Skip to main content

در پاسخ به این سئوال باید با قاطعیت بگویم: فوتبال و سینما یک پاسخ مشترک دارند. این دهمین جام جهانی است که با همان شور و اشتیاقِ همیشگی، دنبال می‌کنم. هرچند فوتبال بخشی از زندگی حرفه‌ای و روزمره من در رسانه‌های تصویری و مکتوب است، اما جام جهانی برایم چیزی فراتر از یک تورنمنت فوتبالی است. شاید به همین دلیل، می‌خواهم این بار جهانِ فوتبال را از زاویه‌ای مشترک با سینما ببینم و میانِ این دو صنعتِ پرطرفدار پلی بزنم.

زمانی جهان را ستاره‌ها اداره می‌کردند. در فوتبال کافی بود یک نفر توپ را زیر بغل بزند و وارد زمین شود تا میلیون‌ها نفر تلویزیون را روشن کنند: «دیه‌گو مارادونا، زین‌الدین زیدان، رونالدو، دیوید بکام؛ نام‌هایی که گاهی بزرگ‌تر از باشگاه‌ها و حتی تیم‌های ملی بودند. روی سکوها، مردم برای تماشای یک تیم نمی‌آمدند؛ برای دیدن یک نفر بلیت می‌خریدند.» سینما هم تفاوتی نداشت. روی پوستر فیلم، گاهی نامِ بازیگر/سلبریتی از نامِ خودِ فیلم بزرگ‌تر نوشته می‌شد. تام کروز، جولیا رابرتس، براد پیت یا آرنولد شوارتزنگر، خودشان یک ژانر بودند. گاهی داستانِ فیلم را کسی به خاطر نمی‌آورد، اما چهرهٔ بازیگر روی پوستر برای فروشِ چندصد میلیون دلاری، کافی بود.

جهان اما آرام‌آرام تغییر کرد. امروز در شروعِ جام جهانی ۲۰۲۶، وقتی به فوتبال نگاه می‌کنیم، کمتر از هر زمانِ دیگری، شاهدِ هنرنمایی و درخششِ تحسین‌برانگیزِ تیم‌هایی کمتر شناخته شده هستیم، بدونِ آن که بر شانه‌های یک فوق‌ستاره ایستاده باشند. فوتبالِ مدرن، بیش از آنکه متعلق به نابغه‌ها باشد، متعلق به ساختارهاست. مربیان از سیستم حرف می‌زنند، از پِرس، از فاصله، خطوط، از داده‌ها و الگوریتم‌ها. بازیکنِ بزرگ هنوز وجود دارد، اما دیگر به تنهایی نمی‌تواند سرنوشت یک تورنمنت را تغییر دهد.
شاید عجیب باشد، اما دقیقاً همین اتفاق در سینما هم رخ داده است.

در دهه‌های گذشته، استودیوها روی چهره‌ها سرمایه‌گذاری می‌کردند. امروز روی جهان‌ها سرمایه‌گذاری می‌کنند. تماشاگر برای دیدنِ یک بازیگر به سالن نمی‌رود؛ برای ورود به یک جهانِ داستانی می‌رود. برای بازگشت به دنیایی که از قبل می‌شناسد: مارول، جنگ ستارگان، تلماسه، مأموریت غیرممکن و ده‌ها فرانچایز دیگر، بیش از آنکه متعلق به بازیگران باشند، متعلق به برندهای خود هستند. در فوتبال هم داستانِ مشابهی در جریان است. کافی است به موفق‌ترین تیم‌های سال‌های اخیر نگاه کنیم. کمتر کسی می‌تواند ادعا کند که اسپانیا به خاطر یک بازیکن قهرمان شد یا اینتر تنها به واسطه‌ی یک ستاره به فینالِ اروپا رسید. آنچه موفقیت را رقم می‌زند، هماهنگیِ اجزاست؛ همان چیزی که در سینما از آن به عنوان کار گروهی یاد می‌شود.

در واقع، فوتبال و سینما هر دو از یک مسیر عبور کرده‌اند: «عبور از فرد به سمت سیستم.» البته که این تمام ماجرا نیست. اعلام پایانِ عصرِ ستاره‌ها، شاید بزرگ‌ترین اشتباه باشد. زیرا ستاره‌ها نمرده‌اند؛ فقط تغییر شکل داده‌اند. در فوتبال، ستاره دیگر الزاماً کسی نیست که بیشترین گل را می‌زند. گاهی ستاره واقعی، مربی‌ای است که ساختارِ تیم را می‌سازد، درست شبیه آنچه در مورد مربیان می‌گویند. در سینما هم امروزه موفقیتِ فیلم و بازیگرانش را مدیونِ کارگردان می‌دانند. گاهی ستاره، مدلِ بازی است. گاهی حتی باشگاه از بازیکنانش مشهورتر می‌شود.

در سینما نیز اتفاق مشابهی رخ داده است. زمانی مردم نام بازیگران را حفظ می‌کردند. امروز بسیاری از مخاطبان برای دیدن فیلم جدید یک کارگردان بلیت می‌خرند. کریستوفر نولان، دنی ویلنوو یا یورگوس لانتیموس در جایگاهی قرار گرفته‌اند که روزگاری در اختیار بزرگ‌ترین بازیگران هالیوود بود. شاید به همین دلیل باشد که مقایسه‌ی فوتبال و سینما در سال ۲۰۲۶ بیش از هر زمان دیگری معنا پیدا می‌کند. هر دو صنعت، زمانی رویِ دوشِ اسطوره‌ها حرکت می‌کردند. امروزه متکی به ساختارها و مربیان هستند. هر دو زمانی به دنبال پیدا کردن قهرمان بودند. امروز به دنبال خلقِ جهان هستند.

اما در نهایت، انسان همچنان به ستاره نیاز دارد. تماشاگر هنوز می‌خواهد کسی را پیدا کند که دوستش داشته باشد، تحسینش کند و رؤیاهایش را روی او متمرکز کند. تفاوت فقط در این است که آن ستاره دیگر لزوماً یک مهاجم شماره ۱۰ یا یک بازیگر روی پوستر نیست. شاید امروز ستارهٔ واقعی، خود داستان باشد.

…و این بزرگ‌ترین تغییرِ عصرِ ماست؛ عصری که در آن قهرمانان کمتر از گذشته، دیده می‌شوند، اما روایت‌ها بیش از هر زمان دیگری قدرت دارند.