قلم پیش آمده بود و روشنفکر جماعت و مخالف خوان‌های سیاسی در چنبرِ قتل‌های زنجیره‌ای افتاده بودند و بیضائی و خانمش، حتی فکر کرده بودند ممکن است خطر جدی من را هم تهدید کرده باشد و روانهٔ ناکجا آباد شده باشم، تا برای عبرتِ بیضایی، سر به نیستم کنند.

مدت کوتاهی پس از این اتفاق،  یک روز مژده خانم زنگ زد و از من خواست فوری به منزل‌شان بروم. گفت که ایشان و آقای بیضائی کار فوری دارند. رفتم… یک بابای جوانی روی تلفن منزل‌شان پیام گذاشته بود که به زودی بچه‌تان نیاسان را می‌کشیم و داغش را به دل‌تان می‌گذاریم و یک مشت دری وریِ دیگر. حالا شما حال این مادر را درک کنید. هرچه من به آن‌ها دلداری می‌دادم و می‌گفتم بابا این صدایِ یک بچه سوسول است که ممکن است سرِخود برای تفریح، این کار را کرده باشد و لزوما از طرف یک دستگاه امنیتی نیست، نمی‌توانست آرام بگیرد. در چشمان این مادرِ نگران، به خوبی می‌شد این حسِ دلشوره و نگرانی را دید که این مملکت دیگر جای آنها نیست. خیلی نگرانِ بچهٔ کوچک‌شان بودند. بیضائی سعی می‌کرد قضیه را جدی نگیرد، اما در عمق چشمان سبزش چیز دیگری موج می‌زد.

بعد از دستگیری مرحوم پورزند، شماری از سینماگران و هنرمندان برای بازجوئی درارتباط با پرونده او، یکی یکی احضار و بازجوئی می‌شدند. بیضائی هم احضار شده بود. ما وکیل بیضائی بودیم و همکارم مجید مصطفوی، با او به ادارهٔ اماکن رفت. مجید را راه ندادند. بیرونِ ساختمان منتظر ماند و چند ساعت بعد، همراه بیضائی به دفتر برگشتند. بیضائی اشاره کرد که بازجوها در میانِ چیزهایی که از او در ارتباط با پورزند پرسیده بودند، خواستند از پدر و مادرش که آئین مذهبیِ متفاوتی داشتند، اعلام برائت کند.
اما بیضایی عصبانی شده و نوشته بود کاری به آئینِ آن‌ها ندارد. این مسالهٔ شخصی آنهاست. اما پاک‌تر، بزرگ‌تر و انسان‌تر از آن دو، کسی را در جهان نمی‌شناسد و هرگز تن به ننگِ بدنام کردن عزیزانش نمی‌دهد. بیضائی می‌گفت: “تصور می‌کردم مرا برای کارها و نوشته‌هایم احضار کرده‌اند. نمی‌دانستم در این سرزمین، مجبورت می‌کنند پدر و مادرت را هم نفی کنی و بگوئی از زیر بُته درآمده‌ای.”

این چیزهاست که آدم را دیر یا زود، متوجه می‌کند که مانند خیلی از متفکران و نخبگانِ آزادهٔ دنیای ادب و هنر و سیاست، کوچ کردن شاید تنها راهِ باقی مانده برای بیضائی و امثال او بوده باشد. با اینهمه باید خرسند باشیم که رفتن بیضائی از سرزمینِ مادری‌اش با تداومِ تکاپوهای نمایشی و پژوهشی و خلاقیت او، همراه شد ودل‌مردگی و سترونی، گریبانش را نگرفت. هرچند که دلش برای وطن همیشه تنگ بود و اگر امنیت فردی و کاری و معیشتی داشت بی‌گمان هرگز کوچ نمی‌کرد.

همانگونه که گفتم بزرگترین اثرِ بهرام بیضایی خود اوست. دوست دارم سخنم را با آوردن تکه‌ای از مقاله‌ای که هفت سالِ پیش، به انگیزهٔ هشتاد سالگیِ او باعنوانِ “خطابه پرداز پرسشگر” در مجلۀ فیلم نوشتم به پایان ببرم:. “رومیان که خطیبِ نام‌آوری چون سیسرون، از میان آنها برخاست، معتقد بودند که ظاهر و باطنِ خطیبِ راستین، باید یکی باشد و پسندیده است که اصولِ اخلاقی را در سخنان و رفتار شخصی‌اش رعایت کند و واعظ غیرمتعظ نباشد. ایرانیانی که این حرف حساب را گوش کردند، گاهی تاوانش را هم داده‌اند. یکی از این همه، میرزا یوسف خانِ مستشارالدوله بود که رسالۀ یک کلمه را برای بیداری و بهروزی ایرانیان در ضرورتِ حاکمیتِ قانون و برقراریِ مشروطیت نوشت؛ اما می‌گویند در زندان، آن قدر با این کتابِ پرسرو صورتِ این مردِ بی‌پناه کوبیدند که چشمانش آب آورد و دیری نپائید که در غُل و زنجیر، جان به جان آفرین تسلیم کرد.

بیضایی با تمام سختی‌هایی که در سرزمین مادری‌اش کشید، تن به آلودگی و ناراستی نداد، به آنچه می‌گفت با سربلندی رفتار می‌کرد و به جان و جوهر خطابه‌هایش وفادار بود. با بی‌چیزی و دلشوره و محدودیت، ساخت و از آفریدن بازنماند. حدیث او این گفتهٔ آسیابان در مرگ یزدگرد است که «نان من جوین بود، اما خونین نبود