Skip to main content

اولِ قصه، فقط دو نفر بودیم، با دلی پر از نور و شوقِ ساختن، با امیدی که اگرچه خسته، و از نامردمی‌ها دلشکسته بود اما زنده‌تر از همیشه می‌تپید. شاید کسی باور نمی‌کرد راهی که از دلِ غربت و سال‌ها تجربه آغاز می‌شود، روزی به اینجا برسد. اما ما ایمان داشتیم. ایمان به عشق، به سینما، به وطن، به انسان، بدون توجه به رنگِ پوست، چشم، مو، ملیت و زبان، ایمان به اینکه هنوز می‌شود با نیروی عشق، انسان بود و روشن ماند. ما بودیم: «عباس یاری و حسن تهرانی».
دو جهانِ متفاوت، دو تاریخچهٔ جدا، اما یک رؤیای مشترک.

یکی با چهل‌و اندی سال عاشقی برای مجلهٔ «فیلم» و «فیلم امروز» و تلاشی که از جان گذاشت برای حفظِ «یک کار جمعی و تیمی»، در جامعه‌ای که سرشار از خودرایی و تمامیت خواهی است؛ کسی که در تمامی این سال‌ها با حرف و تصویر و گزارش، با عشق و وسواس و انسانیت، برای سینمای این سرزمین مشت‌ها خورد اما با تمام وجود نفس کشید. کسی که خبرنگاری را نه از پشت میز، که از دلِ زندگی، از کودکی آغاز کرد؛

و حسن تهرانی، چهرهٔ عاشق و خلاقی که پس از سال‌ها نقدنویسی و برنامه‌سازی در این‌سو و آن‌سوی دنیا، با ماهانهٔ «انیمیشن»، با جشنواره‌ها و تجربه‌ها و داوری‌ها، جای پایش را محکم کرده بود اما هر جای جهان که می‌رفت، چیزی در دلش کم بود و نامی که همیشه در گوشش زمزمه می‌شد، وطن بود. زخم این خاک، دلتنگیِ این مردم، و رؤیای بازگشت به کاری برای سینمای نوشتاریِ خودمان. بیست سال پیش، او «Cinema Without Borders» را در آمریکا کلید زده بود؛ کارش گرفت، رشد کرد، مخاطب داشت اما صدای دورِ میهن آرام‌ش نمی‌گذاشت؛ انگار باید جسمش را در غربت، و احساسش را برای حمایت و رونقِ سینمای وطنش، برمی‌گرداند، انگار این خاک هنوز حرف‌هایی داشت که بدونِ همدلیِ ما و همراهی شما، ناتمام می‌ماند.

وقتی ما «سینمای بدون مرز» را بنا گذاشتیم، با این دل‌نگرانی مواجه بودیم: «این بارِ سنگین را چطور به دوش بکشیم؟ ما که تنها  هستیم…» اما همان آرامشِ همیشگی، با صدایی مطمئن و آرام، در قلب‌مان ندا می‌داد: «نگران نباشید… اندک اندک جمع یاران می‌رسند
و رسیدند…
یکی یکی، با قلب، با قلم، با عشق. از راه دور و نزدیک، از شهر و غربت، از دل سینما و از دل زندگی. حالا ما فقط یک تیم نبودیم، یک خانواده‌ بزرگ و عاشق بودیم.
پنجاه صدا،
پنجاه نگاه،
پنجاه روحِ هم‌نفس.
و پنجاه دستی که دورِ یک رؤیا، حلقه زده‌ بودند و می‌خواستند قصه‌ای بلندتر بسازند. قصه‌ای که تازه شروع شده بود؛ قصه‌ای که نامش «سینمای بدون مرز» بود. و ما تازه صفحهٔ اول آن را نوشته‌ایم، ما آمده‌ایم که چراغ‌ها را روشن نگه داریم. آمده‌ایم که ثابت کنیم عشق هیچ‌وقت کم نمی‌آورد. ایمان داریم، با همین دل‌های مشتعل و همین قلم‌های عاشق، روزی خواهد رسید که این قصه را درخشان‌تر ادامه دهیم؛ آنجا که دیگر مرزی نیست، جز مرزِ انسانیت و زیبایی.
و ما همچنان می‌نویسیم،
برای سینما،
برای وطن.
و برای رؤیایی که هیچ‌گاه تنها نخواهد بود…