در این مطلب میخواهم از رویکردِ لاکانی به یورشِ امریکا/اسرائیل و متحدانشان به ایران بپردازم: در روانکاویِ ژاک لاکان، روانپزشک و روانکاوِ برجستهی فرانسوی، که از مهمترین تأثیرگذارانِ فلسفه بوده، انسان نه در «آرامش»، که در «فقدان» شکل میگیرد چون از همان ابتدا با نوعی شکافِ درونی، میان آنچه تجربه میکند و آنچه میتواند در زبان بیان کند، مواجه است. این روزها، صدای انفجار و حملات هوایی دیگر فقط یک خبرِ دور نیست چون برای بسیاری، تبدیل به بخشی از زندگی روزمره شده است. صدایی که ناگهان میآید، بدن را منقبض میکند، و بعد هم، حتی در سکوت، باقی میماند. اما آنچه کمتر دیده میشود، آن چیزی است که در روانِ کودکان ثبت میشود؛ چیزی که نه در لحظه، بلکه طی سالها، خود را نشان میدهد.
کودکی که با صدایِ آژیر از خواب میپرد، کودکی که با هر صدایِ بلند میترسد و کودکی که یاد میگیرد همیشه آمادهی «فرار» باشد، فقط یک تجربه را پشت سر نمیگذارد، بلکه در حال شکل دادن به نحوهی بودن خود در جهان است. گاهی فکر میکنم آنچه در کودکی از دست میدهیم، هیچوقت واقعاً بازنمیگردد. حتی اگر زندگی ادامه پیدا کند.

زندگی و دیگر هیچ
در فیلم «زندگی و دیگر هیچ» ساختهی زندهیاد عباس کیارستمی، کودکانی را میبینیم که بعد از زلزله، هنوز بازی میکنند، اما چیزی در نگاهشان تغییر کرده است، انگار جهان برایشان دیگر جای امنی نیست. این وضعیت را میتوان بهعنوان مواجهه با «امر واقع» درک کرد، جایی که تجربه، آنقدر شدید است که در زبان، بهطور کامل جا نمیگیرد، به همین دلیل، بهصورت خام و حلنشده، باقی میماند.
در فیلم «باشو غریبه کوچک»، فیلم ارزشمندِ زندهیاد بهرام بیضایی، باشو به جایی امن رسیده، اما هنوز با هر صدا، میترسد و با وحشت به اطراف نگاه میکند. این وضعیت را میتوان بهعنوان تداوم اثرِ تروما، در سطحِ بدن فهمید، جایی که این تجربه و خاطرهای تلخ و تکاندهنده، حتی پس از تغییر شرایطِ بیرونی، همچنان در واکنشهای حسی و بدنیِ این کودک باقی مانده است. در اینجا تروما، نه صرفاً بهعنوانِ خاطره، بلکه بهعنوان ساختاری تکرارشونده، عمل میکند؛ چیزی که بهطور کامل نمادین نشده و همچنان بازمیگردد.
در فیلم «خانه دوست کجاست؟» کیارستمی، این اضطراب، شکل دیگری پیدا میکند، ترسِ از خطا، از تنبیه، از ناتوانی در پاسخ دادن به «قانون». این را میتوان در نسبت با ورود کودک، به نظم نمادین، و مواجهه با ساختارِ قانون درک کرد. و در «بادبادک سفید» ساختهی جعفر پناهی، کودک با نوعی تنش روزمره اما عمیق، روبهرو است، مواجهه با فقدان، با میل، و با فاصلهی میان خواستن و به دست آوردن.
بادکنک سفید
حالا اگر به کودکانِ امروز، در دلِ حملات هوایی نگاه کنیم، مسئله حتی پیچیدهتر میشود. من بشکلی گذرا ، با اشاره به این فیلمها، که در صدها فیلم جنگی دیگر نیز به شکلهای مختلف تکرار شده است، خواستم شما را به فرضیهی لاکان نزدیکتر کنم چرا که او این وضعیت را در قالب سه ساحت توضیح میدهد:
خیالی،
نمادین،
و واقع.
در این میان، «امر واقع» به آن چیزی اشاره دارد که در برابر نمادینسازی، مقاومت میکند. آنجا که تجربه، از ظرفیتِ زبان فراتر میرود و بهطور کامل، قابل بیان نیست. در این چارچوب، تروما نه صرفاً یک خاطره، بلکه تجربهای است که بهطور کامل در نظم نمادین ادغام نمیشود؛ به همین دلیل، بهصورت تکرار، نشانه، یا واکنشهای بدنی بازمیگردد. اینجا دیگر فقط یک «رویدادِ آسیبزا» رخ نداده، بلکه نوعی وضعیت مداومِ ناامنی شکل گرفته است، جهانی که در آن، فروپاشیِ نظم، همواره ممکن است. در چنین شرایطی، کودک نه فقط با «امرِ واقع» مواجه میشود، بلکه در معرضِ تکرار مداوم آن قرار میگیرد.
حالا و در این وضعیتِ هولناکِ ولنگارانه و طمعورزانه، که شلیکِ کورِ موشکی، شب و روز، (نه در جبههی نبرد)، که روی کاشانهای فرو میافتد و آن را ویران میکند، شاید مهمترین پرسش این باشد: این کودکان، در آینده، جهان را چگونه تجربه خواهند کرد؟
اگر کودکِ بیگناه، جهان را از خلالِ ناامنی، صداهای ناگهانی، و فقدان تجربه کند، آیا میتواند بعدها به ثبات، اعتماد، و تداوم معنا دست یابد؟ ژاک لاکان میگفت، چون انسان از دل فقدان شکل میگیرد، اگر این فقدانِ زودهنگام، شدید و خشونتآمیز باشد، آنچه شکل میگیرد، فردی است که با شکافی عمیقتر در خود، زندگی میکند. فردی که جهان همواره برایش ناپایدار باقی میماند، و امنیت، کیفیتی موقتی خواهد داشت. و شاید سینما بتواند این وضعیت را قابل مشاهده کند: اینکه جنگ، نهفقط فضاهای فیزیکی، بلکه ساختارِ تجربه و آیندهی ذهنی کودکان را مخدوش و ویران میکند. حالا و در این شرایطِ هولناکِ ولنگارانه و طمعورزانه، مایلم بار دیگر این پرسش را مطرح کنم: «این کودکان، در آینده، جهان را چگونه تجربه خواهند کرد؟»

